اینم از پارت ۸
انچه گذشت :الکسا و دریل وارد شرکت شدند و از همون اول تیر اندازی شد الکسا تیر خورد و دریل رو جانی دست گیر کرد و الکسا مثل همیشه تک روی کرد وتوی اتاق از هوش رفت و اون گرفتش ....
روز قبل از دید شخص نا شناس (ایمش ساشا هست):
از فرودگاه رفتن خونه توی راه یکسی رو دیدم اره خودش بود سایوا ی دیوونه بود بعدش رفتن و کشیدمش توی همون کارگاهش و گفت :روانی تو دیکه کی هستی بعد دقیق نگاه کرد و گفت :
ساشا دختره دیوونه تو اینجا چی کار می کنی ?_هیچی دنبال الکسا بودم _ساشا الکسا درگیر یه کاری شده _چه کاری ?اونم بایکم ترس شروع کرد به حرف زدن و کل ما جرا رو تعریف کرد منم گفتم
:بسپرش به من اون حتما توی اخر کار گیر می کنه اون قرص حافظه خیلی بد عمل می کنه توی دقیقه اخر گیر می کنه منم باید برم توی ماموریت _باشه پس تو بدون این که به ااکسا بگی باید کار رو انجام بدی
روز بعد در مکان ماموریت
الکسا و دریل رو دیدم که وارد شدن منم از راهی که اونا اومدن وارد شدم من از بین جنازه ها رد شدم از اونجایی که می دونستم بازم الکسا همه رو بازی داده رفتم
دنبال الکسا و وارد اتاق شدم تا رسیدم از هوش رفت گرفتمش توی بقلم و اون بیهوش شد اون ابر تراشه رو لمس کرده بود وای نه این کارش دیوونه گی بود ابر تراشه رو گرفتم و توی یه زیپ کیپ گذاشتم و...
ببخشید کم بود
بعدی رو بیشتر می نویسم البته نوشتم پارت ۸و۹ و۱۰ با هم میاد نظر فراموش نشه
نظرات بازدیدکنندگان (1)