سلام دوستان گلم من عطیه هستم ۱۴ سالمه و در کرج زندگی می کنم??? این داستان ادامه ی میراکلس فصل 4 قسمت 1 هست امیدوارم دوست داشته باشید ?? و تستچی عزیزم این دومین باره که این تست رو می نویسم دفعه پیش داستان رو تایید نکردی امیدوارم این دفعه تأیید کنی??? دوستان لطفاً نظر بدید و کامنت بزارید?????
از ? و ? مرینت??: منو آدرین بستنی ها رو از آندره (بستنی فروش) گرفتیم و رفتیم سمت بچهها ، آدرین رفت پیش کاگامی نشست و منم رفتم کنار لوکا نشستم????? داشتم بستنی می خوردم که لوکا آهنگی رو که برام ساخته بود با گیتار زد????? اول که اهنگو شنیدن احساس آرامش کردم ولی بعدش یاد آدرین افتادم بغضم گرفت ، دلم نمی خواست لوکا رو ناراحت کنم . برای همین از جام بلند شدم و از لوکا عذرخواهی خواهی کردم و سریع از اونجا دور شدم??.
از ? و ? ادرین??: داشتم با کاگامی بستنی میخوردم???که یهو مرینت از جاش بلند شد و از لوکا عذرخواهی کرد و بدو بدو از اونجا دور شد?? همه داشتن با تعجب به مرینت نگاه می کردند . چون اون حتی کمی از بستنیش هم نخورده بود ، وقتی به لوکا نگاه کردم داشت با تعجب و نگرانی به مرینت نگاه میکرد.
از ? و ? لوکا: داشتم به مرینت نگاه می کردم که داشت از اینجا بسرعت دور میشد . انگار ناراحت بود . دیگه نمی دارم کسی مرینت رو ناراحت کنه و الان بهترین فرصته ، آدرین با کاگامیه و مرینت آدرین رو فقط به چشم یه دوست می بیمه.
از ? و ? لوکا: این بهترین فرصته که بیشتر با مرینت وقت بگذرونم و بهش بیشتر نزدیک بشم. اما چه جوری بهش نزدیک بشم (مظورش اینکه که بیشتر باهم وقت بگذرونم) داشتم فکر می کردم ??? یک دفعه یه فکری به ذهنم رسید
اما قبلش باید با جولیکا مشورت کنم ، جولیکا دوست مرینته . برای همین از جام بلند شدم و دست جولیکا رو گرفتم و از بقیه خداحافظی کردیم و رفتیم?? تو راه به جولیکا گفتم می خوام در مورد یه موضوعی باهات مشورت کنم . جولیکا گفت: بگو. گفتم من مرینت رو خیلی دوست دارم و می خوام بیشتر باهاش وقت بگذرونم برای همین تصمیم گرفتم از فردا بیام مدرسه شما?? یکدفعه جولیکا وایستادن وقتی برگشتم و نگاش کردم داشت از خوشحالی منفجر میشد
که پرید بغلم گفت شما ها خیلی بهم می یابد و فکرت عالیه . منم بغلش کردم و به راهمون ادامه دادیم و رفتیم خونه??
از ? و ? آدرین : بعد از اینکه مرینت رفت نیم ساعت بعدشم لوکا و جولیکا رفتند. دیگه داشت بستنی منو کاگامی هم تموم میشد، کم کم بچهها داشتند می رفتن. ??من کاگامی رو با ماشین خودم رسوندن خونشون وبعد با راننده ام به طرف خونمون حرکت کردیم، تو راه داشتم فکر می کردم که چرا مرینت اینقدر زود رفت تا اینکه رسیدم به خونه ???? وقتی رسیدیم خونه به ناتالی سلام کردم و رفتم تو اتاقم . پلگ از تو جیبم اومد بیرون و رفت سمت کمد پنیر ها و یه تیکه پنیر گونده رو بغل کرد و گفت خیلی دلم برات تنگ شده بود عزیز دلم و توی یه ثانیه همشو خورد .?? گفتم از دست تو پلگ . وبعد روی تخت دراز کشیدم و به اتفاقات امروز فکر کردم .
کاگامی دختر خیلی خوبیه و من اون به عنوان یه دوست میبینم. عشق اولویت آخر من لیدی باگه، هرچقدر هم اون یه نفر دیگه رو دوست داشته باشه ولی من بازم دوسش دارم و مراقبشم . دلم برای لیدی باگ خیلی تنگ شده
دوستان ببخشید یه کم کوتاه بود ولی قول می دم دفعه ی بعد جبرانش کنم راستی این قسمت لوله من یادم رفت بزنم پارت یک
خداحافظ
ازشکلک زیاد استفاده نگن و پارت بعدیو بزار و ی چیز دیگه صب کن یادم بیاد اهان???من تازه یک داستان شروع کردم اسمش miracle of love خیلییی ممنون میشم بخونین و نظر بدین
دقیقا إینه فیلمشه ??
هوووم قشنگ بود عطیه جالب بود?
ولی فقط یه چیزی لطفا انقد زیاد ایموجی نزار درسته یجوری خلاقانه ست ولی آدم اعصابش خورد میشه?
خیلی قشنگ و خلاقانه مینویسی اما اگه مرینت و ادرین بهم برسن خیلی عالی میشه
سلام منم سارینا ۱۴ ساله از کرجم?