دوستان تست داستان هستش و اولین تست منه نظرات فراموش نشه
پلنگ برفی توی کوهستان آهو رو دنبال میکرد توی چند هفته اخیر هیچ شکاری نکرده بود و توله هاش گرسنه بودن این آخرین فرصت او بود اگه آهو رو شکار نمی کرد همه میمردند اما خوشبختانه آهو پلنگ به آهو نزدیک شده بود و دیگ چیزی نمونده بود که شکارش کنه اما یه لحظه
پاش لیز خورد و توی دره سقوط کرد اما نمرد ولی آخرین فرصت شکارش رو از دست داد وقتی نا امید داشت پیش تو له هاش بر می گش چیزی رو دید یه گوزن زخمی و خسته که از دست شیر های کوهی فرار کرده بود داشت به سمتش میومد
پلنگ برفی حرکت کرد و گوزن اونو دید و پا به فرار گذاشت پلنگ اونو گرفت اما گوزن هنوز داشت فرار میکرد نباید شکارش رو ول میکرد باتمام قدرت اونو گرفت و شکارش کرد
پلنگ برفی داشت طمه خودش رو به سمت لانه می برد وقتی به لانه خودش رسد با بچه ها شروع به خورن کرد وقتی همه سیر شدند باقی مانده غذا رو زیر خاک پنهان کرد
توله پلن به مادرش گفت: مامان سونیا چرا غدارو تو یخا پنهان میکنی ؟؟ پلنگ برفی گفت برای زمانی که دیگه غذا نداشتیم اونو از زیر خاک بیرون میا ریم و میخوریم و برای اینکه شیرها و پلنگ ها ی دیگه انو نخورن اونو قایم کردیم
اون روز یه پلن دیگه به کوهستان اومده بود په پلنگ نه یه پلنگ برفی بلکه یه پلنگ سیاه میتونست خطر بزرگی برای اونو توله هاش باشه
ممنون که تست منو میخونی نظرات فراموش نشه
قسمت های بعدی بزودی با کیفت بیشتری آماده میشه
در کنار این داستان داستان های دیگه هم هست که براتون میزارم
خدا نگهدار
نظرات بازدیدکنندگان (0)