
اینم از پارت اوللل😍❤
در یکی از روزهای ماه ژوئن گرم که هیچکس حتی برای کار نیز از خانه اش بیرون نمیامد سه کودک متولد شدند! اولی پسری بود با موهای طلایی روشن...صورت مثلثی شکل و رنگ پریده با چشم های خاکستری ! بعد از ان دختری بود با موهای بلوند تیره....مایل ب قهوه ای و چشم های ابی روشن!و چه میدانست در اینده قرار است چقدر رنج بکشد! بعد از ان دختری بدنیا امد که از همه درشت هیکل تر بود! با موهای یخی و چشم های سبز....از ثانیه ای که چشم باز کرد شروع ب گریه کرد! و شاید همین نشان میدهد که اکنون چه شخصیت شروری دارد! و در این شب اتفاقی پیش امد که سرنوشت هر سه را تغییر داد!
11 سال از ان روز میگذرد! سه کودک اکنون بزرگ شده اند و هریک در جایگاه متفاوتی اند! دراکو مالفوی!پسری که صورت رنگ پریده ای داشت اکنون در عمارت اربابی پدرش درحال مطالعه کتابی به نام (ضربه با دسته ی جارو) بود! دختر هیکلی ای که کاترین مالفوی نام داشت و خواهر دوقلوی دراکو بود در حال قدم زدن در کنار یتیم خانه ای بود که تابلوی رنگ و رو رفته اش این نوشته را نشان میداد(پرورشگاه سنت کلوز) کاتربن با پوزخندی شرورانه زیر لب گفت:هه...نگاه کن...پرورشگاه ماگل ها.. در همان لحظه دختری ریزه میزه با چشم های ابی روشن که سلنا اسمارت نام داشت از در یتیم خانه بیرون امد و بر روی پله هایش نشست و مشغول خواندن کتابی بود که از کتابخانه گرفته بود.کاترین نزدیک تر رفت تا بتواند ب سلنا متلک بگوید.
سلنا...متوجه نگاه جاه طلبانه ی کاترین شد و زیر لب گفت:این از کجا پیداش شد..همینو کم داشتم! از جایش بلند شد که برود اما کاترین دیگر ب او رسیده بود! سلنا با صدای بلند و در کمال خونسردی گفت:چیه؟باز چی میخوای؟! _اوه اوه.....دختر یتیممون کتابخون شده!ببینم چه کتابیه...اها حواسم نبود داری کتابای ماگل های کثیف رو میخونی....هرچند خودتم ی ماگلی😐 سلنا چیزی از حرف های او نفهمیده بود.ماگل؟ ماگل یعنی چی؟ اولین بار نبود که کاترین اینگونه ب او تیکه مینداخت! اما حرف اولی که زده بود خیلی دل سلنا را ب درد اورد....یتیم کوچولو💔
نگذاشت که او بفهمد توانسته اورا برنجاند! پس با صدای بلند گفت:سلام خانم مالفوی! کاترین از جا پرید و با عجله پشت سرش را نگاه کرد😐 نارسیسا ب او هشدار داده بود کاری ب کار انها نداشته باشد و از پرورشگاه و کودکان درون ان دور بماند!اما کاترین با این وجود هروقت چشم نارسیسا را دور میدید سر و کله اش پیدا میشد! کاترین بعد از چند بار پشت سرش را نگاه کردن تازه دوزاریش افتاد! با نفرت برگشت و ب سلنا نگاه کرد:دختره ی نفرت انگیز!
سلنا ک خوشحال بود توانسته او را دور کند ب داخل ساختمان مرمری کهنه پرورشگاه رفت!اولین بار نبود که مادام جونز اورا اینطور نگاه کرد! مادام جونز همیشه دنبال بهانه ای بود که از یتیم ها ایراد بگیرد.....این بار هم توانسته بود بهانه اش را پیدا کند....کتابی که در دست سلنا بود!با صدای بلند گفت:بازم کتاب های کتابخونه رو کش رفتی؟مگه نمیدونستی نباید کتابای کتابخونه رو بیرون بیاری؟ سلنا که مطمئن بود او این قانون را همین الان ساخته سعی داشت خشمش را فرو ببرد! مادام جونز با پوزخندی گفت:داشتی با اون دختر مالفوی ها چیکار میکردی؟فکر کردی اون دختر با تو دوست میشه؟ اون تربیت و نزاکت داره.ِ..درست بر خلاف تو
اینبار دیگر تحمل کردن خشم چندان کار راحتی نبود ظرف شیشع ای گران قیمتی که در دست مادام جونز بود ب طور عجیبی شکست! و پودر شد! خود سلنا نیز از این اتفاق تعجب کرده بود!اولین بار نبود در حضور او اتفاقات عجیب و غریبی میفتاد!از 7 سالگی او همچنان این اتفاقات شروع شده بودند...یکبار که او در مدرسه روستا فهمید بغل دستش سعی دارد از رو برگه او جواب هارا بخواند برگه بغل دستی اش اتش گرفت! یک بار هم وقتی انها را برای تفریح ب یکی از جنگل های البانی برده بودند( که سلنا از انجا ب شدت متنفر بود) باعث شده بود ریچارد ملیس دم در بیاورد! این بار هم که باز هم بی ان که خودش بداند ظرف گران قیمت مادام جونز شکسته بود!
