سوال ۱ بریم ببینیم ماجرا چی بود . آماده اید ؟ پس بزن که بریم .
( ماجرا از زبون راوی ) ماجرا اینه که میا قدرت هایی داره ار جمله پرواز . این قدرت ها بخش خاصی از وجود میا هست . بخشی که هیچکس نداره . غیر از جک ، تام و تیم . میا ابر قدرت خود را باید فعال کنه . با تمرینات سخت و پشتکار زیاد . البته باید ماجراجویی های خودشم داشته باشه . این بود ماجرا .
میا در حال رفتن به خانه ی هیا ( اسم کوچک طبیب ) بود که ناگهان صدا هایی شنید . پس از اتمام صدا ها پیش کای رفت و گفت :* کای ، هیا ... اون ... اون جزو اوناس . جزو دسته ی ... دسته ی معبد تقلبی . * کای :* نه نه نه نه . امکان نداره .* میا :* داره ... خودم .... خودم شنیدم . * میا به دلیل دویدن نفس نفس می زد و نمی توانست جمله را راحت بگوید . وقتی آرام شد گفت :* خودم شنیدم که داشت با جک و تام و تیم حرف می زد . به اونا گفت سر من رو میخواد * کای :* میدونی فکر کنم باید زودتر تمرینات رو شروع کنی * همین هم شد پس از چند روز نوبت اولین ماجراجویی میا شد .
دوستان ببخشید کم بود تمام . ولی اگه میخواید بدونید کی قسمت بعد رو میزارم و اگر حتی نمی خواید برید سوال بعد .
دوباره .......................................................... گول ................................................... خوردید . مردم از خنده . شوخی کردم . بریم بعدی تا ببینین چی میشه
از زبون میا / برای یه آدم معمولی ترسناکه . من از این جا خوشم میاد . کای گفت باید ۱ هفته توی جنگل ترسناک مخوف مه آلود بمونم و زنده بمونم . انجام دادم . شاید فکر کنید دیوونه ام ولی از اینجور جا ها خوشم میاد . \ روز اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم با خوردن پرندگان و کباب کردن آنها و خوابیدن روی درخت ها سپری شد روز هشتم و نهم و دهم و ... خلاصه ۳ هفته در جنگل مه آلود میا زنده موند و از اون طرف کای نگران و نگران تر شد ( از زبون راوی این قسمتش بود ) \ خسته شدم و رفتم بیرون جنگل . یهو کای پرید تو بغلم و گفت :* سکته ام دادی دختر . ۳ هفته س پیدات نیست . فکر کردم حیوونا ... * حرفش رو قطع کردم و گفتم :* سه هفته ؟ ولی من که چهار روز بیشتر اونجا نبودم . * کای :* خانوم فک کردن ۴ روزه . پدر من مادر من برادر من خواهر من ۳ هفته س توی اون جنگلی بعد هفته ی ۴م پیدات میشه میگی ۴ روزه رفتی توی جنگل ترسناک ؟* من :* ترسناک ؟ برادر من ، من شیفته ی این جنگل شدم . عاشقش شدم . اصلا به سبک من میخوره . اونوقت جناب عالی محترم میگی ترسناک ؟ * ( دوستان خودمم نفهمیدم چرا داستان رو اینجوری پر از بحث خواهر برادری کردم . خودمم نفهمیدم چی شد . ولی خدایی خفن بود . بحث رو کش نمی دم بریم ۶ روز بعد از زبون میا )
می پرسید امروز چندمه ؟ الآن بهتون میگم . برعکس شما که امروز ۱ آبان هست ، امروز ما ۱ فروردینه . یعنی مردم از خنده با این اختلاف . خب بریم ادامه . من هنوز توی اینکه هیا جزو بدا هست توی شوک هستم . اخه مگه میشه مگه دا ... وایسا ببینم . سریع رفتم پیش کای و گفتم :* کای حدس بزن به چی پی بردم ؟ * کای :* چی ؟* من :۸ من اصلا به خاطر مبارزه زیاد غذا نخوردم . به خاطر گرما نخوردم . هیا داشت کاری میکرد که تو دیگه به من مبارزه یاد ندی و من اینطوری ضعیف بشم تا اون منو بکشه . اما اونا نمی دونستن که من هر شب تمرین میکنم . اونم از ساعت ۱۲ شب تا ۷ صبح . * کای دهنش وا موند ولی تایید کرد .
دوستان تمام واقعی نظر یادتون نره
سلامت باشید
منتظر نظرات شما هستم
خدا یار و یاور شما
ممنون و خیلی کم بود سعی کن وسطاش هم از این شوخیا نکنی
خیییلی عالی اولین نفری هستم که خوندم اون بالا زده بود صفر?
درسته امتیاز همه صفر هست چون من برای گزینه ها امتیاز نمیزارم