ابنم از ۱۲ دوستان اگه دیر چذاشتم واقعا منو ببخشید اخه امتحان همن من داشتم
از زبان رها ?
فقط نمیدونستم چجوری بکشونمشون تو جنگل رفتم کتاب خونه همنوجایی که اون الماسو راجبش خوندم دختر که فک کنم هم سنم بود گفت دنبال چی میگذدی گفتم مگه مهمه گفتم دنبال راه برای استفادع از الماس سرنوشت نه برگشتم گفتم چی تو از کجا فهمیدی گفت من زهنتو خوندم اگه بخوای میتونم بت بگم چجوری گفتم میتونی بهم بگی چجوری ادمو کنترل کنم گفت نمیدونم اما شاید کریس بدونه گفتم کریس کیه گفت یه پیرمرد جادوگر اون بهم این توانایی رو داده شاید به تو هم بده خوشحال شدمو گفتم واقعا گفت معلومه ساعت چهار بیا ادرسی که میفرستم راستی میشع شمارتو بدی گفتم معلومه بخش دادم بهم یه اس دادو گفت ذخیره کنگفتم باشع بعد رفتم خونه تا دوش بگیرم
تز حمام اومدم بیرون موهاموش خشک کذدم دیدم انجل(اسم دخترست عکسش عکس این پارته) پیان دادع میگه ساعت ۴ به ادرس بیا ساعتو نگاه کردم وای نیم ساعت دیگه موندع بود لباسامو سریع عوض کردم راه افتادم تا رسیدم انو دیدم اون یه لباس قرمز یه سویی شرت صورتی موهاشم از دو طرف بسته بود یکمشو بافته بود گفت خب بریم خونه کریس گغتم هرچه زودتر بهتر خندید گفت باشع رسیدیم یه خونه بود خیلی قدیمی مبو
قدیمی نبود رفتیم تو گفت سلام انجل سلام کردیمو انجل منو معرفی کرد بعد کریس گفت باشع و رفت طرف دیوار انجل دنبالش رفت منم رفتم دنبالشون کریس چنتا دکمه رو رث دیوار زد و دیوار چپه شد یه اتاق خیلی قدیمی اونجا بود با یه میز کریس وقتی پشت اون میز نشست موهاش سفیده سفید شد ریشاش بلند شد و قیافش تقیر کردمن ترسیدم اما انجل یه چشمک بخم زد منم یکم اروم شدم بعد کریس گفت دختر چی ازم میخوای ولی بگم هرچیز بهایی دارع گفتم باشع من میخوام بتونم مردم رو از راه دور کنترل کنم حرفا های منو بزنن گفت باشع بعد یچیزی بایع زبونی گفت و یهو وست هوا روشن شد انگار دریچه ای باز شد من چشاما گرفتم اما انجل دستمو کشید یهو دیدم نور رفت و یه جعبه موند کریس گفت جعبع رو بردار گفتم باشع و دادم بهش
وقتی جعبع رو باز کرد دوتا موجود کچولو امدن بیرون گفتن سلام من ترسیدم گفتم این چیه کریس دوتا دستبند بهم داد گفت زرده مال خودته که باهاش بتونی کنترل کنی و قرمزع ماله طرف مقابلع به کمک این چاکا ماکا(از خودمون در اوردیم) ها کنترل میکنن اما بعد ۳ هفته اسرش میرع و باید براشون گل رنگین کمان پیدا کنی گفتم باشع اگه سه هفته طول نگشید چی گفت تو اینو برمیگردونی اینجا و گفتم میشع قدرت پاک کردن حافظه رو هم بهم بدین گغت نه نمیشه و گفت خوب مراقب شوت باش چون اگه گم بشه سر رمین شیطان ها باز میشه و کل اینجا رو بهم میریرع گفتم باشع مثل چشام مراقبشونم رفتیم ازونجا و انجل گفت من باید برم موفق باشی گفتم ممنون و رفتم تو این فکر که کی بهتره کنترلش کنم فهمیدم اون دختره ایدا بهترع رفتم دنبال ردشون دیدم تو بازارن رفتم از دارو الکل بی هوشی گرفتم و وقتی همه حا شلوغ بود ریختم تو دهنش یکم مست شد کشوندمش جای خلوت افتاد زمین گوشیش زنگ میخرد منم دستبندو دستش دادم با الکلی که بیدارش نیکنه بیدارش کردم
از زبان پلین
وست بازار بودیم که دیدیم ایدا نیس این بچه کوچیک گم شده بود بعد که پیداش کذدیم یه دستبند قرمز دستش بود گفتم اسن از کجا یجوری حرف میزد انگار کسب بجاش بود ایلین دستشو برد گفت ببینم یهو دستشو گرفت و گغت بریم خونه تعجب کردم چون اون هیچ وقت از بازار دل نمی کند گفتیم شاید خستست بعد قبثل کردیمو رغتیم ایدا گفت نظرتون چیه بریم جنگل گفتم خوبع همه گفتم ارع خوبه ام کدوم ایدا گفت این جنگل ولی تو افسانه ها اونجا جنگل جادویی وای بلند فکر کردم سینان گفت مگه بچه ایم برسم خثش میگذره گفتم باشع رفتیم یکم خرتو پرت اما ده کردیمصبح ساعت ۸ بعد صبحانه رفنیم
رسیدیم اون جا شب شده بود منو سبنان رفتیم یکم قدم برنیم همه داشتن وسایلو میچدن (از زبان رها) نقشم داشت عملی میشد پلین تو جنگل بود کنترل دوستشث دستم بود یهو شنیدم که ایلین میگه دختر چت شدع ایدا وای یادم نبود باید دستبندو قیر فعال کنم تا بخوام حرف بزنم از زبان پلین تو دل جنگل بودیم که یهو.....
ببخشید تموم شد
مرسی که خوندین
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خدایا تستچی چرا باهام لج کرده امروز کلی تست تایید شده تمل من نمیشه ترو خدا قبولشون کن
دوستان عکس این پارتو خودم درست کردم