دوستان پارت ۲
همینجوری توی فکر بودم و راه می رفتم که یهو ... دوباره دود سبز ؟ اهههه . این یارو پسره کای مای حالا هر چی که اسمشه با من چیکار ... اوووووووووو .. فهمیدم من یه نقشه دارم .اینبار که یارو کای منو گرفت کاری به کارش ندارم . همینجوری هم پیش رفت . کای منو گرفت و منو برد پایین پرتگاه و از طرف مخالف بقیه افراد معبد . وقتی رسید اونجا یه پسر با مو های قرمز و چشمای زرد دیدم . کای : * آبجی کوچولو * من :* آبجی ... کوچولو ؟ * کای لبخند زد . شمشیرم از دستم افتاد و بغض کردم . من : *داداشی . فکر می کردم تو آتیش سوزی مردی . * گریه ام گرفت و کای رو بغل کردم . ( به دلیل اینکه خونه ی قبلی لیا و خانواده اش آتش گرفته بود و همه ی اعضای خانواده غیر از لیا و کای مرده بودند . ) کای :* حالا می بینی که نمردم * و لبخند زدم . یهو ...
از زبون کای / یهو لیا بیهوش شد . بردمش رو تخت و براش غذا درست کردم . وقتی بهوش اومد به غذا لب نزد . من :* لیا غذاتو بخور * لیا :* نمیخورم* من :* اگه نخوری منم نمی خورم . * البته خوردم . من از اون بچه هاییم که به حرفشون عمل نمی کنن . ولی لیا حتی یه کم از آب سوپ رو هم نخور . ( کای سوپ درست کرده بود ) نگران شدم . پس بردمش به معبد اصلی . آخه اون معبدی که لیا تش بود معبد « کازومی » بود . ولی اسم معبد اصلی « آزوکا » هست . ( از توی بازی TEKEN در آوردم ) اونجا رسیدیم . بردمش پیش تیاهورا ( طبیب و دکتر اونجا ) تیاهورا :* خوشحالم که خانم لیا بالاخره اومدن چون اون می تونست اینجا رو نجات بده خب بزار ببینم . آهان . * من :* خب ؟* تیاهورا :* باید تنها بهت بگم *
از زبون لیا / دم در وایسادم تا ببینم تیاهورا چی میگه . تیاهورا :* مبارزه زیاد * ببخشید ؟ همین ؟ مبارزه زیاد ؟ من تو عمرم زیاد مبارزه نکردم . تقریبا نکردم . فقط کلاس رفتم . نوچ نوچ نوچ . به هیچ وجع قبول ندارم . شمشیرم رو برداشتم رو رفتم طرف دیگه ی معبد . اوفففففففف . خیلی راهش طولانی بود . ولی ارزشش رو داشت . اهههههههه . نداشت . کای اومده بود اونجا . کای :* اوه می خواستم بیارمت اینجا . خوشحالم که خودت پیداش کردی .* لبخند زد . ولی من با چهره ی جدی به روبرو خیره شدم و گفتم :* من تاحالا غیر از یاد گرفتن مبارزه هیچ مبارزه ی دیگه ای نداشتم .* کای :* چرا میگی ؟* من :* چون تیاهورا گفت دلیل نخوردن غذای من ... * سکوت کردم و بعد با صدای بلند گفتم :* گفت دلیل نخوردن غذای من مبارزه ی زیاده ؟ * کای دستپاچه شده بود . کای : *تو از کجا فهمیدی ؟* من هم ماجرا رو بهش گفتم .
میپرسی چیکار کردم ؟ خب معلومه . بعد از اینکه جریان رو گفتم بلند شدم و به سمت روبرو رفتم .
تمام شد
گول خوردین بریم ادامه (:
از زبون راوی ( که خودم باشم ) / لیا حرکت کرد و پرسید :* من تیاهورا از اینکه من می تونم نجاتتون بدم چیه ؟ کای هم ماجرا رو گفت . ( دوستان ماجرا پارت بعد و توی سوال ۱ هست )
تمام امیدوارم خوشتون اومده باشه ببخشید کم بود .
با ۲ نظر مثب پارت بعد رو میزارم .
بای بای
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
من نظر میدم ادامه بده
جون جون جون جون جون جون جون جون جون جون جون جون جون من بزار و یه خورده ترسناکش کن نه اشتباه نگیر از اون ترسناکا نه هیجانی منظورمه که بترسی بگی وای الان چی شد اینطوری خیلی خوبی پارت هارو بیشتر کن ادامه بده تو میتونی گلم??????
عالی
داستانت قشنگه اما مواظب باش داری داستانت را کلیشه میکنی?