
سلاممممممم اجو های گلم در تستچی🤲🏼🤦🏻♀️ من اومدم با پارت ۷ برید حال کنید😂😐هر وقت کامنت ها به ۲۰ میرسه میزارم ی پارت😁😃
دویید سمتم سریع از بغل هوپ گرفتم کوک:چر..چرا اینجوری شد هوسوک چرا اینجوری شده هوپ:لی سانگ«با گریه» کوک عصبانی ب لی سانگ نگاه میکرد ک رو زمین افتاده بود از زبان کوک: رفتم حلقه ای که براش خریده بودمو بیارم تا امروز جلوی همه ازش خاستگاری کنم حلقرو از تو ماشین برداشتم میخواستم برم که با دادی که هوپ زد زودتر رفتم خوشحال اسمشو صدا زدم اما تا نزدیک تر شدم دیدم تمام بدنش خونی تو بغل هوسوکه سریع دوییدم سمتش گرفتمش تو بغل خودم وقتی فهمیدم کار لی سانگ بوده میخواستم همونجا بکشمش اما وضعیت این هیه این اجازرو بهم نمیداد بد قفسه سینش و شکمش زخمی شده بود دستشو اورد بالا گذاشت رو صورتم این هیه:ک..وک قو..و...ل.بده بعد از من....مراقب خودت باشی.. من:دیونه ای چی میگی تو باید مراقب من باشی«با گریه» این هیه:همیشه همه چیز طبق خواسته تو پیش نمیره از حرص حرفایی که میزد دستمو محکمتر رو زخمش فشار دادم که باعث شد اهی از رو درد بکشه هوسوکم همونجور که گریه میکرد دستاشو رو زخم قفسه سینش گذاشته بود من:اگه تنهام بذاری خودمو میکشم فهمیدی این هیه:دوست دارم پیشونیمو گذاشتم رو پیشونیش و تا میتونستم گریه کردم اما با دیدن چشماش که بستس زمان وایستاد با ایستادن زمان تپش قلب منم وایستاد من:پاشو الان وقت خواب نیست گفتم پاشو«با داد» وقتی دیدم هیچ عکس العملی نشون نمیده محکم تو بغلم فشارس دادم من:این هیه تو قول دادی که همیشه پیشم میمونی یادت رفت بلند شو تو همیشه به حرفم گوش میکردی پاشووووو هوسوک:بیمارستان باید ببریمش بیمارستان چرا تا الان به عقل خودم نرسیدم بود همونجوری ک تو بغلم بود بلند شدم دوییدم
بدنش از سردم سرتر بود هوسوک ماشینو روشن کرد و تا بیمارستان پاشو رو گاز گذاشته بود خیلی بیمارستان دور بود اینجوری قطعا از شدت خونریزی میمرد از شانس بدمم تو ترافیک گیر کردیم من:لعنتی در ماشینو باز کردم و تا بیمارستان دوییدم بردمش ب نزدیکترین بیمارستان بیمارستان خوبی نبود ولی چاره ای نداشتم با وجود این ترافیک و پیاده بودنم همینم خوب بود دکتر اومد بالا سرش دکتر:نسبتت چیه باهاش؟ من:همسرمه دکتر:وضعیتش اصلا خوب نیست من:خب عملش کنید دکتر:منو ببخشید تمام اتاق عملامون پره وضعیت همسر شمام که خوب نیست اولویت ماهم بیمارانیه که زنده میمونن نه.... من:یا همین الان جون همسر منو نجات میدی یا خودم ب دستای خودم میکشمت دکتر:شما تو موقعیتی نیستی که منو تهدید کنی منکه دیدم با این کارم فقط زمانو هدر میدم گفتم من:خواهش میکنم هر چی بخوایید بهتون میدم فقط.... دکتر:متاسفم بیشتر از این معطلش نکردم بدن بی جونشو دوباره تو بغلم گرفتم و تا بیمارستان خصوصی دوییدم پاهام از شدت درد داشت میشکست بالاخره رسیدم دکترا زود بردنش اتاق عمل هوسوک بهم زنگ زد هوسوک:کجایی؟ من:بیمارستان هوسوک:کدوم بیمارستان من:بیمارستان خصوصی هوسوک:کی رسیدی اونجا؟ من:تازه هوسوک:چرا صدات اینجوره این هیه چیزیش شده من:نه بعدم قطع کردم و سرمو گرفتم لای دستام زمان همینجور میگذشت یک ساعت دو ساعت سه ساعت چهار ساعت پنج ساعت این پنج ساعت برام مثل پنجاه سال گذشت دکتر از اتاق اومد بیرون من:د...د..کتر حالش چطوره؟ دکتر:من متاسفم من:یعنی... دکتر:بهتره بیایید تو اتاقم تا باهم حرف بزنیم بی اختیار دنبالش رفتم انگار روح نداشتم
