سلام ،، سلام اومدم با پارت ۱۰ حتما منتظر بودید ،، همینجوری بریم اتفاقات جالب و راز های زیادی حل می کنیم ،، پس ازدستش ندین ،، پیشنهاد می کنم به دوستان و فامیل معرفی بکنید ،، خب زیاد حرف نزنم بریم ببینیم داستان از چه قرار ،، بریم ببینیم .
استن : چطوری با دست خالی این هیولا های ترسناک رو شکست بدیم . میبل : واقعا نمی دونم . یهو استن یه فکری به سرش میزنه . استن : من یه فکری به سرم زد اما خیلی خطریه . میبل : حالا چی هست ؟ . استن : من محکم پرتت می کنم طرف یکیشون ،، بعد اون هیولا یه اتفاقی براش میوفته . میبل : عمرأ ،، من قب... استن میبل میگیره و پرت میکنه طرفه یه هیولا ،، و هیولا یه ضربه ای میخوره و به استن یه تبر و سپر میده و میبل یه عصای جادوگری .
میبل : فکر کنم شکر خام زیادی خورد چون دارم همه چیز رو چندتایی میبینم . استن : عسلی خداروشکر یه اصلحه گیرمون اومد ،، حالا وقت رو تلف نکنیم ،، بریم تو کارش . میبل هوشیاریش بدست میاره . میبل : حالا با این عصا چه غلطی بکنم . میبل عصا رو تکون میده ،، بعد عصا شلیک میکنه . میبل : حالا گرفتم ،، بریم تو کارش . میبل و استن رفتن سراغ هیولا ها و یکی یکی ازبین میبردنشون ،، اما هر چی هیولا هارو ازبین میبردن ،، قویتر میشدن . پیش دیپر و فورد . دیپر : اینجا ( داخل ذهنش ) یکم حسه آشنایی میزنه ،، اما یه جوریه که نمی تونم زیاد از قدرتم استفاده کنم ،، ولی عمو فورد همش داره نگاهم میکنه . فورد : دیپر تو داری یه چیزی رو مخفی می کنی .
دیپر : هان ؟؟ ،، منظورت چیه ؟. فورد : آخه داری یه جوری داری نگاهم می کنی که می خوای یه کار مخفیانه انجام بدی . دیپر : واقعا ؟. فورد : آره . دیپر : باید ( داخل ذهنش ) یه بهونه ای سره هم کنم که عمو فورد زیاد چیزی نفهمه ،، اما چه بهونه ای ؟. دیپر : چرا ج.. اون یارو دنبال تو هستش ؟. فورد : خب من وقتی از درواز میان جهانی عبور کردم ،، برای زنده بودنم مجبور شدم دزدی کنم ،، اونم از اون دزدی ،، و در تمام ابعاد مجرم شناخته میشم و برای گرفتنم کلی پول گیرشون میاد و ... فورد : خب با تو چیکار داره ؟ . دیپر : نمیدونم به خودم . فورد : آها .
دیپر : لطفا ( داخل ذهنش ) زود بیاین که عمو فورد داره متوجه میشه . پیش میبل و استن . استن : این ها رو همین جور بزنی بدتر میشن . میبل : کاش یه کفش پرنده داشتیم که باها....،، یه نقشه ای دارم ،، عمو استن بیا اینجا با شماره ۳ من سپر رو محکم بگیر . استن : چرا ؟ .میبل : قراره پرواز کنیم . استن : گرفتم . میبل : ۱،،۲،،۳ حالا . میبل عصا شو میزاره زیر سپر و شلیک میکنه و به بالا پرت میشن و استن با تبرش دیوار برج رو میگیره . استن : آفرین عسلی ،، حالا بریم بالا .
جف : چی ؟ ،، هیچکس حق نداره از قانون بازی فرار کنه ،، منو مجبور کردین که خودم بیام داخل بازی . استن : تقریبا رسیدیم . استن به بالای برج نزدیک میشن و میرن داخل . دیپر : عمو استن ،، میبل . میبل : اومدیم شاهزاده هارو نجات بدیم . فورد : بیاین از اینجا بریم . جف : نه ،، شما حق ندارین از اینجا برین . استن : چرا ؟ ،، ما هیولا هات رو شکست دادیم و به بالای برج رسیدیم و ... ،، پس چرا نمیتونیم بریم ؟ . جف : شما سر خود رفتین هیولاهارو شکست دادین ،، ولی الان با من مبارزه میکنین .
ناگهان برج داشت تیکه تیکه میشد و به زمین فرو میرفت ،، میبل داشت میوفتاد . دیپر : میبل ،، الان میام میگیرمت . میبل : دیپر ،، کمکم کن . میبل افتاد . دیپر : گاریس مان ( تغییر شکل ،، نکته فقط اینکه گاریس مان برای حالت نیمه اکسولاتل هستش و گاریس مارون برای حالت کامل ) . دیپر به سرعت یه ستاره ی دنباله داره میره و میبل رو میگیره . دیپر : گرفتمت .
دیپر میره بالا و فورد و استن رو میگیره میزاره پائین . فورد : دیپر ،، تو ... دیپر معذرت می خوام عمو فورد من بعضی چیز هارو مخفی کردم ،، الان وقتش نیست . دیپر میره پیشه جف . دیپر : جف ،، میدونم قضیه از چه قراره ،، اینجا دنیای واقعی نیستش ،، بلکه دنیای ذهن منه . جف : آره ،، تو چطور فهمیدی ؟ . دیپر : چون وقتی مارو آوردی کشتی تغییر کرد اما درواقع این ذهن من بود که تغییر کرد ،، و اینکه اینجا جای آشنایی برام بود . جف : آفرین بازم برای دومین بار گل کاشتی ،، اما من هنوز از اکسولاتل متنفرم و باید با هم یه مبارزه کنیم .
دیپر : بزار ببینم ،، بیای معأمله . جف : معأمله چه معأمله ای ؟. دیپر : مبارزه بعدا انجام میدیم که واقعا راضی باشیم ،، ولی یه کاری باید برام بکنی .
جف : مبارزه بعدا انجام بدیم ،، اینو قبول ،، اما من می خوام اکسولاتل رو ببینم باهاش حرف بزنم . پیش میبل و بقیه . استن : اینجا چه خبره ؟ ،، دیپر چرا اینقدر خوشتیپ شده ؟ ،، اون یارو میشناسه ؟ . میبل : منم نمی دونم قضیه از چه قراره . ناگهان همه چی برگشت به حالت اول ،، و همه از خواب بیدار شدن . میبل میره بغل دیپر . میبل : ببخشید دیپر نباید اون بازی قبول میکردیم تو و عمو فورد تو خطر افتاده بودین . دیپر : اشکال نداره . استن : بیاین با هم بریم یکم غذا بخوریم . دیپر : موافقم . ۵ دقیقه قبل . جف : خب ازم چی میخوای ؟.
دیپر : ازت میخوام . ببخشید عزیزان جای حساس قطع کردم ،، تا پارت بعدی منتظر باشید .دوستون دارم . خداحافظ .
شما میدونی چرا نظرات خیلی دیر نشون داده میشدند
نه نمیدونم
عاليه دمت گرم ?
ممنون تو عالی تری
راز این هست که جف از اکسولاتل بدش میاد ولی میخواست اون رو ببینه
دمت گرم
خیلی داستانت عالیه
عالی عالی عالی
من نفر اول بودم
درست حدس زده بودم که چی میشه
وای خدا دل تو دلم نیست برم قسمت بعدی داستان تو بخونم
آفرین