دوستانی که مارو همراهی کردن این تست نهایی هست و حتما بخونید اخر این تست اسم فصل دوم رو بهتون میگم
این پارت،پارت اخره حتما بخونید ونظر بدید در لطفا فقط نگیگ خوب بگید یه شخصیت هایی رو حذف کنم یا اضافه کنم از ادامه پارت قبل
چند ساعت قبل از دید الکسا: چشمم رو باز کردم از سرم خون می اومد چند بار جانی رو صدا کردم اما بیدار نشد و بعد از ماشین پیاده شدم و رفتم توی جنگل چند قدمی نرفته بودم که کین و تیمش اومدن و در همون لحظه ماشین ترکید جانی جلوی چشمام مرد باخودم گفتم : بهت گفته بودم که دوست داشتن من با مرگ برابره? ولی الان وقت زار زدن نبود
جنگل رو دور زدم و به مخفیگاهم رسیدم و واردش شدم موتور و اصلحه برداشتم رفتم یه زمانی بخاطر نجات جون رِیوِن قسم خوردم که دیگه اصلحه دست نگیرم ببین دوباره کارمون گیرش شد من واقعا بیشتر از ادما این اصلحه رو دوست دارم تاحالا نشده بدون اون تا جایی برم
رفتم فرود گاه توی فرود گاه با اسم جعلی بیلیت خریدم ولی المان نرفتم پرواز نیویورک بود سوار هوا پیما شدم و توی قسمت ویژه کنارم یه پسره نشسته بود خیلی قیافش اشنا بود و بعد به من گفت :
سلام اسم من مَکس هستش بعد خودم و معرفی کردم تقریبا چند ساعتی گذشته بود که به نیویورک رسیدم وقتی هواپیما فرود اومد رفتم و گوشی جدید و سیمکارت جدید گرفتم
ادرسه انیا رو پیدا کردم و رفتم خونش زنگ رو زدم یه دختره در رو باز کرد و گفت شما
من گفتم:با انیا کار دارم بعد انیا اومد و گفت :کیه الیشیا؟ و وقتی منو دید پرید بقلم منم محکم بقلش کردم و در گوشم گفت :فکر کردم که مردی_نبابا دیگه چی اون روزی که من بمیرم اخر زمان .
بعد یه خنده ریزی کرد و چمدونم رو از دستم گرفت وای که چقد این دختر دیوونه هست ای میان یادم افتاد که اصلحم همراهمه بعدش اصلحه رو قایم کردم.بخیر گذشت?
خلاصه کلی اشنایی و اینا زمان سریع گذشت و نزدیکای غروب بود که من به انیا گفتم میخوام برم صاحل
گفت :باشه اما زود برگرد که نزدیک شب خطر ناکه منم یه چشم الکی گفتم و رفتم در صاحل قدم میزدم و به اتفاقات فکر می کردم که ...
پارت اخرم رسید
تا اینجا چطور بود
سوپرایز دارم براتون فصل دوم هم در کار هست
اسم فصل دوم《ماموریت ما》هستش همون طور که مشخصه نقش اولش دونفرن اومید وارم خوشتون بیاد توی این یکی هم دنبال منبع نیرو هستن یه ابر تراشه خیلی خیلی قوی
انچه خواهید خواند... یکی به زنگ زد و یه پیشنهاد داد اسمش مکس بود اهان همون پسر توی هواپیما ?♀️ خب قبولش کردم رفت من اصلا نمی تونم در ارامش زندگی کنم کلا هیجان یه عضو در خانواده منه?
عالی بود ولی ای کاش کاربران تستچی به جز اون میراکلس یکم به داستان های خلاقانه تو و من و خیلی های دیگه را بخوانن ارزش داستانت خیلی بیشتره
به کسی توحین نکن این یه قانونه من خودم طرف داره نیش عقربم و میراکلس یک داستان هستش که می شه باهاش خودت رو شارژ کنی و اگر داستان من رو بخونی می فهمی من تنها کسی هستم که معنی خوده میراکلس رو توی داستانم گذاشتم
بهترینی
ممنون
عالی مثل همیشه ?♥️
دوستان اینم پارت اخر
فصل دوم رو با اسم ماموریت ما نوشتم و درحال برسی هست یکم بعد از این انتشار میشه ممنون از همراهی تون تا الا حتما منتظر داستانم باشید