خب دوستان خیلی خیلی ممنونم که تا ماه کامل سه منو تشویق کردین .خب اینم قسمت چهار. پنج هم جمعه وارد سایت خواهد شد.یکی از دوستان تو ماه کامل سه پرسیدن که کارمن چه موجودیه.خب منترجظر هفت یا هشت باشین میفهمین?????خب بریم سر داستان!?
صبح روز بعدش همون چرخه ی روزانه به دانشگاه رفتم.سالی وسط حیاط بودم که پشتم قایم شد و گفت:کارمن!کمک!...-چی؟چی شده؟!...-من...فکر کنم...-خب...-فکر کنم...-خُُُب...-انقد خب خب نکن...-باش?-فکر کنم...دوست...لوییز...عا..شق...-میشه لطفا واضح بگی؟؟!...-فکر کنم به دوست لوییز عاشق شدم،جک!ولی یه دختر سوسول به اسم لوسی رو اون دوست داره?-نگران نباش،بالاخره میفهمه عاشقشی...-مطمئنی؟...-آره بابا دختر سوسولا رو کسی دوست نداره...داره؟...-آره راست میگی???
بعد رفتیم داخل کلاس همین که نشستیم استاد اومد درسشو داد و زنگ خورد.وقتی جک با لوسی رفتن بیرون و دیدم که سالی اون لحظه رو وقتی دید،ناراحت شد،سریع گفتم:اِاِاِ...سالی...میگم تو سفر با مامان و بابات میری یانه؟راستی چه لباس هایی میبری؟؟??-خب...مامان و بابام به یه سفر کاری به کانادا میرن.و خب...لباسو میخوای چیکار؟لباس مجلسی،لباس خواب،کفش و کیف و اینا دیگه...
گفتم:خب نظرت چیه بعد مدرسه بریم خرید؟...-خب...من...پ..و..ل..-بیخیال بابا من اینجا پشمم؟بیا هرچی کم و کسری داشتی از من?قیافه ی من:?قیافه ی سالی:??-ق...قصدم این نبود...فقط خواستم بگم...-میدونم شوخی کردم??
بعد مدرسه هردو به والدینمون خبر دادیم و رفتیم مرکز خرید.کفش،ادکلن،لباس،کیف،همه چی خریدیم.خیلی حال داد و آخر کافه ی بغل مرکز،رفتیم و نشستیم و مسابقه ی لبخوانی با هندزفری برا خودمون گذاشتیم و چون صدای هردومون عین عر عر خر بود از خنده روده بر شدیم?????که...
که دیدیم لوییز و جک هم اومده بودن و میز دو تا رو به رویی نشستن?چون نوبت آواز خوندن من بود،دهنمو با زیپ،دکمه و قفل بستم(عملا سکوت کردم،کنایه ی من?)و یکی از گوش های هندز فری رو در آوردم و نگاه کردم تا مطمئن شم اونا هستن یا نه(عکس همین قسمته)دیدم خودشه آروم گفتم:سالی...پیسسس...پشتتو نگاه نکن!لوییز اومده!جک هم همینطور!قیافه ی سالی????قیافه ی من??
بعد هردومون مِنو رو کردیم تو کَلّمون و چند دقیقه چند دقیقه زیر چشمی نگاه میرفتن یانه...
چند ساعت گذشت دیدم هنوز هنوز اونجا نشستن و جُم نمیخورن.گفتم:اگه اونا نمیرن،ما میریم...بلند شو.و آروم بدون اینکه متوجه بشن از کافه اومدیم بیرون با راننده شخصی رفتیم طرف خونه.تو راه گوشیمو چک کردم دیدم لوییز بهم پیام داده:«ساعت ۵:۰۰ تو کافه ی بغل مرکز میبینمت»?به سالی نشون دادم اونم گوشیشو نگاه کرد وقتی دید جک هم بهش همون پیامو داده قیافش اینجوری شد:??
هردو باهم گفتیم:بدبخت شدیم!...بعد گفتم ول کن فردا بهشون قضیه رو میگیم...-ولی من که هنوز حتی نمیتونم نزدیک جک بشم(به خاطر لوسی)-نگران نباش.به لوییز بگم اون خودکاراً به جک قضیه رو میگه...
بعد سالی رو خونشون گذاشتم رفتم خونه خودم شامو خوردم رفتم طبقه بالا خرید هامونو تو یه ساک جا کردمو گرفتم خوابیدم?
خب دوستان اینم قسمت چهارم امیدوارم خوشتون اومده باشه نظرات فراموش نشه خدانگهدار?
خیلی داستانت باحاله مخصوصا تو کافه و پیامهای لوییز و جک😹😹
دوستان عذر خواهی میکنم ماه کامل پنج تو راهه ولی الان یه روز و یه شبه که درحال بررسی میزنه?
دوستان خبر خبر! از قسمت ۶هیجانش شروع میشه?
وایییییی عالیییی بود پارت بعدی رو بزار
عاشق داستانتم❤❤❤❤???
سلام تست عالیه من خیلی دوسش دارم
خیلی عالییی
فقط یه چیزی
یکم نهوه نگارش رو بهتر کن که بتونیم راحت تر بخونیم
مثلا:
کارمن:سلام
سالی:..........
و...
در کل عالییی??????
چشم حتما
با من هم کاری می کنی تو تست ماه و خورشید