لایک و کامنت لطفا
رفتم تو خونه و کلید ماشین و کوله پشتیم رو برداشتم رفتم و سوار ماشین شدم و به خونه ی تمام اقوام و تمام دوستام سر زدم اما هیچکس نبود انگار همه اب شده بودن رفته بودن تو زمین کلی سوال تو زهنم بود خدا چرا این کارو کردی من داملا 20 ساله نمی تونم این معما ی مهم تو زندگیم رو حل کنم ......
رفتم خونه و نصب روز رو فقد گریه کردم بعد یک دفعه صدای مامان و بابام تو گوشم پیچید که می گفتن هیچ وقت ناامید نشو از تختم بلند شدم و رفتم لپ تاپم رو اوردم و در فضای مجازی کلی تحقیق کردم اما هیچی نبود انگار تو این کشور فقد من مونده بودم بعد از یک هفته تحقیق در این مورد یک اسم و یک ادرس پیدا کردم بعد از دو روز تو راه بودن به اون ادرس رسیدم یه جایی نزدیک به مرز دو کشور بود یک کلبه اونجا بود رفتم و در زدم یک مرد پیر در رو باز کرد
داملا : سلام اقای بیلی من داملا ایلماز هستم من در نیویورک زندگی میکنم و الان نزدیک به 2 هفته هست که کل مردم دنیا ناپدید شدن حتی پدر و مادر من فقد من و شما موندیم من به کمک شما برای حل کردن این معما نیاز دارم بیلی: من منتظرت بودم داملا شاید الان بگی که من تورو از کجا میشناسم اما باید بگم من از 40 سال پیش میدونستم که قراره این اتفاق برای این کشور بیوفته
و فقد دو نفر میمونن داملا: منضورتون چیه شما چطور اینا رو میدونستین بیلی: داملا این موضوع در تاریخ ثبت شده و ما نمیتونیم این رو تغییر بدیم
که ناگهان با داد از خواب بلند شدم دست و پاهام میلرزیدن از رو تختم بلند شدم و رفتم پایین دیدم مامان و بابام دارن نگاه تلوزیون می کنند با لبخند بهشون خیره شده بودم تا اینکه متوجه شدن من بیدار شدم مامان:صبح یخیر خواب الو بابا:دخترم حالت خوبه انگار ترسیدی
داملا : نه فقد یه خواب دیدم بابا:اهان باشه پس یرو صبحونه بخور داملا: باشه
بهد از سال ها هنوز اون خواب یادمه انگار تو قلبم و ذهنم ثبت شده امیدوارم هیچ و قت این اتفاق پیش نیاد امین
چالش دوستان فکر کنید یه شب بخوابید و صبحتون مثل صبح های دیگه نباشه چیکار میکنید البته خدانکنه
دوستون دارم
مرسی کیوتم.........این داستان تموم شده و پارت سه نداره
اهان
عالیی
یه سوال ، این داستان تموم شد یا پارت سه هم داره؟