این هم پارت 3، ادامه داستان....
پای آنتونی به پله گیر کرد، داشت میوفتاد که منو کشید طرف خودش تا تعادلش رو حفظ کنه... اما کار به جاهای باریک کشید و منم تعادلم رو از دست دادم و هر دو نزدیک به چهار بار غلت زدیم تا رسیدیم به پایین پله ها... 🤣😂 سر مو بالا آوردم و رو به گفتم : آنتونی حالت خوبه؟... آنتونی همین طور که به پهلو دراز کشیده بود و آخ آخ میکرد گفت : به نظرت حالم خوبه؟! می خواستم حرف دیگه ای بزنم که إمیلی اومد بالای سرمون و گفت : شما دو تا احمق دارین چی کار میکنین؟! نگاه پر معنی به إمیلی کردم و إمیلی چون منظورم رو گرفته بود رو شو اونطرف کرد. با ناراحتی به آنتونی گفتم : خب نمی دونستم تو نمی تونی مثل من بدویی ! آنتونی گفت : من که بهت گفتم "نمیتونم" 😡 دستمو بردم پشت گردنم و گفتم : آخه اون موقع نشنیدم... 😳 روی زانوهام نشستم و به سمت آنتونی خم شدم و گفتم : پاشو دیگه! هیچیت نیست... دستشو گرفتم و می خواستم بلندش کنم که فریاد بلندی کشید و گفت : نکن دیگه.... نمیفهمی پام پیچ خورده؟ با صدایی پر از استرس گفتم : آها پس که اینطور... نگاهی به پله ها کردم و گفتم : اونقدر ها هم تعدادشون زیاد نبودا ! من و إمیلی از پهلو آنتونی گرفتیم و روی صندلی نشوندیمش. برام جای تعجب داشت که چرا إمیلی اینقدر خونسرد و بی خیاله...!؟ همون موقع انگار که ذهنمو خونده باشه گفت : از این اتفاقا براش زیاد میوفته برای همین برام عادی شده، تازه اگه سالم بیاد خونه برام جای تعجب داره... خندیدم و گفتم : پس که اینطور ...! گونه هامو ماساژ دادم و گفتم : بدجور صورتم پخش زمین شدا إمیلی گفت : همین جا وایستا الان میام. و با قدم هایی آهسته ازم دور شد...
دو دقیقه بعد با یک باند و چسب و قیچی و چوب پیشم اومد و گفت : خدارو شکر که مامان بابا الان خونه نیستن وگرنه معلوم نبود که با تو چیکار میکردن... حرفش رو قطع کردم و گفتم : مگه من چیکار کردم؟ اصلا برای چی باید بلایی سرم بیارن؟! سریع جوابم رو داد و گفت : عرضم به حضورتون که زدی پسر یکی یدونشون رو ناکار کردی... گفتم : خب حالا، سریع خوب میشه دیگه... تازه مگه برای مامان و بابات عادی نیست که هی داغون میشه!؟ إمیلی صداش رو بالاتر برد و گفت : نخیرم چون تقریبا یه چند سالی میشد که خونه نبودن و از این وضعیت خبر نداشتن... پرسیدم : چرا !؟ این دفعه آنتونی گفت : چون شیاطین ازشون به عنوان برده استفاده میکردن. ولی بعد پنج سال موفق شدن که فرار کنن. گفتم : واقعا راست میگین!؟ إمیلی آهی سر داد و با صدای گرفته ای گفت : بله! و تازه همین دو ماه پیش اومدن خونه! و از زخم های آنتونی هم خبر ندارن و اگه بفهمن زمین و آسمون رو به هم میریزن. دهن وا کردم و می خواستم بپرسم چرا که یه دفعه إمیلی دستش رو گذاشت جلوی دهنم و گفت : نپرس چرا... معلومه دیگه... مادر و پدر بنده خیلی پسر دوستن. إمیلی چشماشو بست و یه ابرو شو انداخت بالا، انگار که حسودیش شده بود. آنتونی پوزخند زد و گفت : خب حالا نمی خواد حسودیت بشه. تو رو هم دوست دارن. رو به إمیلی چرخیدم و گفتم : خیلی خب بسه دیگه. و بعد قیافه جدی به خودم گرفتم و گفتم بیا پای آنتونی رو درمان کنیم، نه با باند و قیچی... با «جادو»... 📖
