خوب اینم قسمت 9 امیدوارم این یکی دیر تایید نشه ? امروز پنجشنبه هست که میزارم ?
رفتیم خونه منم لباس فرم پوشیدم کتاب هم گذاشتم توی کیف ? و ولو شدم روی تخت چشم هام بستم نفهمیدم کی خوابیدم ? یک دفعه یکی گفت خانوم الیسا ماشین اماده هست بیدار شدم پیش خدمت بود گفتم شما کی اومدید؟ گفت همین الان گفتم نه منظورم که استخدام شدی گفت دو روز پیش ? گفتم اهان خوشبختم گفت خانوم عمتون منتظرتون هست گفتم اهان باشه موهام یه شونه ?زدم کیفم برداشتم? رفتم پایین سوار ماشین شدم توی راه متوجه شدم داریم از مدرسه دور میشیم بجای نزدیک گفتم عمه داری راه رو اشتباه میری ? عمه گفت نه بهت گفتم که ما بخواطر اینکه مدرسه خون اشام ها به تعمیر نیاز داشت یه چند روزی اونچا درس میدادیم تقریبا فهمیدم چی گفت ? گفتم اهان باشه ? اینجوری که من فهمیدم فکر کنم مدرسه خون اشتم ها خیلی ترسناک باشه ? بلاخره خون اشام ها اونجا هستند باید ترسناک باشه همش فکر میکردم چطوری هست ??
رسیدیم دور تا دورش درخت بود تا کسی نبینه عمه پیاده شد وقتی اومدم پیاده بشم عمه گفت وایسا الان میام و اونجا یه کاری کرد ولی من متوجه نشدم اخ شب بود زیاد معلوم نبود ایک دفعه درخت ها کنار رفتند و مدرسه معلوم بود خیلی زیبا بود عمه سوار شد و حرکت کردیم هیچ حرفی ندارم که بگم در کل بگم کرم شتاب بود و گل های طلای(مثل گل راپونزل ولی زیاد بود رسیدیم مدرسه معمولی بود ولی گل هاش خیلی زیبا بود عمه گفت پیاده شو
گفتم باشه پیداه شدم عمه رفت ماشین پارک کنه ? منم رفتم و گل هارو نگاه کنم که المیرا (دختری که توی دانشگاه باهاش اشنا شدم همون خون اشامه ) المیرا گفت کسی اجازه نداره به اونها دست یا عکس بگیره ? گفتم چرا گفت این گل ها واقعا گل راپونزل هستند البته راپونزل واقعی نیست ولی گل هاش واقعی هست گفتم جدی میگی گفت اره گفتم خیلی زیبا هست گفت اره خیلی بعدش یکم باهم حرف زدیم که یهو دیدم همه دختر ها جیق داد کردن گفتن وای چیشده
المیرا وای اومد گفتم کی محل نزاشت رفت ? منم دویدم ببینم چی هست انقدر دختر ها میخواهن ببینن دیدم لوکاس و کای هستند و یه نفر دیگه هست گفتم وا وا برای لوکاس این کار ها ولی برای کای اره ? نمیدونم چرا ولی اینگار حسم از کای رفته بود برای همین من رفتم و عمم دیدم گفتم کلاسم کدوم هسا منو به کلاسم برد منم روی یکی از نیمکتا نشستم و کتاب رو در اوردم یکم خوندم
