سلام خوانندگان عزیز با قسمت بعدی در خدمتتون هستم داستان تا اونجایی میش رفت که اتوبوس با سرعت زیاد داشت به شخصیت مون نزدیک می شد
خدای من! چیزی را که میدید باور نمی کرد.انگار درون اتوبوس بود ولی فقط نصف بالایی اش در اتوبوس بود.و پایش روی زمین خیابان و اتوبوس داشت از داخل بدنش عبور می کرد. البته تمام این اتفاقات در یک لحظه افتاد. چه شده بود؟ جه اتفاقی برای او رخ داده بود؟یعنی او مرده بود؟
قبل از اینکه ماشین بعدی برسد؛ خودش را به پیاده رو رساند. انسان های زیادی از آنجا می گذشتند، آنها به راحتی و بدون توجه به حظور او از بدنش رد می شدند. دیگر نمی توانست تحمل کند؛ دوید و دوید. اشک از چشمانش سرازیر شده بود. چرا باید می مرد؟می خواست زندگی کند وقت مرگش نباید حالا می رسید.مهم ترین سوال این بود که: "چه طور؟" چه طور مرده بود و چرا؟
آنقدر دوید تا به یک پارک رسید. پارک خلوت بود اما او همچنان می دوید. احساس میکرد دویدن به او کمک میکند آرام شود اما در همین لحظات سرش دوباره در حال منفجر شدن بود. همان جا ایستاد و با مشتهایش سرش را چسبید صداها و تصاویری که میدید آزارش می دادند؛ انگار دوباره دنیا در حال چرخیدن دور سر او بود: "چرا بازی نمی کنی؟" "مگه نمیدونی؟ اون یه دختره مغروره" دوباره همه چیز به سرعت برق و باد از ذهنش می گذشتند "من هیچ مغرور نیستم" "هستی" "نیستم" "هستی" و بعد او فریاد کشید "نیییییستم" و بعد سردرد ناپدید شد.
بر روی چمن ها افتاد. سردرد آنقدر ضعیف کرده بود که نمی توانست بایستد. فریادکشان، طوری که انگار از همه جهان می پرسید گفت:"چه شدههههه؟؟؟" میخواست بداند کیست و چه اتفاقی برای او افتاده است. اما حالا که نمیفهمید باید کسی به او میگفت. ناگهان صدایی گفت "پس میخواهی بدانی؟ هان؟" وبعد خنده ترسناکی کرد. خنده اش اصلاً بر دل نمی نشست. انگار جادوگری صحبت می کرد. می خواست از او بپرسد "آیا تو میدانی من که هستم و چه اتفاقی برایم افتاده است؟" اما تا آمد دهانش را باز کند، خودش را در همان باغی که بیدار شده بود دید. همان جایی که پسرک بازی می کرد. حالا او جای پسرک بود (البته برای اینکه به مشکل بر نخورید می خواستم بگم که شخصیت مون داخل جسم پسرک نرفته بود فقط روحش اونجا رفته بود.)
و هیچ کس هم از داخلش عبور نمیکرد. میخواست به داخل خانه برود تا ببیند کسانی که در آنجا زندگی میکنند که هستند؟ اما اختیارش دست خودش نبود. بی اختیار به سمت تاب رفت و سوارش شد نمی خواست سوار تاب شود؛ وقت نداشت. باید هر چه زود تر می فهمید چه اتفاقی برایش افتاده است؟ اما مجبور بود تاب بخورد. تاب میخورد و تاب می خورد، نه خیلی آرام و نه خیلی تند، درست مثل یکی از خاطراتی بود که موقع سردردش به یاد میآورد. صدای جیرجیرک از پشت سر به گوش میرسید. احساس می کرد این صدا برایش آشنا است و همین طور فکر میکرد صدای جیرجیرک بسیار دلنشین است. اطرافش پر بود از سبزه و چمن لحظه یادش رفت که چرا به اینجا آمده است اما بعد یادش افتاد و ترس از این که قرار بود بفهمد چه اتفاقی برایش افتاده است تمام جانش را فرا گرفت.
ده دقیقه همانطور تاب خورد و تاب خورد. تا اینکه افراد خانه بیرون آمدند. مادرش گفت" لیندا تو دوست داری با ما بیایی؟ میخواهیم کمی چوب جمع کنیم" او یعنی لیندا جواب داد" نه مامان تا خوردن جالب تر است" برادرش گفت "نمیترسی؟" لیندا که فکر میکرد برادرش این حرف را میزند تا هن لج او را در بیاورد و هم فکر میکند او از تاریکی میترسد شجاعانه گفت "نه! من از هیچ چیز نمی ترسم." و بعد آنها رفتن لیندا آنها را نمیدید. درختان پنهان شان کرده بود. لیندا چند دقیقه تاب خورد. هوا داشت سرد تر و سرد تر می شد. او در رویای خودش بود. اصلا به تاریکی شب اعتنایی نمیکرد. وقتی تاب او را بالا می برد ،می توانست آن گلوله برفی دایره ای شکل را ببیند. او همیشه با خودش میگفت "زیباترین شب شبی است که ما کامل باشد" (یعنی شب چهاردهم هرماه) ناگهان صدای جیغ چند نفر از انتهای باغ شنیده شد "کمک" تا آن موقع در رویا و خوشبختی به سر میبرد اما حالا ترس همه وجودش را گرفته بود. به سرعت از تاب پیاده شد و بر زمین افتاد. چرا هر وقت عجله داشت چیزی از پشت مانع دویدنش می شد؟؟
بلند شد. دوید، دوید کسی داشت از دیوار بالا می رفت؛ تا لیندا رسید صورتش را برگرداند و او را زنده دید اما وقت نداشت و باید فرار می کرد. لیندا تا آن لحظه فقط چشمانش به دیوار و آن دزد بود اما تا به روبه رویش نگاه کرد از ترس عقب عقب رفت و زمین افتاد. تحمل آن چیزی را که می دید نداشت. حتما خواب بود. نه! کابوس بود. آن بدن های بی جان که روی زمین افتاده بودند، حتما کابوسی تلخ بود.
اینم از این قسمت? امیدوارم خوشتون اومده باشه. اگر نظری دارید لطفا کامنت کنید. خوشحال می شم بدونم نظرتون چیه???
منتظر قسمت بعدی باشید? سعی می کنم زود به زود قسمت ها رو بزارم?
تازه قراره از قسمت پنجم خیییلی جالب تر بشه???
واییییییییییی لطفا بعدی رو بزار مردم از استرس ??
عزیزم بگو کجاش رو نفهمیدی تا اینجا برات توضیح بدم
سلام مرسی از نظراتتون? گذاشتم درحال برسی هستش?
حتما قسمت های بعدی رو طولانی تر می نویسم?
????????وااااااییییی این کیه؟ چرا روحه؟؟؟ چرا ......
پارت بعدی رو تا من سکته نزدم بزار
خیلی خوب بود اما نفهمیدم داستان چی شد ???????
سلام عالی ولی خیلی کوتاه می نویسی