
سلام دوستان اینم از پارت 8 امیدوارم لذت ببرید
از زبان هوانگ : صدای سرفه یه نفر از پشت امد سرم چرخوندم دیدم دوسته لیدی باگ داره یکی رو می بره تا خواستم خنجرم به سمتش پارت کنم یهو یه چیزی مثل سنگ به دستم خورد که خنجرم خطا رفت . از زبان لیدی باگ : داشتم با سوال پرسیدن حواسش پرت می کردم که الیا بتون نینو از اونجا دور کنه که یهو نینو سرفه کرد و برگشت تا می خواست از خنجرش استفاده کنه من با یویوم به دستش زدم که خنجرش خطا بره الیا و نینو فرار کردن . لیدی باگ : هی هوانگ زورت به کی رسیده ترسو و بزدل . هوانگ : الان نشونت می دم ترسو و بزدل کیه . از زبان نویسنده :هوانگ معجزهگر کت نوار کرد دستش تبدیل شد و به لیدی باگ درگیر شد بعد از کی درگیری که هوانگ از پنجه برنده استفاده کرد و دوباره به لیدی باگ حمله ور شد لیدی باگ سریع یویوشو چرخوند و سپر کرد پنجره برنده خورد به سپر لیدی باگ و یویوش پودر شد هوانگ از فرصت استفاده کرد و یه لگد به شکم لیدی باگ زد و لیدی باگ پرت کرد کنار ادرین لیدی باگ که روی زمین افتاده بود هوانگ رفت روی لیدی باگ و معجزه گرش برداشت .
از زبان ادرین : دستم هنوز رو زخمم بود دیدم لیدی باگ با اون شخص درگیر بود که لیدی باگ به سمتم پرت شد افتاد کنارم و اون شخص رفت رو لیدی باگ و گلوشو گرفت و گوشواره هاشو برداشت دیدم لیدی باگ تبدیل شد به مرینت .ادرین: م ...........مممم ..........مرینت یعنی تمام این مدت اون لیدی باگ مرینت بود . هی اشغال عوضی ولشکن از رو مرینت بلند شد قدم زنان امد سمتم تبدیل به خودش شد امد کنارم چهار زانو نشست. هوانگ : به کی گفتی اشغال . ادرین : به تو گفتم حروم زاده . هوانگ : به من گفتی هان . از زبان نویسنده : هوانگ جعبه معجزهگر از کیفش درآورد . هوانگ : خب ببینم اینجا چی داریم معجزهگر گذاشت تو جعبه بعد یه معجزهگر دیگه از جعبه درآورد جعبه معجزهگر گذاشت تو کیفش. هوانگ : خب حروم زاده این معجزه گر می شناسی . معجزهگر نشونم داد . ادرین : اره می شناسم این معجزه گر خرگوش . هوانگ : آفرین یه چیزایی سرت می شه خب من می خوام تور بفرستم جایی که برای هر کسی مثل جهنم . ادرین : هان . تعطیلات خوبیو داشته باشی راستی اسم من هوانگ . بلند شد یه لگد زد تو صورتم .
ادرین بیهوش شد .از زبان ادرین: وقتی چشمام باز کردم دیدم توی جنگل سرسبزم که دراز کشیدم به اطراف نگاه کردم کولی درخت کنارم بود رو پاهم وایسادم به شکم نگاه کردم لباسم سوراخ شده بود ولی هیچ خونی روش نبود به لباسم زدم بالا رو شکم اثر از زخمم یا خراش نبود یهو صدایی از پشتم امد که گفتم ادرینننننننننننن ننننننننننننه. به پشتم نگاه کردم کسی پشتم نبود یهو یه صدایی دیگه از کنارم امد گفت ولشکن به اطراف نگاه کردم ولی کسی نبود صداش شبیه مرینت بود . ( دوستان ادرین داره توهم میبینه و میشنو ) این صداها از کجا می یان چرا کسی نیست . مجبور شدم یه راهی برم تا به یه جایی برسم یا سرپناه پیدا کنم تو راه صدایی مشنوم همجوری از صدای پدرم و مادرم و لیدی باگ چند دقیقه گذشت داشتم همین جوری راه می رفتم که یهو یه صدای اشنا از پشت سر امد گفت جایی داری می ری آقای ادرین اگرست به پشت سرم نگاه کردم همون پیر زنی بود که تو خواب دیدم (پارت ۱ ) ادرین : تو کی هستی ایجا کجاست
پیرزن : هم نیست من کیم مهم اینکه تو کی هستی . ادرین : چی . پیرزن: خودتو پیدا کن تا بتونی یه روز دیگه بجنگی . ادرین : چی. پیرزن : باز هم ملاقات می کنیم . یهو همجا سفید شد تا حدی که مجبور شدم چشممو ببندم