هر دو تاشون چشماشون گرد شد. آنتونی با هیجان گفت : مگه میشه؟! سرم رو به علامت آره تکون دادم و از جام بلند شدم و از پله ها بالا رفتم... در اتاق رو باز کردم و به سمت میز رفتم و کتاب رو از روش برداشتم و توی بغلم گرفتم... از اتاق بیرون اومدم و در اتاق رو بستم. موهای سیاهم رو از روی شونم کنار دادم و نیم دو به سمت پله ها به راه افتادم... آهسته از پله ها پایین اومدم و به طرف آنتونی و إمیلی رفتم. روبروی آنتونی نشستم. کتاب رو که باز کردم آنتونی با نگرانی گفت : این جادو سخته یا نه؟ لبخند زدم و گفتم : نترس! این جادوی آسونیه و هاله انرژی چندان زیادی نداره و شیاطین نمی تونن پیدامون کنن. آنتونی که متوجه حرفم شد. نفس عمیقی کشید و گفت : خیلی خب، شروع کن. امیلی گفت : جان؟!... میشه یکی برای منم توضیح بده؟ به امیلی لبخندی زدمو گفتم : بعدا بهت میگم... صفحه مورد نظر رو آوردم. دستم رو بالای صفحه نگه داشتم و توی ذهنم ورد رو یک بار دیگه مرور کردم و بعد چشمام رو بستم و با صدای نسبتا بلندی ورد رو به زبون آوردم. « آنتونوس ودیوس»!!!
ناگهان ربان های قرمز درخشانی از صفحه کتاب بیرون اومدن و دور پای آنتونی که پیچ خورده بود، بسته شدن. به آنتونی که قیافش نشون میداد چقدر ترسیده نگاهی انداختم و به آرومی گفتم : نترس! چیزی نیست... امیلی هم با دقت کارهای منو زیر نظر گرفته بود. آنتونی نفس عمیقی کشید و با این کار میخواست ترس رو از خودش دور کنه. چند دقیقه بعد روبان های قرمز محو شدند و دیگه اثری از اونا نبود. کتاب رو بستم و گفتم : تموم شد! امیلی دستشو گذاشت روی شونم و با لحن مهربونی که تا حالا ازش ندیده بودم گفت : ممنونم آلیا❤️ لبخندی روی لبام نشست وکمی بعد گفتم : خواهش میکنم... به سمت آنتونی چرخیدم و گفتم : میتونی راه بری؟! آنتونی ساق پاشو ماساژ داد و گفت : امتحان میکنیم! از روی صندلی پاشد و چند قدم به جلو برداشت. و وقتی دید پاش خوب شده سرعتش رو بیشتر کرد. از رفتارش که شبیه بچه ها بود خندم گرفت. امیلی هم لبخند کم رنگی زد و گفت : آنتونی بسه دیگه،. اگه اینقدر بدویی شاید دوباره داغون بشی. آنتونی وایستاد و گفت : خب... آلیا دوباره با جادو خوبم میکنه. و بعد نگاه گرمی به من کرد و گفت : درسته آلیا؟!... گفتم : اگه جراحتت خیلی زیاد باشه شاید نتونم خوبت کنم. آنتونی چهره غمگینی به خودش گرفت و گفت : آها، پس که اینطور... هممون تو خودمون بودیم، که یه دفعه...
