دختر گفت این جا نمیشه و دست انا را کشید و برد به یه ساختمان رسیدن دختر گفت بشین الان برمیگردم انا نشست اما چرا لباس دختر شبیه لباس های اردو یی بود که پنجاه سال پیش مورد استفاده قرار می گرفت صدای باز شدن در امد .
دختر بود با چنتا بچه دیگر . انا سریع برسید شما کی هستید! دختر گفت من لورا هستم این جکه واینم ماریا حالا تو کی هستی چه جوری به اینجا امدی انا گفت من انا هستم و براشون تعریف پرسید شما چه جوری به اینجا امدید. لورا اهی کشید و شروع کرد به گریه.
جک گفت ما حدود پنجاه سال پیش با هم کلاسی هامون به اردو تابستانی رفتیم اما من لورا و ماریا از اردوگاه خارج شدیم وقتی خواستیم کمی استراحت کنیم فهمیدیم سر اَز اینجا دراوردیم.
انا گفت اما شما بچه هستید چطور ممکنه پنجاه سال پیش به اینجا امده باشید. لورا گفت خودمونم نمیدونیم. انا با ترس گفت حتما باید یه راهی باشه و خواست از در به بیرون بره اما لورا گفت صبر کن .. لورا چند قدم به جلو رفت و یک در مخفی را به انا نشان داد گفت
ما سه نفر فقط به اینجا نیومدیم فرد هم بود انا گفت فرد فرد دیگه کیه الان کجاست لورا به در اشاره کرد و گفت خیلی وقت پیش فرد از این در رفت و دیگر برنگشت . ما خیلی سعی کردیم درو باز کنیم اما نشد . انا به سمت در رفت به در خیره شد لورا گفت چیزی شده انا گفت اون کلبه که بهتون گفتم توی اتاق اون کلبه یه در درست مثل همین بود. و همه به در خیره شدند.
❤️پایان قسمت ۲❤️
نظرات بازدیدکنندگان (0)