سلام??اینم از قسمت دوم امیدوارم ازش خوشتون بیاد داستان تا اونجایی پیش رفت که لیندا یه نور پیدا کرده بود و داشت به سمتش می رفت که یهو سرش درد گرفت
خاطرات تنهایش نمیگذاشتند با سرعت برق و باد از سرش می گذشتند باز سرش را محکم گرفت اما تمام شدنی نبود احساس میکرد دنیا دورش می چرخد چشمانش بسته بودند و فقط خاطرات اندکی را به یاد میآورد: مامان؟! خاله؟! برادر؟! انگار که صدایشان می کرد اما جوابی نمی آمد. "نهههه" سردرد مانند گذشته همانطور که ناگهانی آمده بود ناگهان ناپدید شد. از شدت ترس نمی توانست حتی یک قدم بردارد چه اتفاقی برایش افتاده بود؟ چرا هیچ چیز را به یاد نداشت؟
با وجود آن همه ترس بازهم به راهش ادامه داد همانطور نزدیک و نزدیک تر شد که ناگهان پسر بچه ای سه یا چهار ساله رو به رویش سبز شد.
پسرک در حال توپ بازی بود. اما آنقدر سرگرم بود که متوجه او نشد و او هم سریع خودش را پشت درختی پنهان کرد درخت آنقدر پهن بود که اجازه نمیداد او دیده شود کمی بعد زنی که شاید مادر پسر ک بود از خانه بیرون آمد و گفت "پسرم بیا تو هوا سرد است." و سپس برای گرم کردن خودش دستانش را دست به سینه کرد. دیگر شکی نبود که او مادر پسرک است
با داخل رفتن آن دو خودش را از پشت درخت در آورد. در ابتدا فکر کرد که چه زود پنهان شدم و آفرین به خودم اما بعد با خودش گفت باید از آنها می پرسیدم اینجا کجاست؟ وآیا مرا می شناسند؟ اما تا آمد در بزند ترسید. اگر آنها او را میدیدند چه میکردند؟ حتما یا فریاد میزدند "دزد دزد" و یا او را به بیمارستان انتقال میدادند. نه این کار درستی نبود. باید بی صدا آنجا را ترک می کرد. بله. این کار درستی بود.
در راه آهسته باز کرد و آنجا را به راحتی ترک کرد.
همانطور در کوچه ها راه می رفت و دنبال جواب سؤالاتش می گشت که ناگهان خودش را وسط خیابان دید. ناگهان صدای بوقی شنید رویش را که برگرداند دید اتوبوسی بزرگ با سرعت به سمت او می آمد . وای . او دیگر مرده بود. دیگر زمانی برای فرار نداشت چشمانش را بست و دستانش را جلوی صورت رنگ پریده اش گرفت و آماده مرگ شد...
اما انگار کمی طول کشید...دستانش را از جلوی صورتش برداشت،سرش را برگرداند، چشمانش را باز کرد و به روبه رویش خیره شد. خدای من! چیزی را که می دید باور نمی کرد...
اینم از این قسمت امیدوارم که خوشتون اومده باشه?
اگر به نظرتون بهتره زیاد کتابی ننویسم و بیشتر مثل گفتار خودمون باشه توی قسمت نظرات بگین?
قسمت بعدی رو حتما بخونید چون پرده از راز های زیادی برداشته میشه ??
تو که کانادایی بودی چی شد یهو انقدر خوب فارسی یاد گرفتی
جالب شده فقط اگه میشه سریع تر قسمت بعد رو بزار