در باز شد و مادر و پدر آنتونی سر رسیدن. آنتونی سریع اومد پیش من و با صدای آرومی در گوشم گفت : لطفا بهشون چیزی نگو!... خنده ریزی کردم و گفتم : خیالت تخت...! آنتونی کمی ازم فاصله گرفت و منم تا نگاهم به کتاب اوفتاد اونو برداشتم و پشتم قایم کردم. مادر و پدر آنتونی در رو بستن و تا منو دیدن خودشون رو جمع و جور کردن. با لحن گرمی گفتم : سلام خوش اومدین... مادر آنتونی گفت :سلام عزیزم، ممنون...❣️ مادر آنتونی خیلی مهربون با من صحبت کرد ولی پدرش... انگار از من خوشش نمیومد. آخه اصلا جواب سلامم رو نداد. مادر آنتونی اومد و روبروم وایستاد و دستشو روی پیشونیم گذاشت و گفت : حالت بهتره؟! لبخند زدم و گفتم : آره... ممنون از این که مراقبم بودین. اون هم لبخند زد و دستشو از روی پیشونیم برداشت. چرخید و رو به بقیه گفت :خب، حالا بیاین بریم شام بخوریم. آنتونی دستاشو به هم مالید و گفت : ایول غذا...! امیلی پوزخندی زد و گفت : شکمو... همون لحظه از بس گشنم بود، شکمم صدا داد... با دستام جلوی صورتم رو گرفتم و داشتم از خجالت آب میشدم. با صدایی لرزان گفتم : بب... ببخشید!... 😣 مادر آنتونی خندید و گفت : عیبی نداره عزیزم... دستمو کشید و گفت : خب بیا کمکم کن میزو بچینیم...
5دقیقه بعد میزو چیدیم. من رفتم آنتونی و بقیه رو خبر کردم که بیان شام بخوریم. حالا الان در حال خوردن شام هستیم. غذا ماهی بود. ( باورتون میشه من تا حالا تو عمرم ماهی نخوردم؟!) به سمت آنتونی رفتم و آروم در گوشش گفتم : این دیگه چه غذاییه؟... خندید و گفت : مگه تا حالا تو عمرت ماهی نخوردی؟! گفتم : نه!... چشم های آنتونی گرد شد و گفت : واقعا!؟... با سرم علامت تایید نشون دادم و گفتم : شیرینه یا ترشه؟! آنتونی به فکر فرو رفت و گفت : خب دقیق نمیتونم بگم شیرینه یا ترش، ولی اگه خودت بخوری میفهمی. دوباره رفتم سر میز و روی صندلی نشستم. یکم با غذام بازی بازی کردم و بعد یه تیکه کوچیک از ماهی رو کندم و توی دهنم گذاشتم. فکر میکردم بد مزه باشه ولی وقتی خوردنش، عاشقش شدم. خلاصه بشقاب اول رو تموم کردم و الان بشقاب دومم... غذا که تموم شد آنتونی از پله ها بالا رفت و داخل اتاقش شد. من و امیلی هم بشقابارو جمع کردیم و بعد هم شستیمشون. کمکم داشتم با امیلی کنار میومدم. اون هم همینطور. بعد از شستن ظرف ها مادر امیلی اومد کنارم وایستاد و گفت : عزیزم تو از کجا اومدی؟ با لحن جدی جواب دادم.: من از همین روستام. مادر آنتونی گفت : خب چیشد که کارت به اینجا کشید؟!... گفتم : داشتم توی جنگل قدم میزدم که یه دفعه یه گرگ بهم حمله کرد و همون لحظه آنتونی به دادم رسید و منو نجات داد. و من هم از شدت خستگی بیهوش شدم و کارم به اینجا رسید. مادر آنتونی گفت : تو پدر و مادر نداری!؟... بغض گلومو گرفت و همراه با بغض گرفته ای جواب دادم : شیاطین همشونو کشتن و.... این شد که من آواره شدم. مادر آنتونی دستشو روی شونم گذاشت و گفت : متاسفم آلیا... و بعد منو در آغوش خودش کشید. بعد از چند ثانیه مادر آنتونی منو از تو بغلش بیرون کشید و موهای طلاییش رو کنار داد و گفت : خب به نظر خسته میاین... بهتره برین بخوابین. من و امیلی از پله ها بالا رفتیم. همون لحظه امیلی گفت : آلیا! بیا تو اتاق من بخواب. گفتم : چرا !؟... صداشو بالا برد و با عصبانیت گفت : نکنه میخوای بری تو اتاق یه پسر بخوابی؟!... سرمو انداختم پایین و با لحن خجالت زده ای گفتم : نه... اینطوریام نیست...! امیلی اومد سمتم و دستمو کشید و گفت : خیلی خوب... پس بیا بریم بخوابیم...
