خوب دوستان اینم از پارت ۲
خوب رفتم داخل اتاق دختره اسمش لیدا بود دختر مهربونی بود فرداش من صبح رفتم دم در دانشگاه انگار زودتر از همه رفته بودم سر کلاس نشستم منتظر بودم همه امدن معلم : کتاب شیمی تونو در بیارین وسط کلاس یه دفعه یکی درو باز کرد معلم گفت : به اکیپ کلاسمونم تکمیل شد ۷ تاتون باهم امدین اقایون نویسنده : بچه ها پسرا رو میگه نامی و سوکجین و یونگی و هوپی و موچی و ته و بانی معلم : زود بشینین اینبار دفعه اخرتون باشه بعد زنگ کلاس خورد همه مس جت رفتیم بیرون به جز منو یکی از دانش اموزا اسمش پارک جیمین بود من صداش میکردم اوپا اونم صدام میکرد اونی خیلی باهم صمیمی شدیم
زنگ خورد معلم نیومد و بهمون خبر دادن براش کار پیش امده رفته و ماها باید بریم مثل چیتا از کلاس زدیم بیرون من داشتم میرفتم سمت خوابگاه که چشمم به یه دختر افتاد رو زمین بیهوش شده بود رفتم سمتش دیدم عه وا اینکه تانیا ( نویسنده : بچه ها تانیا دوست بچگی کلودیا )
ولی استرس گرفتم چرا رو زمین بیهوش همون لحظه دیدم اناستازیا و لیدا امدن خداروشکر بردیمش بالا و من یه ماینش کردم راستی من دانشجوی تجربی هستم هعی تو خواب یه نفر رو صدا میزد میگفت : تهیونگا تهیونگا
خوب این تستم تموم شد میدونم کم نوشتم چونکه فردا امتحان ریاضی دارم
فالو فالو لایک لایک کامنت کامنت
لطفا همایت کنین دوستون دارم خداحافظ
نظرات بازدیدکنندگان (3)