سلام به دوستداران آبشار جاذبه من بیپر ۲ هستم اومدم با پارت ۳ والا من الان ۳ روز شده که منتظرم پارت ۱ بیاد اما هنوز نیومده اما سعی می کنم ادامه بدم . بریم ببینیم داستان از چه قرار . بریم ببینیم .
پادشاه ماریوس : آره ،، ۹۰۰ میلیون سال پیش قبل از اینکه با من آشنا بشه با بیل دوست بود ،، خب من به خاطر این بهش میگم بی حس چون اون اصلا هیچ احساسی نداره کاملا از احساس خالیه ،، حتی لبخند زدن بلد ،، همیشه اون قیافش اعصاب منو خورد می کرد . دیپر : عجب ،، واقعا شما موجودات قدرتمند زندگی عجیبی دارید . پادشاه ماریوس : تازه اوله راهه برات ،، همین جوری بری جلو اوضاع عوض میشه . دیپر : حالا کی خواست تا ابد قدرت داشت من می خوام دوباره انسان معمولی باشم . پادشاه ماریوس یه لحظه سکوت کرد و جدی شد .
پادشاه ماریوس : ببین پسر ،، اوضاع در آینده خیلی بعد میشه ،، و تو مجبور میشی حتی از دشمنات هم کمک بخوای ،، پس تا اون موقع سعی کن ،، از قدرت نیمه اکسولاتل بتونی استفاده کنی . دیپر : منظورت از.... پادشاه ماریوس : معذرت می خوام پسر بعدا خودت میفهمی . بعد پادشاه ماریوس دیپر رو به خواب میره . پادشاه ماریوس : اکسولاتل واقعا مطمنی این پسر می تونه ؟ ،، من شک دارم . بعد یک صدایی از بدن دیپر میاد ،، اون اکسولاتل بود . اکسولاتل : تو هیچ وقت به من اعتماد نمی کنی ،، من می دونم دارم چیکار می کنم ،، خودت بیشتر میدونی ما هم نمی تونیم کاری کنیم با اینکه قدرتمندیم ،، قدرت هامون هم محبته هم نفرین .
پادشاه ماریوس : باشه . اکسولاتل : خیلی ممنون . بعد اکسولاتل از بدن دیپر میره و پادشاه ماریوس دیپر میگیره و به اتاق مهمان میبره ،، صبح میشه و استن بقیه تصمیم می گیرند که بروند . فورد : ماریس خیلی ممنون که از ما مهمان نوازی کردی . پادشاه ماریوس : کاری نکردم ،، اما باید سر بزنی . فورد : باشه . میبل و بقیه به سمت کشتی حرکت می کنن . استن : رفقا کسی میدونه بعد اینکه از کشتی پریدیم تو دریا لنگر رو انداختیم . میبل : اونو ولش ،، والداز الان خیلی تنهاست و گرسنه س . دیپر : نگران نباشید من قبل از این که بپرم به همه چیز رسیدم . استن : خداروشکر . میبل و بقیه به کشتی میرسن و میبل داره دور رو بر رو میگرده که والداز رو پیدا کنه ،، دیپر میره سمت اتاق میبینه والداز روی تخته میبل خوابیده .
دیپر : ما برگشتیم . والداز : خوش اومدین ،، میبل کجاست می خوام بغلش کنم ،، دلم براش تنگ شده . دیپر : صبر کن ،، تو الان یه آدمی اگه خوک بودی میزاشتم . والداز : اما انسان بودن حس خوبی داره ،، میشه آدم بمونم . از اون ور میبل داره والداز رو صدا می کنه بعد میبینه والداز رو پیدا نمی کنه گریه می کنه بعد دیپر والداز رو بغل کنان میاره . دیپر : میبل والداز روی تختت خوابیده بود . میبل : آه دیپر ممنون ،، والداز خوبی ،، ببخشید تنهات گزاشتم دیگه تنهات نمیزارم ،، حالا بزار برات غذا بیارم حتما گشنته . بعد میبل والداز رو میده بغل دیپر و میره غذا برای والداز بیاره .
فورد : من برم یکم استراحت کنم . استن : منم برم یکم غذا بخورم ،، گرسنمه . همه میرن و دیپر والداز میمونن . والداز : میگم دیپر ،، دوسم داری ؟. دیپر : مسخره بازی در نیار ،، الان دیگه فقط میتونی جلوی من یا تنها هستی به آدم تبدیل بشی ،، باشه . والداز : حله . دیپر : تو چجوری تونستی کشتی رو هدایت کنی ؟. والداز : خب ،، یادت رفت تو دوباره هوش باهوشه منو برگردونی .