که زنگ کلاس خورد همه دختر ها تا ته کلاس همرا کای و لوکاس اومدن ? داشتم به اونها نگاه میکردم میخندیدم توی دلم که یک دفعه یکی زد توی میز گفت عزیزم اینجا نیمکت منه ? گفتم بیا نیمکتامون عوض؟ گفت نه لازم نکرده گفتم باشه پاشودم من کنار لدکاس میشستم پس لوکاس هرجا میشنست منم اونجا بودم لوکاس نشت منم نشستم دختر اومد گفت چیکار میکنی اینجا کسی کنار لوکاس نیست که لوکاس با قرو گفت یادت رفته دانش آموز جدید تومد و کنارم نشست ? و داره همش دعا میکنه نره جای دیگه منم گفتم هع من که دعا میکنم از کنارت رد هم نشم همه دختر ها پسر ها تعجب بهم نگاه کردن گفتم چیه خب که دختر گفت بیا جامون عوض و همه ریختن سر من التماس میکررن گفتم نه نههه بسه دیگه برای یه پسر لوس همچین کار های میکنید ? واقعا که دارید شماهم یکیشون با حسودی گفت تو کنارشی برای همین اینجوری میگی ? همه هم تایید کردن منم بلند شدم رفتم پشت سر لوکاس نشستم گفتم حالا چی؟ دختر پاشو کبید به زمین گفت وای من از کجا بدونم و بعدش نشست سر نیمکت خودش منم توی دلم گفتم هع حرفی پیدا نکرد بهم بده ? که یک دفعه معلم اومد و گفت همه لطفا بشینن سر جای خودشون متسفانع منم مجبور شدم برم کنار لوکاس دوباره معلم گفت خب خانوم الیسا صفحه ۲۹ باز کن بخون و برامون توضیع بده منم باز کردم خوندم توضیع داد و بعد کلاسو المیرا اومد جلوی کلاس دختر خیلی فرضی هست ?
بعد رفتیم سالن غذاخوری المیرا گفت بیا اینجا بشینیم داشیم غذا میخوردیم که یهو ? یه دختر میگه اومدددددددددددددددددددددد یک دفعه میپرم از جام المیرا گفت اومد ایول میدو میره ? بعد دیدم لوکای کای هستند دوباره به خودم گفتم چطوری من عاشق کای شدم ? کای که یه ادم از خود راضی هست مثل لوکاس بعدش نشستم غذام خوردم المیرا هم که داشت براشون قش میکرد ? کلا بگم همه عاشقشون بودن که دیدم یه دختر مو کوتاه که موهاش سیاه بود یکم بنفش توش(مثل همین پروفایلی که برای داستان گذاشتم) مثل من بی محلی میکنه رفتم پیشش گفتم تا چرا نمیری پیش اونها با یه پروی گفت هع اونها اونها پرو هستند حالم ازشون بهم میخوره از هرچی ادم پولدار هست بدم میاد همشون پرو مقرو لوس مامانی ? گفتم واقعا حرفت درسته نشستم کنارش تا تونستیم باخم اشنا شدیم که یک دفعه المیرا اومد و. اون با دختر اشنا کردم داشتیم سه تای ترف مزدیم که زنگ خورد هرسه ما بلند شدیم رفتیم کلاس های خودمون قرار شد زنگ بعد هرسه یه جا باشین ?
رفتیم توی کلاس و دوباره همه دختر ها دور میز گرفته بودن فکر کنم باید هروز اینکارو کنم ? یه پسری اومد گفت هروز نه هرشب ? گفتم اره همون ? بعدش معلم اومد گفت دختر ها لطفا از میزه لوکاس الیسا برید کنار بشینین سر جای خودتون ? دختر هاهم با ناراحتی گفتند باشه ? منم توی دلم گفتم حقشونه ? معلن گفت الیسا بی احترامی نکن حواسم نبود ما خون اشام هستیم بقیه صدای مارو میشنون? خلاصه رفتم نشستم ومعلم درس داد زنگ بعد هم با دختر ها رفتیم حیاط یک دفعه یادم اوند اسم دختر ازش نپرسیدم ?
