کامنت فراموش نشه
البته که نه بیا بریم . رفتیم اون وسط و اون تیکه چوب رو اتیش زدیم و مارش مالو رو به سیخ کشیدیم . که یک صدایی اومد الکس گفت : اون چی بود . گفتم : نمیدونم . الکس گفت : پس بیا بفهمیم . یکی از بوته ها داشت تکون میخورد الکس به اون اشاره کرد و اروم به سمتش رفت منم که چاره ای نداشتم دنبال الکس رفتم .
الکس کنار بوته واستاد و اروم سرش رو تکون داد که یعنی من نیام جلو . من سر جام واستادم و الکس رفت جلو و با دستاش بوته رو باز کرد و گفت : امی بیا اینجا رو ببین . منم رفتم جلو یک چیزی مثل یک تیکه پیتزا داشت راه میرفت . من به الکس گفتم : مگه پیتزا هم راه میره ؟
الکس گفت : نمیدونم ولی من عاشق پیتزام و حتما این پیتزا کوچولو ما رو به پیتزاهای بزرگ تری هدایت میکنه . با ترس گفتم : اگر یک دام باشه چی . الکس بهم نگاه کرد و گفت : کی برای دو تا نوجون دام میزاره اخه بیا بریم دنبالش . منم به حرف الکس دنبالش رفتم . الکس گفت : به نظرت کجا میره . من به مسخره بازی گفتم: حتما میره خونش دیگه .
الکس گفت : حالا به نظرت خونش چه شکلیع ؟ منم باز از روی بی حوصلگی جواب دادم حتما از پیتزا درست شده . الکس گفت : شاید اینطوری که تو میگی باشه . همینطوری داشتیم میرفتیم که یک صدای خیلی ترسناکی اوند . چسبیدم به الکس . اون گفت : چیه میترسی . گفتم : البته
که میترسم ، تو نمیترسی . الکس گفت : نه به اندازه ی تو ! من گفتم : شوخی که نیست شاید خطرناک باشه . الکس گفت : دفعه ی قبل هم همینو گفتی ولی یک تیکه پیتزا بود ،نباید از هر چیز دور و برت بترسی . بیا بریم ببینیم چیه. من همینطوری چسبیده بودم تو بغل الکس و داشتیم میرفتیم طرف صدا
هر چی نزدیکتر میشدیم ترس من بیشتر میشد . تا جایی که من بی هوش شدم . و از اونجا به بعد دیگه نفهمیدم که چی شد . وقتی پا شدم دیدم زیر یک درختم و هوا هم روشن شده . نمیدونستم الکس کجاست برای همین از جام بلند نشدم و همونطوری نشسته بودم که دیدم یکی از پشت منو بغل کرد . اون الکس بود . گفت : فکر کردم مردی .
من گفتم : کجا رفته بودی . الکس گفت : رفته بودم یک چیزی برای خوردن پیدا کنم . من گفتم : تو کوله ی من پر از غذا بود. الکس گفت : کوله ی تو کنار اتیش موند و کوله ی منم که توش فقط وسایل برای گرمایش بود . گفتم : حالا چیزی هم پیدا کردی ؟ الکس گفت : اره یک درخت سیب پیدا کردم ولی چون ارتفاع ش زیاد بود بیخیالش شدم .
گفتم بیا بریم شاید با هم تونستیم چند تا سیب بکنیم . دارم از گرسنگی میمیرم . خلاصه با کمک الکس از سر جام بلند شدم و به سختی رسیدیم جای درخت . الکس گفت
الکس گفت : خب حالا چطوری سیب رو بکنیم . من گفتم : انتظار نداری که من با این پای اسیب دیدم کاری بکنم . الکس گفت : خب
خب این پارت به پایان رسید . لطفا نظراتتون رو کامنت بزارید و بگید الکس باحال تره با امی ؟
نظرات بازدیدکنندگان (0)