دیپر : آره ،، راستی تو چند سالته ؟. والداز : خب ۳ یا ۴ سالمه . دیپر : هان ؟ ،، خوش به حالت به این سنه کم ت خیلی باهوشی . بعد میبل از اون ور میاد و والداز خوک میشه . میبل : بیا والداز خیلی گرسنت بود ،، چه ناز میخوره . یهو دیپر بی هوش میشه . میبل : دیپر ،، دیپ.... دیپر چشماش رو داخل یک جای عجیب باز میکنه . دیپر : اینجا کجاست ؟ . اکسولاتل : داخل دنیای ذهن . دیپر : بازم تو . بعد دیپر میره طرف اکسولاتل بعد . دیپر : چرا ( با حالت عصبانیت ) قدرتت رو دادی به من ،، منو بد بخت کردی ،، الان دو روزه مریضم حالم بده . اکسولاتل : ببخشید . دیپر داشت تمام حرف هاش رو به اکسولاتل می گفت .
و اکسولاتل اونو تماشا میکنه ،، بعد . اکسولاتل : دیپر می خوام بپرسم احساسات چیه ؟. دیپر : احساسات ؟،، زیاد نمی دونم ،، فکر کنم ،، احساسات صورت قلب ما هستند وقتی خوشحاله قلبه ما خوشحال میشیم وقتی ناراحته ناراحت میشیم و .... ،، فکر کنم معنیش از نظر من این میشه . اکسولاتل : آها ،، خب من هیچ وقت نمی تونم بفهمم . دیپر : راستی پادشاه ماریوس همش تو رو بی حس صدا می کرد . اکسولاتل : ولش کن همینجوری هستش هیچ وقت تغییر نمی کنه ،، خب چیکار کنم از این کار هابلد نیستم اونم اونجوری صدام میکنه . دیپر : واقعا چجوری تونستی بدون اینکه چیزی رو احساس بکنی زندگی کردی ،، خیلی سخته . بعد اکسولاتل یاد یکی از خاطراتش از نو جوونی هاش یادش میاد که با بیل بود .
( بیل : اکسی ( همون اکسولاتل هستش به صورت خودمونی ) چطوری می تونی بدون حس کردن چیزی ،، زندگی کنی ،، خیلی خیلی سخته ،، منو ببین کلی احساس دارم اما به عنوان سایفر طمع شناخته میشم .) . بعد . دیپر : خب به نظرم یک لبخند شروع کنی خیلی خوبه چون بهترین احساسه دنیا . بازم اکسولاتل یاد یک خاطره میوفته .( بیل : زود باش ،، با یه لبخند شروع بکن ،، ببین من چقدر لبخند میزنم . ) . بعد دیپر بغل اکسولاتل خواب میره . اکسولاتل : اوه ،، شما آدم ها واقعا عجیبی ن ،، اما این پسر واقعا شبیه تو هستش ،، انتخاب درستی کردم ،، دیپر می تونه.
دیپر از خواب بیدار میشه . والداز : آه ،، بالاخره بیدار شدی ،، الان دو روز میگذره اما بیدار نشدی .. دیپر : دو روز خواب بودم . والداز : آره . بعد دیپر حالش بهم میخوره میره بیرون . والداز : دیپر خوبی ؟. دیپر : دیگه نمی تونم تحمل کنم ،، هر روز حالم بدتر میشه . استن : رفقا نگاه کنید ،، منطقه ساحلی ،، به خشکی رسیدیم .
ادامه نیمه اکسولاتل در پارت ۴ . نظر فراموش نشه . دوستون دارم خداحافظ . به تست استارکو ،، الیزابت و اریدا باتر فلای ،، آبشار جاذبه ،، آبشار جاذبه فصل سوم ،، سر بزنید . اگر مشاوره نویسندگی می خواهید کمک می کنم . دوستون دارم خداحافظ .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
منم میخوایم یه داستان بنویسم ادامه ی یه فیلمه و قراره یه شخصیت منفی که چند بار مرده رو دوباره زنده کنم به نظرت چطوری ایکارو بکنم؟
و اولین نفرم
دستت درد نکنه کریسیدا
واقعا عالی مینویسی وای زود پارت ۴رو بذار کاش اینو به عنوان ادامه فصل ۳میساختن
واقعا ممنونم کریسیدا تو هم قشنگ می نویسی
✌?✌?✌?✌?