
سلام بچه ها ? اینم از قسمت پنجم امیدوارم خوشتون بیاد ?? داستان تا اونجایی ادامه میدا کرد که همسایه لیندا به پلیس زنگ زد و لیندا ناراحت بود که میخواد به پرورشگاه بره
لیندا روی صندلی که داخل باغ قرار داشت نشسته بود ؛دستهایش را دورش حلقه کرده بود و به زمین خیره شده بود؛در حالی که به خاطر گریه زیاد نفس نفس میزد . دستی روی شانه اش آمد و روبرویش نشست. ولی چون صندلی نداشت از دخترش پایینتر بود. البته روی زمین ننشست. به چشمان قرمز دخترک نگاه کرده و با مهربانی گفت: "میشه اسمت رو به من بگی؟" "لیندا ، لیندا کویین"
"خب لیندا !میشه به من بگی چه اتفاقی افتاد؟" لیندا همانطور که به زمین نگاه میکرد هق هق کنان گفت "من داشتم تاب میخوردم مامانم و خالم و داداشم رفته بودند تا چوب جمع کنن بعدش من یه صدای کمک شنیدم و وقتی رسیدم قاتل داشت فرار می کرد" به این جمله که رسید پلیس که از صدایش معلوم بود زن است گفت "صورتش را دیدی؟" "آره، آره تا صدای پایم را شنید رویش را برگرداند و به من نگاه کرد و سریع فرار کرد" می توانی بگویی چه شکلی بود؟ "راستش زیاد صورتش را به یاد ندارم فقط میدانم مویش قهوهای بود" "خانواده ای یا کسی را داری که تو را برای زندگی به آنها بسپاریم؟"
"زمانی که پدر و مادرم می خواستند از هم طلاق بگیرند من مادرم را از انتخاب کردم به خاطر همین پدرم و خانواده اش از من متنفر شده اند. در خانواده مادرم هم کسی را ندارم چون مادربزرگ و پدربزرگم سالها پیش مرده اند و خاله لویزان هم که چند سال پیش فرار کرده است و هیچ کس هم دقیقاً نمی داند که او کجاست ؛ کس دیگری هم در خانواده ما وجود ندارد" "پس کسی را نداری و در این صورت متاسفانه ما مجبور هستیم تا تو را به یتیم خانه بفرستیم
حالا او آنجا بود داخل ماشین پرورشگاه و تا چند دقیقه پیش حتی روحشم خبر دار نبود که به چنین جایی خواهد رسید. چهار هفته عذاب آور در پرورشگاه گذشت؛ تا به حال انقدر احساس تنهایی نکرده بود. نه این که بچهها به اهمیت نمی دادند. به دلیل اینکه حتی وجود آنها هم نمیتواند جای خالی خانواده اش را پر کند. بعضی اوقات به این فکر میکرد که چه کسی این کار را کرده؟ آیا دزدی ساده بوده؟ شاید هم یک قاتل دیوانه این کار را کرده است.
لیندا روی یکی از صندلی های حیاط یتیم خانه نشسته بود که یک دختر مو فندقی در حال بازی را دید که با چند نفر از دوستانش به سمت او میآید وقتی به لیندا رسید دوستانه پرسید "چرا با ما بازی نمیکنی؟ یکی از پشت آمد و گفت "مگه نمیدونی؟ اون یه دختر مغروره" لیندا با عصبانیت ایستاد و گفت "من هیچ هم مغرور نیستم" دختر جلوتر آمد و "گفت هستی" لیندا پایش را بر زمین کوبید "نیستم" "هستی" لیندا فریاد زنان دختر را هل داد و گفت "نییییستم"
دختر از پشت روی سنگهای سرد یتیم خانه افتاد. ناگهان همه جا در سکوت فرو رفت اما بعد ازچند قانیه همه به سمت دختر زمین افتاده رفتند و سعی کردند او را از زمین بلند کنند. از میان جمعیت دختر مو فندقی بیرون آمد و گفت " اصلا نمی خواد با ما بازی کنی" و بعد همه از آنجا دور شدند و دختر آسیب دیده در حالی که به همراه بچه ها می رفت؛ چپ چپ به او نگاه کرد.
در یک روز سرد زمستانی مدیر پرورشگاه لیندا را صدا می کند. یعنی با او چه کار داشت؟ اما لیندا اصلا به این موضوع فکر نمی کرد. زمانی که رسیدند ؛ لیندا زن و شوهر جوانی را دید که به او لبخند می زدند. و تنها اینجا بود که از خودش پرسید "آن ها که هستند؟" و با نگاهی از تعجب به مدیر نگاه کرد. مدیر لبخندی نه از سر محبت بلکه از سر خودشیرینی جلوی آن آقا و خانم به لیندا زد و رو کرد به آنها و سپس گفت "اسمش لینداست و ۹ سالش است و همانطور که گفتید یه دختر آروم و زیباست و زیاد هم شیطنت نمی کند و فکر نمی کنم زیاد مزاحمتان شود. خب من فکر کردم این دختر می تواند بهترین دختر برای شما باشد "
لیندا شوکه شد. یعنی قرار بود فرزند یک خانواده دیگر شود؟ اما او فقط فرزند مادرش بود. خانم و آقای سینگ با مهربانی به لیندا نگاه کردند. خانم سینگ با لبخند و شادمانی به لیندا گفت "اوه چه دختر خوبی! تو خیلی زیبا هستی." خانم مدیر با لهن محترمانه ای گفت "لیندا به پدر و مادر جدیدت سلام کن! " و او را به جلو هل داد. لیندا فقط توانست بگوید "سلام"
خب اینم از این قسمت امیدوارم که خوشتون اومده باشه ????
منتظر قسمت های بعدی باشید❤❤
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بچهها پارت بعدی اومد 😊
قشنگه داستانت
ببخشید آخه این چند رو ز همش امتحان داشتم ولی فردا تست رو می زارم😊
ممنون???
باشه حتما?
ممنون ??
ببخشید که دیر شد
سلام
وای من اولین نفرم که می خوانم?
عالییییییی ولی خیلی دیر گذاشتی
عالی