نویسنده: شیدا ابدالی ژانر: مهیج و درام لیندا بیدار می شود و می بیند که ته یک استخر تاریک است. هیچ چیز از زندگی اش را به یاد ندارد. او کیست؟ اینجا چه کار می کند؟و پدر و مادرش که هستند؟ این ها سوالاتی ست که خودش باید پیدا کند.
به سختی چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که دید یک دیوار بود؛نه دیوار خانه،بلکه دیوار یک استخر.تنها چیزی که با دستانش احساس می کرد،کاشی های آبی درون استخر بود.دست هایش را به زمین فشار داد تا خودش را بلند کند.قدرتش بسیار کم بود اما تلاش کرد و نشست.سرش را بالا گرفت و آسمان تیره شب را دید.ماه کامل و بزرگ،مانند ستاره ای در آسمان می درخشید.اولین چیزی که در ذهنش گذشت این بود که:"من اینجا چه کار می کنم؟و اینجا کجاست؟" سعی کرد روی پاهایش بایستد اما ناگهان سر دردی وحشتناک درون سرش به وجود آمد.
با زانو محکم به زمین خورد.با دستانش محکم مو های سرش را چسبید و به داخل فشار داد.سردرد تنهایش نمی گذاشت.افکاری سریع از ذهنش می گذشتند البته فکر نه "خاطرات" : تاب می خورد، نه خیلی تند و نه خیلی آرام؛می خواست تمام سبزه های اطرافش را نگاه کند.با بالا آمدن تاب، ماه درخشان و دایره ای شکل نمایان می شد.
در همین لحظه ناگهان سر درد تنهایش گذاشت و خاطرات محو شد. او که احساس می کرد نمی توانست در آن لحظات نفس بکشد، نفس نفس زنان دستانش را روی زمین مشت کرد.
ترس تمام وجودش را گرفته بود.بار دیگر سعی کرد از روی زمین بلند شود، اینبار توانست. به اطرافش نگاه کرد.دیوار ها آنقدر بلند بودند که برای بالا رفتن از آنها به نردبان نیاز داشت اما او در پریدن عالی بود و با یک جهش بلند توانست لبه ی دیوار را بگیرد.بزودی آرنجش را هم به لب استخر رساند و سعی کرد نوک کفشش را هم بالا بیاورد؛ کم کم از داخل استخر خارج شد و دراز کشیده به آسمان پر ستاره خیره شد.
برایش مهم نبود که بر روی خاک ها دراز کشیده است. بسیار خسته بود و بدنش کمی کوفته شده بود اما به زودی بلند شد تا دقیقا بفهمد کجا است. انگار درون یک "باغ" بود. باغی قدیمی و بسیار بزرگ. باغ به نظرش آشنا می آمد اما نمی دانست چرا هیچ خاطره ای از این باغ نداشت؟ حتی نمی دانست که خودش کیست و چند سالش است؟ فقط می دانست از ۱۴ سال بیشتر و از ۲۹ سال کمتر دارد. یک زن ۳۰ یا حتی ۲۹ ساله نمی توانست چنین پرش بلندی کند.و قدش هم آنقدر کوچک نبود که پایین تر از ۱۴ سال داشته باشد.
لحظه ای به خاطره ای که درون استخر یادش آمده بود ؛ فکر کرد. شاید ۶ یا ۷ سالش بوده است. در انتهای باغ نوری دید و راه افتاد و آرام آرام به سمتش رفت پرسش های عجیبی به ذهنش خطور می کرد: چرا از هیچ چیز نمی ترسید؟ همیشه حتی اگر نام تاریکی تنهایی و یا مورچه را به زبان می آورد موهای بدنش همه سیخ می شد اما حالا بدون هیچ ترسی داشته راه میرفت. و همین طور میان آن همه تاریکی و مورچه ، تنهای تنها بود. نور داشت کم کم نزدیک و نزدیک تر می شد. اما همان وسط های راه آنقدر سرش درد گرفت که فکر کرد الان است که منفجر شود.
خواننده های عزیز ? امیدوارم تا همینجا از داستانم خوشتون اومده باشه? البته این قسمت تازه اول داستان بود و قراره که در قسمت های بعدی خیلی قشنگ تر و جالب تر بشه?
لطفا نظر و کامنت یادتون نره تا من ببینم اگر به داستانم علاقه داشتید قسمت های بعدی رو بزارم?
قسمت بعدی رو هفته بعد می زارم و خوشحال میشم که بخونیدش?
.............................
عالی لود عزیزم
خیلی خوب بود
بچه ها نظری ندارید؟
قشنگ بود یا نه؟
خیلی ممنون???