من و امیلی روی یه تخت خوابیده بودیم. امیلی خواب بود ولی من هنوز خوابم نبرده بود. تو جام غلط زدم، تا شاید که خوابم ببره ولی فایده نداشت. یه دفعه امیلی با لحن خواب آلودی گفت : این قدر تکون نخور دیگه...! همون لحظه از ترس سر جام میخ شدمو تکون نخوردم. به ساعت دیواری نگاهی انداخت انداختم و دیدم که ساعت 1 نصفه شبه. خیلی آروم از روی تخت بلند شدم و به سمت حال رفتم. میخواستم از پله ها پایین برم که یه دفعه...
دستی روی شونم نشست. میخواستم جیغ بکشم که اون یارو، دستشو گذاشت روی دهنم و گفت : آروم باش. همون لحظه خودشو نشون داد. با صدای آرومی گفتم : آنتونی؟!... برای چی اینطوری میکنی؟. خندید و گفت : اذیت کردنت حال میده ! منم از کوره در رفتم و یه دفعه به سمتش هجوم بردم و خودمو انداختم روشو و موهاشو کشیدم. گفتم : پس حال میده... ها؟!... به التماس افتاد و گفت : نه...! غلط کردم...! از روش بلند شدمو گفتم : حالا شد! 😔 که یه دفعه...
برقا ی حال روشن شد و در خونه به صدا در اومد. من و آنتونی هم از سر کنجکاوی همون جا وایستاده بودیم و نگاه میکردیم. مادر و پدر آنتونی از اتاق بیرون اومدن و رفتن در رو باز کردن. همون لحظه صدای کلفت و ترسناکی اومد که گفت : اون همین جاست؟!.. مطمئنین که خودشه؟ مادر آنتونی با لحن مغرور و ترسناکی جواب داد : بله خودشه! آدم مرموز پشت در میخواست بیاد تو که پدر آنتونی گفت : پس توافق کردیم که اگه اون دختر رو گرفتین، دیگه به ما و خانوادمون کاری نداشته باشین، درسته؟!... صدا گفت : بله درسته، ما فقط اون دختر رو میخوایم... پدر آنتونی نفس راحتی کشید و گفت : خیلی خب... اون تو اتاق دخترم خوابه! و همون لحظه اون آدم وارد شد... ولی راستش اون اصلا آدم نبود !!! اون یه شیطان بود. یک شیطان پوست قرمز و تشنه ی خون. مادر آنتونی از ترس خودش رو کنار کشید. شیطان هم همینطور با قدم های استوار و آهسته به سمت پله ها میومد. من در اون لحظه نمیدونستم چیکار کنم... خشکم زده بود. آنتونی هم همینطور. ولی درک میکنم، برای آنتونی سخت تره، چون که نمیتونه خیانت پدر و مادر عزیزش رو ببینه! خیلی ناگهانی اشکهام سرازیر شدن و پاهام شروع به سست شدن کردن. دستمو به دیوار چوبی تکیه دادم، تا نیوفتم. خیلی ترسیده بودم. نگاهی به آنتونی کردم و دیدم که داره اشک میریزه و از عصبانیت دستهاش رو مشت کرده. دستمو دراز کردمو و دستش رو گرفتم. و با بغض گفتم : نگران نباش...! برای تو... هیچ اتفاقی نمی فته... ولی... من... من... به خودم جرعتدادم و گفتم : من نمیخوام از پیشت برم... میخوام کنارت باشم!... من الان خیلی... میترسم...! یه دفعه منو در آغوش کشید و گفت : نمیزارم ببرنت! با شنیدن این کلمه قلبم لرزید و یه دفعه...
صدایی از پشت گفت : منم همینطور... با شنیدن صدا برگشتیم و امیلی رو دیدیم که اشک گونه هاشو خیس کرده و لبهاشو از خشم یا ترس به هم فشار میده. امیلی دوان دوان اومد پیشم و گفت : منم نمیزارم ببرنت! و بغلم کرد. منم دستمو رو دستاش گذاشتمو و گفتم : امیلی... ممنونم...! و یک دفعه...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عااللیییی بودددد
ممنون عزیزم
لطفا بگو پارت بعدی کی میاد خیلی منتظر بودم تا این پارت بیاد 😇💋بیا داستانمو بخون میسی📿😇
شاید یکم طول بکشه،. ولی میاد، باشه داستانت رو هر وقت رسیدم میخونم🌹💛😊