خب ،، یه اشتباهی پیش اومد پارت ۱۲ بعد پارت ۱۳ اومد .ببخشید ،، حالا بریم ببینیم داستان از چه قراره . بریم ببینیم .
پیش دیپر . دیپر : آه ،، باورم نمیشه یه اختاپوس غول پیکر منو خورده ،، حالا چجوریب بیام بیرون . دیپر میره دور رو اطرافش رو میبینه ،، که ناگهان یه چیز وحشتناک میبینه . دبپر : باورم ( با حالت ترس ) نمیشه این اختاپوس ،، انسان های زیادی خورد ،، و .. ،، و.. ، اینها جسد هاشونن ،، داره حالم بهم می خوره .
دیپر از اون محل جسد ها فرار میکنه . دیپر : خیلی وحشتناک بود ،، مثل اینکه کشتی شکسته ،، و میبل و بقیه فکر می کنن من مردم ،، باید یجوری از اینجا فرار کنم ،، اما چجوری ؟. دیپر سعی میکنه با اکسولاتل ارتباط براقرا کنه ،، اما نمیشه . دیپر : چرا نمی تونم با اکسولاتل ارتباط برقرار کنم ،، واقعا اینجا به کمک راهنمایی هاش برای استفاده از قدرتش نیاز دارم .
ناگهان جمله ای که اکسولاتل به دیپر گفت داخل ذهنش ،، هی تکرار میشد . دیپر : باشه بابا ،، سعی می کنم خودم کشف کنم . دیپر سعی میکنه ذهنش رو آرم کنه ،، و به تمرکز میره ،، ناگهان مثل اکسولاتل به کلی علم و دانش رسید . دیپر : گاریس مان ( تغییر شکل ) ،، آرواند ( دروازه ) . و یه دروازه به بیرون باز میکنه و میره بیرون . پیش میبل و بقیه .
فورد : حالا باید راهی پیدا کنیم که ،، بتونیم به یه جزیره برسیم . استن به یه چیزی اشاره میکنه . استن : بچه رفقا نگاه کنین . فورد : یه درواز ،، داره چه اتفاقی میوفته ؟ . میبل : یه پسر درخشان هستش ،، اوه ،، داره کشتی شکسته رو میاره . فورد : اون دیگه چیه ؟. دیپر که در حالت تبدیلش بود کشتی رو تعمیر میکنه ،، و سریع از اونجا میره . استن : کشتی تعمیر شد . میبل : حتما دیپر هم نجات داده ،، من برم دیپر رو پیدا کنم .
میبل داشت دنبال دیپر میگذشت ،، که داخل اتاق خودشون دیپر اونجا ،، میبل با گریه میره بغل دیپر . میبل : دیپر ،، حالت خوبه ،، بگو ببینم جایی درد نمیکنه . دیپر : نه ،، اون پسر عجیب ،، منو نجات داد . میبل : واقعا ازش ممنونم . اون اختاپوس غول پیکر از قدرت دیپر ترسید و رفت . استن : مثل اینکه اوضاع به حالت اولش برگشت . دیپر : گردنبند رو بده به من ،، چون فکر میکردم خوش شانسی برات میاره ،، اما نیاورد . دیپر : باشه ،، بیا . میبل گردنبند ،، رو از دیپر میگیره . فورد : ما باید زود از این منطقه بریم ،، وگرنه دوباره اون موجود برمیگرده . استن : موافقم .
دنیای ذهن . دیپر : اکسولاتل ،، من الان خیلی خوشحالم ،، نمیدونی ،، چی میخوام ،، بگم ،، اصلا کلمات داخل دهانم جا نمیشه . اکسولاتل : منظورت اینکه ،، به علمی رسیدی که من دارم . دیپر : آره ،، اصلا باورم نمیشه ،، ولی بدبختیش اینکه ،، حتما باید یه چیزی منو میخورد ،، خیلی شرم آوره . اکسولاتل : پس انتظار چیو داشتی همینطوری یاد بگیری . دیپر : آره . اکسولاتل : مهم نیست ،، خوشحالم که به درک خیلی بالا رسیدی . دیپر : منم .
پیش لایتیما . لایتیما : مهم نیست همین قدر از قدرت اکسولاتل برام کافیه ،، اونا هنوز متوجه نشدن که من یه جاسوس دارم ،، چون ملاحظه همه چیز رو کردم ،، آفرین ،، حالا میتونی بری ( چشم خانم ) ،، ۲ سنگ از ۳ سنگ ،، داره کامل میشه ،، افسانه ی ما دوباره قراره شروع بشه ،، برای اون روز خیلی لحظه شماری می کنم .
پیش بقیه ،، میبل میره پیش دیپر . میبل : دیپر ،، میگم اگه هراتفاقی افتاد ،، منو میبخشی . دیپر : چی داری میگی ؟ . میبل : منظورم اینه که هر اتفاقی افتاد که منم توش هستم ،، منو میبخشی . دیپر : این چه حرفیه که میزنی ،، معلومه که میبخشمت ،، چون تو آبجی می ،، دیگه چرت و پرت نگو . میبل : باشه .
فورد : استنلی ،، ببین فکر کنم فهمیدم ،، اون پسر درخشان چی بود . استن : چی بود؟. فورد : فکر کنم یکی از چند موجود افسانه ای . استن : چی چی ؟. فورد : توی دنیا موجودات قدرتمندی وجود ،، داره که بعضی هاشون بد و بعضی هاشون خوب هستن ،، و ممکنه اون پسر درخشان ،، جزئی از اون موجودات باشه ،، اما هیچ جا دربارش پیدا نکردم . استن : خب ،، تو که نمی دونی الکی آدم رو امیدوار می کنی . فورد : بازم نمیدونم ،، دارم سعی می کنم ،، بفهمم که اون چی بود ،، فعلا بچه ها نگو . استن : باشه .
خب تا پارت ۱۵ منتظر باشید . دوستون دارم . خداحافظ .
خدا خدا باورم نميشع جاسوسع ميبلع ?
راستى اونجا كه گفت گردنبد رو بده من فكر كنم ميخواستى بنويسى ميبل اشتباه نوشتى ديپر
عالى بود
عالی بود عالی
راستی چرا همش عکس تست رو عکس بیپر میذاری
دختری یا پسر
ببخشید عکس بیل هم میزارم
و اینکه دخترم ۱۲ سالمه کلاس هفتم
اون جاسوسه میبل هست لاغر اینو چالش میذاشتی
نمی تونم بیشتر از این بگم
کدوم جاسوسه میبل؟امکان ندارهههههه???
خییییلی عالی در ضمن داستان عشق و طمع هنوز ثبت نشده متاسفانه
الان ثبت شده لطفا خودت هم بخون