امیدوارم خوشتون بیاد
خانواده ای یک دختر خیلی زیبا داشت و اسمش آیو بود. در روزی به اون خونه حمله میشه و همه ی خانواده ی آیو رو کشتن رئیس گروه مهرا خواست که آیو رو بکشه ولی آیو انقدر خواهش کرد و گفت من همراه خدمتکار های این خونه کار میکنم در عوض بزار زنده بمونم مهرا هم قبول کرد . آیو هم زود رفت آشپزخونه و کار رو شروع کرد اونجا ی دختر دیگه به اسم آیلا بود که به آیو کمک میکرد تو اون خونه فقط دوتا زن وجود داشت و دو تا پسر و خدمتکار های دیگه اسم پسر اول (رئیس)مهرا بود و اسم پسر دوم (دستیار)راجل بود. مهرا از موقعی که آیو رو دید عاشقش شد و راجل هم عاشق آیلا بود.
.مهرا آیلا رو صدا زد تا اتاقش رو تمیز کنه(ولی ی بهونه بود تا از آیلا بپرسه نظرش درمورد راجل چیه)مهرا نظر آیلا رو پرسید و آیلا هم گفت که مرد خوبیه،مهرا گفت نظرت راجبه ازدواجت با راجل چیه اون چند ماهه که عاشقته با توجه زه حرفایی که فکر کنم تو هم عاشق اون باشی آیلا گفت که واقعا میتونه با راجل ازدواج کنه مهرا هم گفت اگه نظرت مثبته و آیلا هم قبول کرد، مهرا به آیلا گفت بره و راجل رو صدا کنه و آیلا هم رفت، راجل وقتی آیلا رو دید صورتش گل انداخت، آیلا گفته که رئیس منتظر شما هستن راجل هم خودش رو اماده کرد تا پیش مهرا بره در همین حین آیلا رفت و به آیو گفت که میخواد با راجل ازدواج کنه آیو خوشحال شد و به آیلا تبریک گفت و آیلا هم تشکر کرد. راجل به اتاق مهرا رفت و گفت که برادر با من کاری داشتید مهرا هم گفت که باید برای ازدواج اماده شی راجل با تعجب گفت ازدواج مهرا گفت بله قراره با آیلا ازدواج کنی راجل با خوشحالی اجازه گرفت و به سمت اشپز خونه رو رفت راجل رابطه خوبی با آیو داشت راجل به آیو گفت که قراره با آیلا ازدواج کنه آیو هم با بی حالی تبریک گفت راجل گفت از ازدواج من با آیلا ناراحت شدی آیو گفت نه خیلی هم خوشحا.... آیو همون موقع افتاد رو زمین در همون لحظه مهرا رد میشد و دید که آیو رو زمین افتاد و با نگرانی خیلی زیاد رفت سمت آیو از راجل پرسید چه اتفاقی افتاد راجل گفت وقتی داشتم باهاش صحبت میکردم
افتاد رو زمین مهرا به راجل گفت زنگ بزنه به اورژانس، مهرا خیلی نگران بود دکتر از اتاق اومد بیرون و حال آیو رو پرسید دکتر گفت حالش خوبه فقط بخاطر بی خوابی زیاد از هوش رفته مهرا گفت میتونم ببینمش دکتر گفت بله میتونید ببینیتش مهرا رفت داخل و وقتی آیو رو دید رفت کنارش نشست و دستاشو گرفت و گریه کرد . آیو یه روز کامل بیهوش بود و بعد سه روز بهوش اومد،مهرا تا وقتی که آیو از بیمارستان مرخص شه ازش مراقبت کرد آیو کمکم عاشق مهرا شد ، وقتی که مهرا داشت به آیو غذا میداد آیو پرسید چرا تو داری ازم مراقبت میکنی؟ مهرا تعجب کرد پرسید چرا داری این سوالو میپرسی!چون من یک خدمتکار هستم و شما رئیس من مهرا گفت شاید حسی بهت داشته باشم آیو گفت منظورتون از شاید چیه؟مهرا با صورت خجالت زده گفت تا تو غذاتو بخوری من برم کارای ترخیصت رو انجام بدمراجل و آیلا به بیمارستان اومدن دکتر گفت میشه لطفا پیش من بیاید دکتر گفت شما از اشنا های اون بیمار هستید
آیلا گفت بله اتفاقی افتاده دکتر گفت ایشون سرطان ریه دارند ظاهران از بچگی این بیماری رو داشته
منتظر پارت بعد باشید
لایک کنید