سلام بر همگی این پارت اول داستان زندگی جدید هستش امید وارم خوشتون بیاد کامنت ها فراموش نشه♥♥
تو یه شهر بزرگ یه خونه بزرگ بود که یه خوانواده مهربون زندگی میکردند اون خونواده یه دختر زیبا داشتند به اسم اومارو.
اومارو خیلی باهوش مهربون و زیرک بود اون توی یه مدرسه بزرگ درس میخوند اسم دوستای اومارو«کتی، انجل، آمامی سان»هستش.
وکسی که کنار اومارو تو مدرسه میشینه که یه جورایی هم اومارو اون شخصو دوست داره اسمش کیم هست...... خب بریم سر داستان، همیشه از چشم اومارو هست مگر که یه اتفاقی پیش بیاد از چشم یه نفر دیگه بگم♥♥
از چشم «اومارو»?...... فردا یه روز خواصه فردا روز باز شدن مدرسه هست... وای نمیتونم بخوابم.... همینجور تو فکر بودم که یهو باصدای مامانم که گفت اومارو فردا باید بری مدرسه به خودم اومدم چراغ رو خواموش کردم و خوابیدم.
یهو با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم. صبح شده بود وکم کم داشت مدرسه دیر می شد صبحونمو خوردم لباسامو پوشیدم و از مامانم خداحافظی کردم و رفتم.
که از شانسم تو راه کیم رو دیدم «فکر کنم الان میدونستید که میگم سوار بر ماشینش داشت میرفت نه اینطور نیست داشت پیاده میرفت?»گفت عه سلام اومارو منم با من... من گفتم س.. لا... م... ک.. یم کیم گفت میای باهم بریم منم تنهام لپام گل انداخت و گفتم با.... شه... یعنی یا توراه سرخ سرخ شده بودم.
چند دقیقه بعد رسیدیم به مدرسه من بدو بدو وارد مدرسه شدم وقتی وارد شدم دوستان رو دیدم «کتی، آنجل، آمامی سان»گفتم سلام بچه ها اونا هم به من سلام کردن یکم حرف زدیم بعد رنگ کلاس خورد رفتیم تو کلاس من ردیف دوم نشستم بعد هم کیم اومد کنارم نشست«۳ساله داریم کنار هم میشینیم?»
بعد چند دقیقه معلم اومد و گفت سلام من معلم شیمی شما هستم و از آشنایی باشما خوشبختم خب به نظرتون اول باهم آشنا بشیم یا درس را شروع کنیم؟ «کل کلاس بامورد اول موافق بودن»?
بعد معلم گفت خب پس معلوم شد اول چیکار کنیم?بعد کلاس کتی گفت اومارو میای باهم بریم خرید گفتم خرید واسه چی؟ گفت من چند تا وسیله مهم باید بخرم نمیتونم تنهایی برم خرید من گفتم باشه منم چند تا چیز باید بخرم بعد چند ساعت خرید و خوش گذرونی گوشیم را نگاه کردم ساعت ۸شب بود و مامانم ده بار زنگ زده بود گوشیمم که خاموش بود و نمیشنیدم ?
یهو یادم افتاد قبل اینکه بیام مدرسه مامانم گفت زود بیا خونه??کتی کقت اومارو بیا از راه جنگل بریم اینطوری زودتر به خونه میرسیم گفتم باشه بعد رفتیم تو دل جنگل هوا تاریک بودو جنگلم ترسناک?☠️?من خیلی ترسیده بودم اما نمیدونم چرا کتی اصلا نمیترسید ?یهو یه صدایی لای درختا اومد کتی رفت جلو منم کنارش رفتم وقتی نزدیک رفتیم یه نفر را دیدیم که یهو....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ببین داستانت قشنگ ولی باید زیاد بنویسی و اینکه یک دفعه همه چیز رو شروع نکن کاشکی اروپ اروم میرفتی و یک دفعه شروع میکردی و اینکه لطفا زود تر بعدی بنویس
و داستان منم بخون دختر خون اشام عاشقانه و هیجانی و اصلا هم ترسناک نیست
ببین داستانت قشنگ ولی باید زیاد بنویسی و اینکه یک دفعه همه چیز رو شروع نکن کاشکی اروپ اروم میرفتی و یک دفعه شروع میکردی و اینکه لطفا زود تر بعدی بنویس
و داستان منم بخون دختر خون اشام عاشقانه و هیجانی و اصلا هم ترسناک نیست
عالی
ادامه❤❤❤
داستان شما بسیار زیبا بود
منتظر پارت بعد هستم
لطفاً داستان لیدی باگ فصل سوم قسمت ۶ و عشق دو نوجوان را هم بخون
خوب بود ادامه بده