خب دوستان اینم قسمت ۶ این قسمت...?نمیگم خودتون بخونید
که دیدم لوییز از پشتم چشماشو مالید و گفت:به منم میدی؟...من یه متر پریدم هوا بعد گفتم:خدایا!ترسوندی منو?لوییز:ببخشید نخواستم کسیو بیدار کنم ساکت اومدم بعد دیدم تو بیدار شدی منم بیدار کردی منم گرسنم شده بود اومدم یه سوشی سالمون بخورم...من:تو از سوشی سالمون خوشت میاد؟...لوییز:آره...چطور؟...من:منم از سوشی سالمون خوشم میاد!??_خب آره...فکر کنم هردومون از یه چی خوشمون میاد...بعد باهم گپ زدیم و قضیه ی مرکز خرید رو بهش گفتم بعد انقد حرف زدیم که اصلا متوجه نشدیم کی ساعت ۵ صبح شده.از پنجره ی هواپیما طلوع خورشید رو نگاه کردیم???
بعد مسابقه لمبوندن سوشی گذاشتیم (بازی خانوادگی ساخت خودم که البته با نون پنیر انجام میشه هست)دهن لوییز پر پر بود و دهن منم نسبتا پر که یکی از گارسون خهای هواپیما اومد و گفت:شما ها ایناجا دارین چیکار میکنین؟...از چهره ی لوییز معلوم بود استرس گرفته و خواست توضیح بده نتیجه این شد:هزمزمژبمزهفیبنزممعسنمبل???(دهنش پر بود) بعد من که دهنم نسبتا پر بود گفتم:ما گرشنمون بُد که اومدین شوشی بخوییم وضعیت این شد...معنی:ما گرسنمون بود که اومدین سوشی بخوریم که وضعیت این شد?)بعد گارسون خندید و گفت:باشه.قضیه خوردنتون رو به معلمتون نمیگم.و هر چیزی که به غیر از خوردن کردین??بهد من گفتم:نهنهنهنهنه!ما فقط اومدیم خوردیم و حرف زدیم....مگه نه لوییز؟!...اونم با چشم گنده و دهن پر سرشو به عنوان تایید تکون داد.بهد گارسون خندید و رفت...
بعد رفتیم تا سر جامون بشینیم که یه دفعه سرم گیج رفت و همه چی رو چندتایی دیدم و نزدیک بود بیفتم که لوییز منو گرفت و گفت:حالت خوبه؟منم گفتم آره...فکر کنم هواپیما زده شدم،میدونی که اولی....اولین بارمه.بعد گفت بهتره تو بری بشینی من برات آب بیارم.گفتم باشه و رفتم نشستم و برام آبو آورد و خوردم...پرسید حالت بهتره؟گفتم ممنون بابت آب.درضمن من نمردم که فقط یه سرگیجه بود?گفت آره راست میگی.بعد چند ساعت خوابیدیم و رسیدیم به نیویورک.از فرودگاه اومدیم به یه هتل?????(پنج ستاره??)رفتیم و مدیر گفت:خب،ما به شما شماره های اتاقتون رو میدیم و اینم خبر میدم که امشب،جشن داخل حیاط هست.جشن تولد معلمتون.همه گفتیم هورااااا?بعد شماره اتاق هامون رو گرفتیم و دیدیم من و سالی هم اتاق و جک و لوییز هم هم اتاقن.اتاق هامون بغل هم بودن.بعد شب که شد لباس هامون رو عوض کردیم و...کلا آماده شدیم دیگه?رفتیم از پله ها پایین که دیدم لوییز و جک پایین با کت و شلوار ست وایستادن..من:شما ها اینجا چیکار میکنین؟..لوییز:خب...منتظر شما بودیم?سالی:چرا؟...جک:هیچی همینجوری????بعد ما دوتایی?شدیم???
باهم رفتیم داخل حیاط و دیدیم همه داشتن باهم حرف میزدن و کلا شلوغ بود(پن خلوت بود??)لوسی رو دیدم که دوید سمت جک و بغلش کرد و گفت:عزیزم اومدی؟منتظرت بودم!بیا بریم!...جک:نه،بهتره با بچه ها باشم(منظورش ماییم چون از راک و گیتار و اینجور چیزا خوشش نیاد طرز خرف زدنش فرق داره یکم)لوسی عصبانی شد و گفت:بچه ها منظورت سالیه نه؟!...جک:خب...اممم...لوسی:رابطمون همینجا همین الان همین لحظه تمومه!!بعد رفت پیش دوستاش(درواقع دارو دستش????)بعد آروم به سالی گفتم:دیدی بالاخره جدا شدن؟سالی:تو هنوز خودت نفهمیدی بالاخره عاشقشی یا نه?بعد لوییز گفت:دخترا اگه کاری دارین ما مزاحم نشیم...من:نه نه حرفمون حرف مهمی نیست بعدا هم میشه حرف زد?بعد معلم اومد و همه یه جیغ بنفشی مشیدن و دست زدن(جیغ بنفشو دخترا کشیدن???)بعد دی جی یه آهنگی گذاشت و همه به معلم یمی یکی تبریک گفتیم و...(کارایی که تو تولدا میکنن)
بعد یه موسیقی آروم گذاشت.(همون موسیقی هایی که برا تانگو و رقص های آروم میذارن)بعد لوییز هیچی نگفت و فقط دستشو جلوم گذاشت منم از ذوق نفهمیدم دستمو کی گذاشتم رو دست لوییز(دستَََم،تو دست یاره???)بعد دستمو کشید و منو برد به پشت هتل رو پل رودخونه و خلاصه از جمع جدا شدیم و ماهم مامل بود.خیلی داشت رمانتیک میشد?...بعد گفت:فکر کردی میخوایم برقصیم نه؟?...بعد خندید?گفتم آره?بعد گفت:اولین روز دانشگاه یادته؟کاراگاه خوبی بودی زودی فهمیدی دارم نگات میکنم???_آره?بعد هردو خندیدیم و گفتم:میدونی..اممم...راستش...م...من...نور ماه از پشت ابرها خورد بهمون و چهره ی همو واضح دیدیم ولی یه دفعه چشمم نار دید و باز دوباره سرم گیج رفت و...
