یک داستان کاملا تخیلی
یه روز تصمیم گرفتم با دوستام برم کافی شاپ همون کافی شاپ معروفی که میگفتن بی تی اس یه موقعه هایی میاد اونجا
داشتیم اماده میشدیم که رزیتا گفت بچه ها زود تر اماده شین من خیلی منتظرم وایی کاشکی بی تی اس اونجا باشه
کارامونو کردیم و از هتل زدیم بیرون و پیاده تا کافی شاپ راه رفتیم (راهش خیلی دور نبود )
بالاخره رسیدیم رفتیم کنار شیشه نشستیم بعد ۷ تا پسر کره ای اومدن داخل یهو ماری گفت وایی خودشونن رزیتا گفت عجب شانس خوبی من:وایی دل تو دلم نیس که برم از جیمین امضا بگیرم??
ما چیزامونو سفارش دادیم و من کیک شکلاتی بعد من تمام مدت چشمم به جیمین بود محوش شده بود همینجوری چنگال با کیک میرفت تو دهنم و میومد بیرون (کلا خشکم زده بود) که یهو شوگا سرشو اورد بالا گفت:هی بچه ها اونجا یه ارمی هست کوکی:اره تمام مدت چشمش به حیمین بود جیمین:عجب بعد یهو ماری با عجله بلند شد و رفت پیش تیهونگ و گفت:میشه یه امضا بهم بدید؟
تیهونگ:اره حتما ماری:مرسی واقعا شما ها خیلی خوبید تیهونگ:اون دختری که تمام مدت چشمش به جیمینه دوست توعه؟ ماری:اره اون کلا از اول جیمین لاور بوده جیمین:عجب چه دختر کیوتی و ماری زود اومد پیش نا و ماجرا رو به ما گفت من کلا داشتم به جیمین نگاه میکردم که یهو
جیمین برگشت و گفت:یه امضا میخوای؟ من کلا خشکم زد تیکه گفتم اره حتما بعد بلند شدم رفتم پیش جیمین و بچه ها و جیمین یه امضای خیلی خیلی خوشگل بهم داد و گفت:
گفت:تو از کی جیمین لاور هستی؟ من کلا لال شدم نمیدونستم چی بگم بعد چند ثانیه گفت ۵ ساله که جیمین لاورم یهو جیمین گفت:وایی چه خوب و یه سوال دیگه ازم پرسید:تو چقد منو دوس داری هان؟ من دیگه کلا قاطی کردم یعنی ازم خوشش اومده؟ وایی واسه چی پرسید؟ چند دقیقه گذشت تا اینکه جیمین دست تکون داد و گفت کجا رفتی؟ گفتم هیچی همین جام بعد گفتم خیلی دوست دارم انقد که اندازه نداره یهو سرخ شدم تغییر رنگ دادم و از حال رفتم وقتی چشمامو باز کردم کلی ادم دورم جم شده بودن
چشمامو باز کردم دیدم بی تی اس و دوستام بالا سرم وایسادن و جیمین و کوکی دارن صدام میکنن یهو نشستم و مات و مبهوت به جیمین و بقیه نگاه میکردم که جیمین گفت:چرا از حال رفتی یهو ماری گفت چیزه خاصی نیست از شدت خوشحالیه بعد جین گفت:الان حالت خوبه دختر؟ من با خنگی گفتم اره چیزیم نیست بعد جیمین یه عروسک کوچولو از جیبش در اورد و داد به من و گفت:این برای تو ارمی کوچولو بعد من بلند شدم و گفتم مرسی من خیلی دوستون دارم بعد تیهونگ گفت:تو یه ارمی واقعی هستی و من داشتم از خوشحالی بالا و پایین میپریدم تا اینکه جیمین گفت:خدافظ ارمی خوشگل و من همچنان در حال بالا و پایین پریدن بودم و دست تکون میدادم بعد از چند دقیقه از کافی شاپ اومدیم بیرون اونروز بهترین روز زندگیم بود و من دل تو دلم نبود تا برای بقیه دوستام تعریف کنم
خب ارمی ها این این قسمت هم تموم شد امیدوارم که خوشتون اومده باشه لطفا کامنت بزارید و در مورد تخیلم نظر بدید اگه خوشتون اومد بگید تا بازم بزارم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی
بزار لطفا??
یعنی ادامه داره آخه خیلی خوب بود