و مثل ی مرده متحرک بودم رفتم تو اتاق دکتر با شتاب نشستم رو صندلی دکتر:حالتون خوبه من:این هیه دکتر:من تمام تلاشمو کردم ولی... من:همه چی تموم شده؟ دکتر:همسر شما تو کما رفتن با شنیدن اسم کما نور امید تو قلبم روشن شد یعنی هنوزم امکان زنده موندن عشقم هست دکتر ادامه داد احتمال بهوش اومدن ایشون 70درصده ولی... من:ولی چی خواهش میکنم بگید دکتر:احتمال اینکه بعد از بهوش اومدن فلج بشن،مشکل تنفسی پیدا کنن،یا دیگه نتونن صاحب فرزندی بشن خیلی زیاده چشمامو بستم ی لحظه پیش خودم گفتم این هیه هرچی باشه بازم تا اخر کنارشم بی توجه ب دکتر از جام بلند شدم رفتم تو اتاق ریکاوری خیلی اروم رو تخت خوابیده بود دستشو گرفتم گذاشتم رو لبام من:فقط ازت میخوام که بیدار بشی دیگه هیچی نمیخوام نه بچه نه چیز دیگه من فقط تورو میخوام بودنتو فقط همین با انگشتم تمام نقاط صورتشو لمس کردم سرمو گذاشتم رو شونش و به خواب رفتم با صدای یک نواخت زنگی بیدار شدم به صفحه ضربان قلبش نگاه کردم ی خط سبز صاف با دادی که زدم دیگه واقعا از خواب بیدار شدم نفس نفس میزدم جرعت نگاه کردن ب ضربان قلبشو نداشتم ولی خوب میزد هوسوک با لیوان ابی اومد جلوم هوسوک:بیا خواب دیدی من:تو کی اومدی؟ هوسوک:یک ساعته من:میدونی.... هوسوک:اره میدونم،کوک من:بله هوسوک:همونطور که میدونی شاید این هیه بهوش نیاد و برای همیشه تو این خواب بمونه اگرم بهوش بیاد.... من:هوسوک این هیه هرچی باشه من تا اخر باهاشم هوسوک:مطمئنی،من نمیخوام این هیه اسیب ببینه که تو بخاطر شرایط ولش کردی اگه نمیتونی با شرایط کنار بیایی همین الان دستاشو رها کن
من:من تا اخر باهاش هیچوقتم دستاشو رها نمیکنم این حرف هوسوک باعث شد دستشو محکم تر بگیرم روز ها پشت سر هم ساعت ها پشت سر هم دقایق پشت سر هم میگذشتن یک ماه ب همین روال گذشت و من هر روز میرفتم پیشش و باهاش حرف میزدم من مطمئن بودم که اون بیدار میشه اون خیلی قوی بود ی روز رفتم پیشش دستمو گذاشتم رو قلبم اون یکی دستمم رو قلب این هیه چشامو بستم و صدای قلبامون که باهم یکی شده بود گوش میکردم انقدر صدای قشنگی بود که ده دقیقه گذشت ولی بازم خسته نشده بودم یدفعه گرمیه دستیو رو دستم حس کردم چشمامو باز کردم من درست میدیدم اون بیدار بود با چشمای قهوه ایش ب من نگاه میکرد انگار دنیارو بهم داده بودن من:ت...ت..ت این هیه:من بیدار شدم من:میتونی تکون بخوری،اره معلومه ک میتونی دستتو تکون دادی داشتم از خوشحالی بال درمیاوردم سریع دکترو صدا زدم اومد بالاسرش و گفت وضعیتش پایداره بعد از چکاپ کامل رفت من:بدون من ی ماه خوابیدی خوش گذشت؟ این هیه:کوک شاید باورت نشه ولی همه چی مثل ی رویای عسلی بود من:هوم؟ این هیه:منو تو با بچه هامون الان حتما میگی من دیونه شدم ولی انقدر خوب بود ک نمیخواستم ازش بیدار بشم تا اینکه تو منو صدا کردی من:من صدات کردم؟ این هیه:صدای قلبت صدام کرد انقدر این ی جملشو احساسی گفت که داشتم بال درمیاوردم بعد از ی روز بستری بودن مرخص شد بردمش خونه ی خودم تو این ی ماهی که نبود انگار همه چی مثل جهنم بود اما الان با برگشتنش زندگیم مثل بهشت شده رو تخت خوابیده بود با رفتن من تو اتاق خواست بلند بشه من:بخواب نیاز نیست بلند بشی این هیه:کوک خسته سدم کمکم کن بلند بشم من رفتم از پشتش کمک کردم تا بشینه