مادام جونز نمیتوانست این اتفاق را گردن او بیندازد! پس با سوظن ب او نگاه کرد و سلنا نیز سریعا از او دور شد! ب سمت رختشور خانه رفت تا لباس های سایر یتیم های اتاق B7 را بشورد!همیشه وظیفه او بود که این کار را بکند! او وظایف زیادی داشت که سرش را پر میکرد از جمله(دوختن تمام جورابهای پاره شده یتیم های اتاق b7 ، شستن لباس های یتیم های اتاق B7 ، پاک کردن شیشه ها،خواباندن نوزادان یتیم و ... خلاصه سر او ب حدی شلوغ بود که فراموش کرده بود فردا سالروز تولد11 سالگیش است......هرچند هیچوقت تولد هایش برایش جذابیتی نداشتند! در سومین سالروز تولدش ب او یک اسکناس پنجاه پنسی دادند که تنها ب درد روشن کردن اتش میخورد،در چهارمین سالروز تولدش انبار پرورشگاه اتش گرفت و او شب را در چادر خوابید😐 سال های بعدش هم ب همان خسته کنندگی گذشتند!
اما هرسال که سلنا یازده ساله نمیشد:) حقیقتا او وقتی یادش امد فردا تولدش است که صدای کاترین مالفوی را شنید که با اب و تاب درباره کادوی تولد جدیدش برای برادرش سخنرانی میکرد:) سلنا بر خلاف دختر مالفوی ها پسرشان را دوست داشت! او شخصیت درون گرایی داشت و همیشه مانند سلنا بر روی تاب روبروی خانه شان مینشست و کتاب میخواند! با سلنا هم بگی نگی دوست بود ! بارها کنار هم نشسته بودند و کتاب خوانده بودند که لوسیوس از این کار ب شدت کفری میشد!
خلاصه.... تولد دراکو ، سلنا و کاترین در یک روز بود! در همین فکر ها بود که لوکا اسمیت وارد شد! و ب سمت سلنا رفت! با ترحم ب او که سرگرم ظرف شستن بود نگاه کرد و گفت:اسمارت...مادام جونز کارت داره! ضربات قلب سلنا ده برابر شد:چـیـ....چیکارم داره؟! _نمیدونم....از قیافش ک میخورد عصبانی باشه!
در نگاهش ترحم و دلسوزی موج میزد حتی سنگدل ترین بچه ها هم وقتی کسی ب دفتر مادام جونز احضار میشد برایش دلسوزی میکردند! سلنا شیر اب را بست و ب سمت پله ها رفت یعنی چه کار کرده بود؟ افکار ترسناکی به ذهن سلنا خطور کرد. نکنه بخاطر شکستن اون ظرف شیشه ای منو میخواد؟ نکنه پوست گردو ها تو کیک مونده؟ نکنهِ..... این فکر از همه بدتر بود! نکنه دوباره ی خانواده سرپرست برای من پیدا کرده؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
تنها چیزی که میتوانم بگم اینه که واقعا فوق العاده بود
مرسیی☺
عالیییییییییی بوددددددد😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
مرسیی😍
خیلی عالی بود💖💖💖 الان کاترین و سلنا با هم خواهرند درسته؟ و هردوشون توی یتیم خونه زندگی می کنن؟ و اینکه اگه خواهرند اینو خودشون میدونن؟
مرسیی عاجیی جون😍
ن کاترین خواهر دراکوئه و تو عمارت مالفوی ها زندگی میکنه!
یتیم خونه سلنا اینا کنار عمارت مالفویه!
سلنا توی یتیم خونست
مرسی آجی متوجه شدم💖
حرف نداشت
مرسیی 💎
دستاوردات مبارک عاجی
مرسی عاجی💗
عالی بود عاجی
مرسیی عاجی 😍