از زبان کای:کارمن یه جوریش شد گفتم:حالت خوبه کارمن؟بعد از لبه ی پل افتاد تو رودخونه?کارمنننننننننن نههه!بعد پریدم تو رودخونه و تازه فهمیدم چقد عمیق بوده?کارمنو از تو آب که در آوردم و بردم زیر درخت بغل رودخونه و دیدم...
دیدم کارمن دوتا گوش از رو سرش داره و موهاش سفیدن و یه چی شبیه دم داره???بقیه از زبان کارمن:چشممو باز کردم دیدم لوییز داره نگام میکنه و خیس خیسم?یه حس عجیبی داشتم و سرم داشت درد میکرد دستمو گذاشتم رو سرم و گفتم:آخخخخخ!بعد یه چی شبیه گوش حس کردم?لوییز گفت:حالت خوبه؟چرا دم و گوش در آوردی؟چرا چشمات قرمزه؟چرا موهات سفیدن؟!?هرکدومو که میگفت تعجبم بیشتر و بیشتر میشد و گفتم:جاااان؟!گفت:قضیه از چه قراره؟!گفتم نمیدونم ولی هرچی باشه ازش بدم اومد??بعد یه حس عجیبی اومد تو وجودم و استرسم رفت بالا و ...بقیه از زبان لوییز:دیدم کارمن دندوناش تیز تیز شد و پنجه داشت انگار...انگار تبدیل به گرگ شده بود!? و سرشو هی اینور اونور میکرد انگاری داشت اذیت میشد????گفتم:ک...کارمن..حالت خوبه؟منو که دید آروم گرفت و عین سگ خونگی اومد بغلم و خوابید?از تو دلم گفتم:ایول!ایول چیه لوییز چته؟!???بعد ماه رفت پشت ابر ها و کارمن یه دفعه حالش بد شد و باز افتاد تو آب.??گفتم:انگاری هاپویی میخواد آب بازی کنه?????به دوباره که از تو آب درش آوردم دیدم کارمن خودمونه(با موهای قهوه ای بدون دم و گوش)بعد دوباره چشماشو باز کرد و گفت:چی شده؟..منم بهش تمام قضیه رو بهش گفتم.وقتی شنید رو بغلم خواییده از تو تاریکی هم معلوم بود قرمز بود ولی به روم نیاوردم??گفتم به نظرت قضیه ی گرگ شدنت چیه؟?بقیه از زبان کارمن...
گفتم نمیدونم ولی هرچی باشه بین خودمون بمونه باشه؟گفت باشه و رفتیم پیش سالی و جک و سالی و من رفتیم تو اتاق (چون لباسام خیس بودن)گفت:چرا لباسات خیسه حالا؟گفتم داستانش طولانیه گفت باشه و لباسمون رو عوض کردیم و اولین روز نیویورک اینجوری گذشت...
تو فکر بودم که:یعنی ممنوعیت خونه برای این بوده؟!حالا چرا ازم مخفی کرده؟!...و با همین افکار خوابم برد...
خب دوستان اینم قسمت شیش و مطمئنم دارین فحشم میدین ولی خب دیگه...اینم بگم قسمت بعدی هم خییییلی هیجانیه حتما فهمیدین کارمن چه موجودیه.اگه فهمیدین حتما تو نظرات بگین عاشقتونم بای??
سلام این داستانت عالیه من دوستش دارم
حالا یه سوال
تو این رو از انیمه کره ای فرزندان گرگ الهام گرفتی که کارمن رو به این صورت توصیف کردی ؟
واقعا داستانت خیلی باحاله یعنی هیچی کم نداره فقط یک لحظه فکر کنم اشتباهی گفتی داستان از زبان کای فکر کردم داستانه داداش TAKASHI هست😐بیخی داستانت این امتیاز رو داره 💯😁
کارمن گرگینست😳
من مردم🥶
زودتر بزار
یا گرگینه است یا الف?
عالی
ادامه