سلام دوستان این قسمت قبل از اومدن قسمت قبل شروع به درست کردن شده
رفتم دیدم آدرین نیست یک نگته کردم دیدم پیش هتل بزرگ پاریس بیهوش هست یعنی از اینجا تا اونجا پرتاب شد و فقط مرینت بود بیشتر معجزه گر ها با هم بودن و فقط پروانه و گربه نبود یعنی مرینت از این همه استفاده کرد سریع تمام معجزه گر ها رو ازش جدا کردم و من و مریدنت بردیمش بیمارستان لوسی یو هم رفت پیش آدرین ولی زورش رو نداشت تا رفت معجزه گر گربه و پروانه رو بگیره پریدم و خودم گرفتم رفتم خونشون از شانس خوب من جعبه اونجا بود جعبه رو گرفتم و همه معجزه گر ها به جز ۵ تا رو پیش خودم نگه داشتم شیر و کفشدوزک و گربه و آفتاب پرست و یک معجزه گر عجیب که تاحالا ندیدمش مریدنت هم مرینت رو به بیمارستان برده بود و دکتر گفت خانوم مرینت حالش خوبه ولی آقای آگراست دارن میمیرن انگار که بیشتر کلیه و قلب آدرین صدمه دیده گفتش یک داوطلب می خوایم تا به آدرین کلیه و قلب بده و جونش رو فدا کنه و یکی هم گروه خونیش O_باشه که دیدیم کسی که گروه خونیش به آدرین بخوره پیدا نشد که من با لوسی گفتم بره به مرینت بگه ببینه کسی رو میشناسه با این گروه خونی یانه
بعد به مرینت گفتیم و اون گفت خود من گروه خونیم O_ هست من کلیم رو به آدرین میدم از زبان مرینت ولی لوسی گفت قلب هم لازم داره و کسی نیست که قبلش رو به آدرین بده یک نفر تا ۴ ساعت دیگه میمیره و تا ۱۲ ساعت دیگه قلب هست برای آدرین ولی تا ۷ ساعت دیگه باید بهش قلب برسونیم من هم گفتم خوب من بهش میدم و قلب اون فرد رو برای خودم میزارن بعد لوسی گفت عمرا تو نه ولی من قبول نکردم و پرستار رو صدا کردم و پرستار اومد و بهش گفتم اون گفت ۱۰ ساعت دیگه عملت میکنیم تا اون موقع آماده شو
10ساعت بعد )))))))) زمان عمل شد و من لباس مخصوص پوشیدم رفتم تو اتاق عمل و بعد دیگه چیزی یادم نیومد از زبان آدرین بیدار شدم دیدم مرینت پیشم هست روی یک تخت دیگه دیدم گفتن وقت عمل دوم هست من رو بردن به یک اتاق دیگه بعد از۲ ساعت مرینت رو اوردن پیشم نیم ساعت شد و دیدم کم کم داره بیدار میشه حالش رو پرسیدم ولی جوابی نداد بعدش گفت به تو ربطی نداره انگار از من ناراحت بود هرچی سعی کردم باهاش حرف بزنم ولی جوابی نداد ازش معذرت خواهی کردم باز جواب نداد بهم گفت وقتی خوب شدم میرم به زمانی که شیر من رو گیر انداخت و نمیزارم من رو بگیره اینجوی هیچ چیز یادمون نمیاد من اسرار کردم نگه ولی قبول نکرد نکرد نکرد تا من گفتم خوب باشه من دیگه با تو کاری ندارم مرینت به همه هوییت رو میگم و نابودت میکنم تو خیلی آدم به چشم و روحی هستی من جونت رو نجات دادم تو چیکار کردی گفت قلبم و کلیم رو بهت دادم تا خوب شی گفتم چی
من یعنی چی??????? وای یعنی تو باعث شدی من زنده بمونم من جونم رو به خاطر تو به خطر انداختم و تو هم من رو از مرگ نجات دادی دیدی برای هم ساخته شدیم مرینت گفت خوب خوب بسه بسه هندیش نکن دیدم مارینا و لوسی و مریدنت اومدن تو انگار که لوسی عاشق مارینا شد چون اون هم یک چشمش رو از دست داده بود به مارینا گفتم و مارینا گفت آره باشه مچمون رو گرفتی لوسی عاشق من شد و از اونجایی که شبیه همدیگه هستیم من هم بهش جواب مثبت دادم
گفت خوب ولی هنوز در اون هد نشده که ازدواج کنیم ولی عاشق هم شدیم ولی پسر خوبیه خیلی هم شوخ هست اون پسری که تو ذهنم بود هم هست مرینت گفت خوب حالا بعدا بهم بگو اون گفت چه خبر از آدرین هنوز معذرت خواهی نکرد من گفتم کرد
اونها رفتن بیرون و آلیا و نینو اومدن و اونها هم رفتن کاگامی و لایلا و کلویی داشتن میومدن که آدرین گفت نزار بیان تو مرینت حوصلشون رو نداره اونا رفتن همه همکلاشی هامون اومدن و باهاشون حرف زدیم ساعت۱۱ شب بود اونها رفتن بجز مارینا و لوسی پدر مادرم هم اومدن و رفتن و ما خوابیدیم
بیدار شدم دیدم مارینا و آدرین دارن راجب من حرف میزنن انگار داشت از مارینا مشورت میگرفت که وقتی پیش من هست چیکار کنه مثلا اول راجب مارینا بعد لوسی بعد گربه و بعد خودم و پدرش گفت پدرش از مارینا پرسید به پدرم غذا دادی مارینا گفت آره
من الکی مثلا بیدار شدم پرسیدم چی شده مارینا گفت هیچی درباره من و لوسی هست من هم قبول کردم
دیدم یک پسر خوشتیب مو قرمز پوست سفید که دماغش کوچیک و چشمش بزرگ اومد تو و یک دختر هم اومد تو به اسم جیمز و دختر آدران گفتن چطورین خواهر و برادر
من و آدرین گفتیم چچچچچچچچچچچچچچچچی یعنی اینکه
سلام من تا قسمت ۱۱ نوشتم ولی تستچی هنوز تایید نکرد اگه خوشتون اومد نظر بدین
با اینا بود من که شاخ دراوردم اخه چطور اینقدر میپیچونین داستان رو من از این پیچ در پیچ بودنش خوشم میاد
ماموریت ما پارت ۴ اومد