سلام گوگولیای من این هم از پارت دو ببخشید که دیر میزارم سرم شلوغه امیدوارم لذت ببرید🍓💕
از خواب بیدار شدم و دست و صورتم رو شستم و موهام رو تخم مرغی بستم توی آینه به خودم نگاه کردم که دیدم یه پروانه خورد به آینه ولی آینه جوری بود که پروانه رفت داخلش از تعجب خشکم زده بود دستم رو دراز کردم و به سمت آینه بردم که دستم رفتم توی آینه ترس داشتم خیلی ترسناک بود که جرات پیدا کردم و خودم رو هول دادم به سمت آینه
چشمام رو که باز کردم دیدم داخل یک کوهستان هستم که برف همه جاش رو پوشونده همون پروانه رو دیدم که یه لحظه تبدیل به یک پسر شد به خودم گفتم نگران نباش مطمئن باش خواب میبینی و خودم رو نیشگون گرفتم آخخخ نه انگار واقعیه پسره: سلام من ناروتو هستم میتونی نارو صدام بزنی و تو؟ من با دهن باز بهش خیره شده بودم نارو: آها... ببخشید یادم رفت بهت بگم چون تو یک جادوی خاص داشتی رییسم گفت بیام دنبالت و بیارمت به سرزمین خودمون من: امم....منم ساکورا هستم خوشبختم نارو: منم همینطور من: میتونم که برگردم خونمون؟ نارو: بله میتونی فقط نباید به کسی چیزی بگی وبا من هم راحت باش من: شما چه جادویی دارید؟ نارو: میتونم به هر حیوونی که بخوام تبدیل بشم تو چه جادویی داری؟ من: من میتونم زمان رو متوقف کنم نارو: چه خوب کسایی مثل تو اینجا هستن خیلی کمیابن من: مگه به جز من و تو و رییستون کسی هست نارو: بله خیلی زیاد میتونی هروقت هم خواستی بری خونتون و دوباره برگردی ولی اگه به کسی چیزی بگی دیگه نمیتونید برگردید
میشه حالا راه بیفتیم زیادی حرف زدیم نارو: آره همین الان روم رو برگردوندم تا به دور و بر نگاه کنم و سمتم رو چرخوندم سمت نارو که دیدم تبدیل به اسب شده یه لبخند ملیحی زدم و سوارش شدم و تا چند دقیقه رسیدم به یه قصر خیلی خیلی زیبا
با نارو وارد قصر شدیم همه چی سیاه و تاریک بود و فقط با وجود شمع ها یکم فضا روشن میشد از پله رفتیم بالا وقتی رسیدیم طبقه بالا دیدم خیلی ها اونجا هستن که مثل خودم جادوی خاصی دارن حتی حیوون های عجیبی اونجا بود حتی پری هم بود که خیلی زیبا بودن راستش رو بخواین عاشق اونجا شدم
نارو: میخوای بریم دور و بر بهت نشون بدم من: آره بریم رفتیم کل قصر و گشتیم خیلی زیبا بود نارو: خب وقتش رسیده که اتاقت رو بهت نشون بدم از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم انقدر از پله رفته بودیم بالا که پام درد گرفته بود من: همیشه آرزو داشتم اتاقم بالا باشه و از پنجره بیرون رو ببینم روبروی در اتاقم قرار گرفتم چشمام رو بستم و در رو باز کردم یه قدم رفتم جلو و چشمام رو باز کردم خیلی خوشگل بود
نارو: میخوای بریم دور و بر بهت نشون بدم من: آره بریم رفتیم کل قصر و گشتیم خیلی زیبا بود نارو: خب وقتش رسیده که اتاقت رو بهت نشون بدم از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم انقدر از پله رفته بودیم بالا که پام درد گرفته بود من: همیشه آرزو داشتم اتاقم بالا باشه و از پنجره بیرون رو ببینم روبروی در اتاقم قرار گرفتم چشمام رو بستم و در رو باز کردم یه قدم رفتم جلو و چشمام رو باز کردم خیلی خوشگل بود
از نردبون با نارو رفتیم بالا و نمیدونم چیشد که پام لیز خورد و از بالا افتادم خیلی حس عجیبی بود چون انگار روی هوا بودم چشمام رو باز کردم دیدم درست حدس زدم آروم نشتم رو زمین خیلی شوکه بدی بهم وارد شده بود بلند شدم و دوباره از نردبون رفتم بالا من: نارو؟ نارو: بله: من: بهم نگفته بودی این هم بلدی
نارو: این رو هیچکی نمیدونه بین خودمون بمونه من: باشه حتما من: خونه درختی خوشکلیه نارو: "داره قهوه درست میکنه" خودم درستش کردم من: واو باریکلا لیوانی رو سمتم گرفت و فهمیدم قهوست ازش گرفتم و تشکر کردم یه قلپ از قهوه رو خوردم من: توخیلی با بقیه فرق داری نارو: چطور؟ من: چون خیلی وقت هم نگذشته که باهم آشنا شدیم و خیلی باهات راحتم نارو: ولی من نه😂 شوخی کردم منمـ خیلی باهات راحتم قهوه مون رو خوردیم و نارو من رو رسوند خونه داخل برف ها یه چاله بود پریدم دخلش و دیدم داخل اتاقم هستم نگاه ساعت کردم دهنم باز موند هنوز یه دقیقه نگذشته بود خیلی خوبه اینجوری مامان و بابامم نگرانم نمیشدن
دوست داشتم برم پیش نارو ولی دیگه نمیشه فردا باید برم یه لحظه یاد حرف نارو افتادم: هروقت خواستی میتونی بیای دیگه خیلی خسته بودم تصمیم گرفتم برم هم خوراکی بخورم هم رو تختم فیلم ببینم
چرا هنوز هستی برو دیگه میخوام فیلم ببینم پارت بعدی میبینمتون💕🍓 اون قلب سفید روهم قرمزش کنید لطفا بابای💕😊🍓