خب پارت ۵ هم اومد
ویل : واقعا اسم برازنده ای داره . استن : تو کار خطرناکی کردی . دیپر : من دیگه عادت کردم ،، پس حرص نخور . بیل : چرا اینقدر بیخیالی . دیپر : نمیدونم ،، برام طبیعیه .
کیل : دیپر ،، بب ،، ببخ ،، ببخشید که ازیتت کردم . دیپر منم ببخشید . بعد دیپر و کیل هم رو بغل میکنن . بیل دهانش چند متر باز شد . ویل : نه بابا ،، آشتی کردین . کیل : آره ،، دیپر ،، گوش ت رو بیار . دیپر گوشش رو میاره بعد . کیل داخل گوش دیپر فریاد میکشه . دیپر : عوضی .
کیل : این تلافی ،، امروز صبح بود سوراخم کردی . بعد دیپر طرف کیل بادکنک آبی میندازه . کیل : خیس آبم کردی ،، الان حسابت رو میرسم . ویل : حرفم رو پس میگیرم . بعد کیل طرف ویل بادکنک آبی میندازه . ویل : بیل بیا ،، ما هم توش هستیم . بیل : باشه .
بعد از ظهر . استن : پسرا زود باشین برین لباساتون رو عوض کنین که ،، سرما نخورین . پسرا مشغول عوض کردن لباس بودن ،، یه چیزی نظر ویل رو جلب کرد . ویل : دیپر ،، یه سوال چرا روی دستت جای چنگال و چاقو هست ؟ . کیل : حتما داشت با پادشاه چاقو چنگال مبارزه می کرد . دیپر : نه ،، اصلا ولش کن ،، چون واقعا بد ترین روز عمرم بود . ویل : لطفاذ ،، وگرنه میرم تو کار آسون .
دیپر : باشه ،، باشه ،، اون روز ،، روزی بود که به خودم گفتم نباید به هیچکس اعتماد کنم ،، بدجوری گول خوردم . کیل : حالا تعریف کن . دیپر : من و با بهترین دوستم میبل ( نکته اینجا دیپر ،، میبل رو جای بهترین دوستش گذاشته ) ،، مشغول پیدا کردن یه شخصی بودیم ،، که می گفتیم نویسنده . ویل : خب . دیپر : میبل عاشق یه یارو عروسک باز شد و یه قول های من در آوردی به اون یارو داد ،، تأتر عروسک ها ،، و کلا منو فراموش کرد .
دیپر : ولی بهش امید داشتم که میاد ولی دیگه تحمل نداشتم ،، اون به فکر خودش بود ،، تا اینکه یه مرد زرد رنگ میاد و بهم پیشنهاد معأمله میده . ناگهان بیل همراه دیپر جمله هاش رو کامل می کنه . دیپر و بیل : من زیاد بهش اعتماد نداشتم ،، اما وسوسم کرد ،، و آخرش بهم گفت تیک تاک زمان داره زود میگزره ،، و من قبول کردم . کیل : تو از کجا میدونی ؟ .
بیل نمی دونم . ویل : حالا ادامش . دیپر : هیچی گول خوردم ،، بعد بدنم رو گرفت و اون اطلاعاتی از بیل داشتیم رو ازبین برد ،، و دنبال بقیه بود ،، بین اون گشتن ها ،، رفت آشپز خونه بعد ش .
دیپر : اینقدر روانی بود که چنگال و چاقو ها رو فرو میکرد به دستم ،، بیشتر خوشش میومد و بدتر میکرد ،، بعد رفت سراغ میبل که پیش اون بود . کیل : طرف شبیه بیل بود ،، چون بیل روانیه ،، و عاشق درد کشیدنده . ویل : دقیقا ،، بعدش . دیپر : همش داری ادامه ،، خب خوشم نمیاد دیگه ادامه بدم . کیل : جون من بقیش . دیپر : منم برای اینکه جلوش بگیرم رفتم پیش میبل ،، ولی یه روح بودم نمی تونستم چیزی رو لمس کنم ،، مجبور شدم یه عروسک پیدا کنم که جای قالبم باشه .
دیپر : هیچی دیگه ،، رفتم به دوستم گفتم اونم قبول کرد تا جلوش رو بگیره و به من گفت که برم مواظب تأتر عروسکیش باشم ،، میبل رفت جلوی اون مرد زرد رنگ رو گرفت منم برگشتم به بدنم ،، بعدش ازم عذر خواهی که کمکم نکرد و دیگه اون پسر عروسکی ندیدم چون زدم کل تأتر رو آتیش زدم ،، اینجاش خیلی حال داد. بیل : چه باحال . دیپر : این زخم ها هم یادگاری اون روز . شب میشه . دیپر میره بخوابه . بیل : این دیپر داره یه چیزی رو مخفی می کنه ،، باید بفهمم .
دیپر : فقط یکم دیگه . دوستون دارم . خداحافظ .
منم میدوستم هم تو هم داستان رو ادامه بده
بابا جون من پارت بعد رو بزار
راستی نیمه اکسولاتل پارت ۱۲ نیست
من ۱۴ سالمه و توی یزد زندگی میکنم من دخترم ?
بیل بفهمه دیپر کیه عالی میشه
بیشتر بنویس تست رو عاشقشونم
وای عالی بود
من اولین نفر خوندم