این هیه:آخ من:دردت گرفت این هیه:نه خوبم من:اجازه هست ی نگاهی ب زخمت بندازم؟ از سکوتش فهمیدم که خجالت میکشه من:نیازی نیست خجالت بکشی بدون اینکه منتطر جوابش باشم دکمه های اول لباسشو باز کردم پانسمانشو باز کردم با اینکه یک ماه ازش میگذشت اما هنوز زخم بود شروع کردم ب ضد عفونی کردن زخمش بعدم بستمش اروم گذاشتمش رو تخت و زخم شکمشم پانسمان کردم انقد قلقلکش اومد که خودمم خندم گرفت یکمم خودم کرم ریختم ک بیشتر بخنده صدا خنده هاشو دوست داشتم این هیه:کوک تورو خدا نکن دلم درد گرفت انقد قلقلکش دادم که دستاشو اورد دور گردنم حلقه کردو خودشو بالا کشید ب طور خیلی خیلی تصادفی لباش اومد رو لبام ی دقیقه جفدنون تو شک اتفاقی که افتاد بودیم بعد اون پیش قدم شدو سرشو کشید عقب من اینو نمیخواستم من لبای کاکائویشو میخواستم از پشت سرش گرفتم و دوباره شروع ب بوسیدنش کردم این هیه:کوک بی توجه بهش بودم محکم بغلش کردم و گفتم همیشه پیشم باش نمیخوام بهم قول بدی این ی دستوره میخوام اون رویای عسلی تبدیل ب واقعیت بشه با بچه هامون این هیه:اطاعت جناب جئون از رفتارش خندم گرفت تو بغلم اروم خوابید صبح با تکونی ک خورد بیدار شدم من:بیدار شدی این هیه:اوهوم بعد از خودن صبحونه بلندش کردم باهم نشستیم فیلم عاشقانه دیدیم تو حین فیلم دیدن بهش گفتم من:کی ازدواج کنیم؟ این هیه:هوم؟ من:هوم!بنظر من تو همین هفته خوبه این هیه:یکم زود نیست من:نه این هیه:خودت میدونی من:یعنی قبوله این هیه:چیز عجیبی گفتم من:نه فقط یکم...یکم جوابت دور از انتظار بود ی ساعت مثل برق و باد گذشت و قرار شد اخر همین هفته ازدواج کنیم اخر هفتم خیلی زود رسید خریدمون کامل شده بود این هیه تو لباسش مثل ی پرنسس شده بود من:واو تنها پرنسس کره ی زمین الان پیش منه مدل موهاش رنگ رژ لبش میکاپ صورتش همه چی ی ترکیب خاصو میساخت این هیه:کوک کجایی من:ها،اینجام انقدر محوش شدم که نفهمیده بودم کی روبروم وایستاده سوار ماشین شدیم و به طرف سالن عروسی رفتیم همه اونجا بودن ی دختره بود که خیلی چهرش اشنا بود خیرش شدم البته تا وقتی که نگاه های این هیه روم نبود من:اون دوستته؟ این هیه:اره من:خیلی... حرفمو خوردم این هیه:خوشگله میدونم من:نه این هیه:پس چی؟ من:شبیه خواهرمه این هیه:چی؟ .....
ببخشید دیر شد🙂❤
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بهترین کار چیه ؟ :
یه نظرسنجی بذار که ادامه بدی یا نه.
اگه بیشتر گفتن بله ادامه بده.
اگه بیشتر گفتن نه ادامه نده.
تازگیا تستچی امکان نظرسنجی گذاشته بزنی رو گزینه ساختن یدونه میاره : تست ... یدونه هم میاره : نظرسنجی. بزن رو نظرسنجی و نظرسنجی رو بساز.
بلاخره گذاشتی
خب نفس برم ۸ بنویسم🙃
حداقل بزار بقیه شو من بنویسم . نمیتونی اینجوری تمومش کنی .
توی ی کامنت گفتم دیگ نمینویسم منتظر نباشید😶
الهی عاجی💔درکت میکنم به تصمیمتم احترام میزارم خوشگلم☺♥♥ولی لطفن تست بسازن اینداستانو میخوای ادامه نده اما تست بساز☺💔♥تصمیم باخودت عزیزم💜
عالیههههه😍💜
پارت بعدی لطفاً🥺
نمینویسم دیگ تست نمیزارم میام ی سر میزنم میرم
اوک بای تستچی
منتظر ۷ نباشید😒
شرمنده کامنتام بی معنی آن 😂 آخه بعضیا اجازه میدن بقیه داستانشون رو یه نفر دیگه بنویسه منم پرسیدم 😂✌️ درضمن هنوز پارت ششم که جی هوپ میشه برادرش رو نخونده بودم اومدم اونو سریع نوشتم رفتم شش و هفت رو خوندم 😐🚬
من مسافرتم شاید پس فردا برگردیم مینویسم لطفا کامنت ها رو شلوغ نکنید
وگرنه قعر میکنم دیگ ادامه نمیدم😒
کامنتا به ۲۳ رسیده نمیخوای ادامرو بزاری؟
بزار بزاررر بعدی بزاررر عاجیی جونمممم افرینننننن😻😻😻😻😻😻😻البته درک میکنم واقن تست ساختن سخته😁💜لایک😁💜
اج جونم مینویسم شما منتظر باشید
عررر حدس میزنم کوک خواهرشو پیدا کرد😐
شبیه خواهرشه😐💦
عرررر😻
عالیییییی😻🍀
خیلی منتظرش بودم♥
تو یع نویسنده ی واقعییی هستی♥