خب دوستان عکس این قسمت کارمن و لوییزن و توصیف جک و لوییز.جک:چشم آبی موهای بلوند. لویبز:موهای سیاه چشم قهوه ای بریم سر داستان??
صبح روز بعدش رفتم دانشگاه وقبل اینکه استاد بیاد،به سالی گفتم:از الان برای سفر آماده شدم??سالی:ولی هنوز چند روز مونده که...کارمن:آره میدونم ولی فقط لباس و وسایلایی که دیروز خریدیم رو گذاشتم.تازه اینم یک پنجم ساک هامه???سالی:خونه رو هم ببر باخودت لیستت تموم شه???کارمن:باشه........چ..چی؟!...بعد هردو خندیدیم.استاد اومد و گفت:سلام بچه ها،خانوم کارمن،من سعی خودمو کردم ولی مدیر راضی نشد
بعد سالی گفت:اگه کارمن نره،من نمیرم.اون انقد خوشحال بود که با ما میاد که از الان آماده شده?و بعد نشست و سکوت کرد...بعد جک گفت:اگه سالی نره منم نمیرم...لوسی:اگه جک نره،منم نمیرم...لوییز:اگه دوستام نرن منم نمیرم?
بعد دیدم سالی بغلم سرخ شده من خبر ندارم:میبینم یه گوجه? رشد کرده اینجا????بعد دیدم جک به سالی یه چشمک زدو برگشت?جای باحالش این بود که لوسی از اونور جوش کرده بود???معلم درسشو داد و بعد زنگ خورد و با سالی رفتیم دفتر مدیر تا چند تا زر و ور بزنیم که لوییز و جک هم اومدن و مدیر رو راضی کردن?از لوییز و جک تشکر کردم و رفتم حیاط.کل روز تو این فکر بودم که مامانمو نمیبرم،دارم اشتباه میکنم؟?
شنبه ی هفته ی بعد:سالی و من و مامانم باهم اومدیم تو دانشگاه دیدیم همه آماده باش تو دانشگاه اومده بودن.مامانمم اومده بود خواسته بدرقم کنه تا اتوبوس برسه?اتوبوس پنج دقیقه دیگه رسید و و مامانم رو محکم بغل کردم و گفتم:یک هفته دیگه میبینمت.?سالی:کارمن!بیا الان اتوبوس حرکت میکنه!من:الان میام!خداخافظ مامان.?مامان:مواظب خودت باش!...بعد رفتم داخل اتوبوس دیدم دو تا جای خالی بود:یکی بغل سالی یکیم بغل لوییز.فکر کردم جک کنار لوییز میشینه ولی از پشتم اومد و نشست بغل سالی.?
جک از پشتم اومد و نشست بغل سالی??سالی بهم چشمک زد و به پنجره خیره شد??از تو دلم گفتم:سالی بذار برسیم من کشتمت??بعد رفتم پیش لوییز و نشستم و چسبیدم خلاف جهت لوییز عملا چسبیدم به گوشه ی صندلی و سیخ سیخ وایسادم???
لوییز:همه چی اوکیه؟..من:آره آره من عالیم???بعد چند دقیقه دیگه خوابم برد و همینجوری نشسته خوابیدم?بقیه از زبان لوییز استثنائن
دیدم کارمن سرش داره آروم آروم میوفته طرف من?بعد از رو سرعت گیر که رد شدیم قشنگ افتاد رو شونه ی من و دیگه منم خوابم برد?بقیه باز از زبان کارمن
چشممو که باز کردم دیدم لوییز سرش رو سر من و سر منم رو شونه ی لوییز بود(عکس همین قسمت)??هم خواستم بلند شم،هم میخواستم همینجوری بمونم.?چند دقیقه بعد رسیدیم فرودگاه و معلم هرکی خواب بود رو بیدار کرد(از جمله لوییز)نمیدونم چرا ولی وقتی بیدار شد یه استرس شدید تو بدنم جریان پیدا کرد و قلبم تند تند تپید??بعد گفتم:بیدار شدی؟...لوییز:مگه خواب بودم؟من:میبینم خیلی خوب خوابیدی??پشت گردنشو خاروند و گفت آره??من:بگذریم،بریم دارن همه پیاده میشن...رفتیم تو هواپیما و شماره ی جامون رو گرفتیم و دیدیم منو لوییز یکی،جای سالی و جک یکیه!???سالی و من به هم آروم گفتیم:موفق باشیم???بعد سر جامون نشستیم و حدود پنج دقیقه دیگه هواپیما پرواز کرد...
شب حدودا ۲ یا ۳ نصف شب بود و یه دفعه بیدار شدم?(خواب دیده بودم)بدون اینکه سر و صدا کنم رفتم یه آبی بخورم،یکم گرسنه بودم برا همین رفتم یه تیکه سوشی برداشتم و خوردم.(سوشی یه غذای ژاپنیه اطلاعات عمومیتون زیاد شه?)تا اینکه...
خب دوستان اینم قسمت پنجم ماه کامل امیدوارم خوشتون اومده باشه و ببخشید که دیر شد بخاطر امتحانات و تکالیف و اینا....نتونستم بنویسم امیدوارم خوشتون اومده باشه کامنت یادتون نره بای?
نتیجه 1
نظر فراموش نشه?
نتیجه 2
نظر فراموش نشه?
نتیجه 3
نظر فراموش نشه?
نتیجه 4
نظر فراموش نشه?
یه نفر تو ماه کامل دو پرسیده چند سالته؟منم تایید کردم که اگه دختره آره ولی....خودتون بفهمید منظورم به غیر از دخترا کیا هستن??من ۱+۳+۵+۳+۱ سالمه (حالا مثلا کد نویسی کردم???)
خوب بود منتظر بعدیم
داستانات قشنگن ادامه بده
ازتون میخوام داستانه منو دوستمم بخونید اسمش هست معجزه آسا لطفاً بخونید
عالیییی
ادامه❤❤
عالی.