گفتم راستی تو اسمتو نگفتی گقت اسم من ایدا هست یک دفعه گفتم ایدا شبیه اون کتاب گفت پس توهم خوندی گفتم نه تا حدی خوندم ولی همرو نه ? دیگه از اون روز ناپدید شد المیرا گفت من اون میدونم کجاست چجد روز پسش توی کتاب خانه دیدم گفتم واقعا گفت اره برو توی کتاب خونه منم وستم گذاشتم پشت سرم گفتم باشه میرم ولی کتاب خونه کجاست ??????? المیرا گفت یادم نبود تو تازه وارد هستی ? ایدا گفت بیاید باهم بریم دوباره کتاب رو بخونیم ? گفتم موافقم منو بردن به کتاب خانه شاید باورتون نشه ولی کتاب خونه خیلی بزرگ بود تا دیدمش گفتم خب فکر کنم تا ۳۰ سال بعد کتاب پیدا نکنیم المیرا زد به شکنم گفت نگران نباش و بعد بلند گفت کتاب راز خون اشام ها توی دست یک دفعه اون کتاب پرواز کرد اومد توی دست المبرا گفتم چطوری گفت من هرچی بلند داد بزنم به هرجا که میگم میره این قدرت من هست? گفتم اهان چه قدرت جالبی ? ایدا هم گفت بدوید دیگه بیاید بخونیم تا زنگ نخورده ?
(داستان خون شام ) ایدا گفت اریس(شیطان) لطفا منو تبدیل کن به یه شیطان گفت من نمیدونم شاید مردی ? ایدا هم خیلی اتماس کرد اریس هم گفت باشه ایدا اورد توی بغلش وستشو گذاشت توی دهن ایدا ? و با اون دستش گردن ایدا محکم گرفته بود ? و یک دفعه گردن ایدل محکم گاز میگره ایدا چشم هاش محکم میبنده و دست اریس گاز میگره ایدا متوجه نشد ولی دست ادیس خون اومد ? ولی اریس هیچی نگفت و فقط داشت گردن ایدا گاز میگرفت و یک دفعه ایدا دیگه دست اریس گاز نگرفت و بهوش شد اریس حواسش نبود و خیلی خون خورد ? اون برد پیش پدر مادرش اونها گفتند تنها فرشته ها میتونن کمکش کنن اریس اون برد پیش یه فرشتی فرشته ها کمکش کردن نه بخواطر گند کاری اریس بخواطر اینکه ایدا خیلی دختر پاکی بود ? و به اون کمک کردن اون تبدیل شد به یه موجودی که باید خون میخورد قلبی نداشت برای همین اسم اون گداشتند خون اشام اریس و ایدا هم باهم ازدواج کردن دختر اونها بعد ۱۶ سالگی متوجه شد قدرت های داره که از پدرش یعنی اریس به اثر بردا و اینجوری شد که خون اشام ها به وجود امدن ? اونجا پایینش نوشته بود اگه تو یه خون اشامی و میخواهی انسان باشی فقط باید برگردی پیش فرشته ها تا ترو برگردونن ولی فرشته ها هیچ وقت بعد اون روز پیدا نشدن ? توی دلم گفتم داستان جالبی بود ایدا گفت این داستان نیست وافعی هست گفتم جدی میگی گفت اره گفتم نکنه تو ایدت هستی? گفتم نه بابا ? خون اشتم ها ۹۳۷۴۹ سال عمر میکنن البته تقریبا ? گفتم جانممممممممممممممم گفت نمیدونیستی گفتم نه والا ? فکر میکردم اینها همش دروغ باشه ? گفت نه نیست تو باید ببشتر درمروورد خون اشام ها بدونی و به المیرا یه چشمک زد ? المیرا گفت اطلاعات در مورد خون آشام اطلاعات در مورد خون آشام و بعد المیرا گفت دست کاترین یک دفعه اوند توی وست من ایدل گفت باید اینو تا اخر بخونی گفتم چی حوصله داری گفت اره من دارم ترو نمیدونم ? منم گفتم باشه تا سه روز دیگه تمامش میکنم المیرا گفت اول بهتر غرضش بگیری از کتاب خونه گفتم اره رفتم و اون برای سه شب غرض گرفتم ? اومدیم بریم پایین توی حیاط که زنگ خود مجبور شدیم دوباره بریم توی کلاس ها با المیرا ایدا خداحافظی کردم اخ بعد اون میری خونه?
قسمت بعد دختر خون اشام10
عالی
خیلی داستانتو دوست دارم
حتماً ادامه بده ?????
چشم
عالی به این میگن دختر❤❤❤????
مرسی لطفا داستانم به بقیه هم معرفی کنید ?