همون طور که قول داده بودم این قسمت طولانی تر هستش
که یهو دیدم کلویی یه چیزی سمتم پرت کرد از ترس چشمام رو بستم ولی هیچ دردی نداشتم وقتی چشمام رو باز کردم دیدم که گربه سیاه افتاده زمین و ازش خون میاد گفتم نه این کار رو کردی گفت تو مهم تر از منی برو او شرور رو شکست بده و بیهوش شد کنارش نشتم گریه کردم یهو کفشدوزک سفید رسید و گفت چی شده منم هیچی نگفتم اوکد نزدیگ تر و وقتی گربه سیاه رو دید خیلی ناراحت شد و کنارم نشست خیلی اصبانی بودم بلند شدم و دویدم سمت کلویی در ارض پنچ دقیقه شکستش دادم وقتی شرارت اکومارو خنثی کردم و رفتم پیش گربه سیاه ودوباره شروع به گریه کردن کردم
از زبان میلا : رفتم دستم رو گذاشتم روی شونه ی دختر کفشدوزکی و گفتم هنوز تموم نشده اون گفت اره و بعد از کفشدوزک معجزه اسا استفاده کرد همه چیز به حالت عادی بر گشت گربه سیاه بلند شد از زبان گربه سیاه بلند شدم گفتم مثل همیشه همرو نجات دادی بزن قدش ولی کفشدوزک پرید بقلم و گفت چرا این کارو کردی گفتم حالا که تموم شده و از بغل هم امدیم بیرون یهو گوشواره ها دختر کفشدوزکی صدا داد
از زبان میلا : گفتم حالا چه طور می خوای همه ی معجزه گر ها رو بگری گفت فکر کنم کمک می خوام که یهو کلویی گفت اهای بی دست و پا ها فکر نمی کنین باید منو ببرین پایین دختر کفشدوزکی و گربه سیاه به من نگاه کردن من گفتم یکم فکر کنین من چطور اونو ببرم پایین من تازه یازده سالم شده گربه سیاه گفت اشکال نداره با من و رفت کلویی رو ببره پایین من به دختر کفشدوزکی کفتم تو برو به کوامیت غذا بده منم اینا رو نگه می دارم دختر کفشدوزکی زود برگشت گفتم من اونا رو نگه می دارم تو هم یکی معجزه گر ها رو ازشون بگیر بعد از اینکه معجزه گر ها رو گرفتیم رفتیم خونه هامون خیلی خسته بودم واسه همین زود گرفتم خوابیدم غردا که رفتم مدرسه
از زبان مرینت : رفتم مدرسه خانم مایسر امد داخل ( توی قسمت نیویورک خانم بوسیه باردار بود برای همین مرخصی گرفته ) خانم مایسر هم مثل خانم بوسیه مهربان بود بعد از کلاس رفتم بیرون همون دختره رو که رو روز اول مدرسه بهش خوردم رو دیدم که داشت می دید که یهو به کلویی خورد کلویی هم مثل همیشع شروع کرد به غر زدن رفتم بهش گفتم مگه یادت رفته اقای داماکلیز چی گفت کلویی هیچی نگفت و با غرور به راهش ادامه داد رفتم و دست دختره رو گرفتم و گفتم حالت خوبه گفت اره ممنون خوبم گفتم اسم من مرینت اونم کفت اسم من میلا گفتم به حرف های که کلویی زد توجه نکن اون واسه خودش یه چیز هایی میگه که هیو زند خورد و ما هم باهم خدا حافظی کردیم و رفتیم سر کلاس
از زبان مرینت :
رفتم سر کلاس همین که نشستم سر جام الیا گفت خبر داری چی شده گفتم دختر کفشدوزکی بهت امضا داده گفت از اونم بهتر دختر گفشدوزکی و گربه سیاه یه همکار جدید پیدا کردن که از خودشون کوچیکتر گفتم چی گفت پس من این همه مدت برای دیوار سخنرانی می کردم کفتم شنیدم چی گفتی ولی اصلا با عقل جور در نمیاد که به یه نفر از خودشون کوچیکتره معجزه گر بدن الیا گفت اون یه دختره که ظاهرش خیلی شبیه دختر کفشدوزکی و انگار بهش معجزه گر نمیدن خودش معجزه گر داره که یهو خانم مایسر امد داخل کلاس و بالاخره الیا سخنرانیش تموم شد
بعد از مدرسه رفتم خونه یه سلام با انرژی به مامان بابام دادم رفتم بالا یکم روی طرح هام کار کردم بعد یهو الیا بهم زنگ زد و گفت مرینت امشب می خوهیم مهکونی شبونه بگیریم تو هم میای گفتم البته خیلی وقته مهمونی شب نشینی نگرفتیم خب حالا خونه کیه گفت خونه رز گفتم چه عالیذخیلی وقتهخونه رز نرفتیم الیا گفت تو مسئول خراکی هستی مدونی چی باید بیاری گفت اره و بعد قطع کردم و رفتم پاییت به مامان بابام گفتم اونا هم اجازه دادن رفتم کلی ماکارون و کیک و ابنبات و این جور جیزا برداشتم و رفتم خونه رز همه بچه اونجا بودن وقتی خراکی ها رو دیدن
خب دوستان اینم از این قسمت خودتون خوب می دونین که این روزا امتحان هست و داستاهای زیادی منتشر نمیشه پس تاخیر داستان هارو درک کنین
قسمت بعد یکم غم انگیزه ولی جاهای خندهدار هم داره
بعدی رو با هفت تا نظر می زارم پس نظر بدین هرچی نظرات بیشتر باشه قسمت بعد رو زود تر می زارم
همینجوری خوبه به نظر من سریع کشف هویت نکن چون بعد کشف هویت داستان یکم مسخره می شه
و اینکه یه سوال چرا مرینت جای زخمش کامل خوب نشد ولی گربه ی سیاه زود خوب شد؟
Gooooood bod
عالی بود بعدی رو زود تر بزار
ماموریت ما پارت ۵