وقتی چشمام باز کردم یه سقف چوبی بالای سرم بود به اطراف نگاه کردم این گار تو یه اتاقی چوبی بودم روی تخت بودم یه پتو از پست حیون روم بود تا گردن .می خواست بلند شم تا سرم از بالشت بلند کردم یهو درد تو شکم احساس کردم دوباره سرم گذاشتم روی بالشت دوباره به اطراف نگاه کردم دیدم لباسام و شلوار روی صندلی کنار تختم بعد پتور کنار زدم فقط من شلوار تنم بود شکم با یه پارچه باند پیچی شده بود . داد زدم . آهای کسی اینجاست . یهو در اتاق باز شد
یه خوانم میانسال و با لباس های قرون وسطایی امد تو موهاش طلایی بود امد تو گفت بالاخره بیدار شدیم گفتم شما کی هستید گفت من خانوم مارتا هستم من دکترم بهت پیشنهاد می دم از جات بلند نشید زخمت تازه داره خوب میشه . ادرین : چقدر بیهوش بودم . مارتا امد نزدیک نشست روی صندیلی کنار تخت مارتا : چقدر یا چند هفته . ادرین : مگه من چند هفته بیهوش بودم . مارتا : سه هفته . پس لیدی باگ و هوانگ عوضی کجاست اصلا من کجام . مارتا : ارم باش اینجا روستای( پن )هست . ادرین : چی روستایی پن . یهو یه مرد وارد تو اتاق شد مرد قد بلند زیش بلندی هم داشت با لباس های قرون وسطایی ریش و موهای سرش قهوهای بود گفت مارتا برای ناهار چی داریم مارتا روبش کرد گفت جودی فرستادم برامون میوه بیار بزار بیاد باهم نهار می خوریم . باشه مارتا اه بیدا شدی بیدار شدی بلاخره. ادرین : ببخشید شما . من ارتورم و این زن که کنارته همسرم مارتاس . خوشبختانه اقای ارتور ببخشید می تونم ازتون سوال چندتا بپرسم . ارتور : بپرس . ادرین : من چطور پیدا کردین .ارتور : سه هفته پیش دخترم تو توی جنگل پیدات دیگه چیز زیادی نمی دونم . ادرین : الان دخترتون کجاست می تونم ازش سوال به پرسم . مارتا : الان می یاد .
ادرین : ببخشید الان چه سالی (خب دوستان ادرین الان تو قرن یازدهم ) وقتی فهمیدم چه سالیم اول فکردم سرکام گذاشت ولی بعدش فهمیدم دارن راست میگن . ادرین : ببخشید میشه من چنده تنها بزاریم باشه . خانوم مارتا و اقای ارتور از اتاق خارج شدن و در پشت سرشون بستن وقتی رفتن فقط میخواستم فریاد بزنم چرا من امدم به این دنیا ولی خودم به زور کنترل کردن با خودم گفتم اگه خودم اینجام پس ممکنه دوستام هم اینجا باشن وایسا ببینم اگه اینجا نباشن چی لعنتی تو چه دنیایی گیر افتاد همین جوری داشتم فکر میکردم یهو یه صدای امد
صدای یه اسب امد بعد چند دقیقه یهو صدای باز شدن در امد صدای یه دختر امد گفت مامان من برگشتم بعد صدای خانوم مارتا امد گفت خوش اومدی جودی چیزهایی که گفتم اوردی . بله مامان همونطور که خودتون خواستی آوردم گفتی میوه و یه مقدار نون . نون من نگفتم نون . نون برای بابا اوردم . ای قربون اون دختره خوشگل خودم برم. مرسی بابا . دخترم اون پسری که تو اوردیش به هوش امد . واقعا . اره الان منتظر توه . باش الان می رم پیشش
یهو در باز شود یه دختر در حد 14 سال امد تو اتاق . اووو بالاخره بیدار شدی .ادرین : ببخشید اسم شما . من جودیم شما . ادرین : ببخشید سوالتو با سوال جواب می دم من کجا پیدا کردی . جودی امد کنام روی صندلی نشست گفت خب من سه هفته پیش با اسب توی جنگل بودم داشتم نبال قارچ میگشتم که تور کنار رود خونه نزدیک روستا پیدات کردم زخمی بودی و لباس های عجیبی تنت بود (منظورش لباس های خود ادرین میگه). ادرین :وقتی من پیدا کردی کسی همراهم نبود . جودی : نه کسی نبود فقط خودت بودی .
خب دوستان اینم از پارت ۸ امیدوارم لذت برده باشید مثل همیشه لایک کامنت یادتون نره و همیشه قربان شما خدافظ 👈👈👈👈👈👈👈👈👈👈👈
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
راستی یادم رفت بگم که قرار بود جولی اسم داستان بنویسم سر آغاز یعنی تازه داره شروع می شه بیخودی اسم داستان نذاشتم جنگ من
عالی حتما پارت بعد را بزار ادرین بدبخت چ گناهی کرده?مرینت کو?
مرینت هنوز باهش کار داریم
چرا انقدر بلا سر آدرین میاری چی میشی مرینت بکشی😐
خودم هم نمی دونم
بعد مشکل این مرینت کشته بشه به یه طریقی زنده میشه 🙄