خب دوستان اینم قسمت سوم ماه کامل اگه ماه کامل یک و دو رو ندیدین حتما ببینین چون به هم ربط دارن?و لطفا لطفا مواظب خودتون از چیز های خطرناک باشین?
که دیدم بچه ها هر کدوم برگه دستشونه و لپاشون گل کرده.رفتم پیش سالی و گفتم:قضیه چیه؟...اونم با هیجان گفت:هفته ی بعد یه اردو به نیویورک هست!(خودشون تو ژاپنن)-واقعا میریم؟!...-آره خیلی هیجان زده ام?...-منو نگو که بیشتر از مدرسه به بیرون پا نذاشتم.وااای قلبم تند تند میزنه(از استرسی که داشتم)-راستی،این قضیه ی تو خونه موندن چیه؟
منم همه ی قضیه رو بهش گفتم.تو شوک بود-الوووو!سالی!از زمین به دنیای سالی!!??-اوه مای گاد!چه زندگی تلخ و عجیبی!...- خب حالا ول کن گذشته گذشتست.حالا تو رو دارم و آینده.?بعد استاد اومد و قبل اینکه درسو شروع کنه چند تا نکته درباره ی سفر (اردو) بهمون گفت:خب بچه ها همونطور که میدونید هفته ی بعد شنبه به یه سفر تفریحی میریم.امّا باید چند تا نکته رو بگم:۱_اینکه تا یک هفته اونجاییم...همه گفتن:هوراااااا????-۲_اینکه هرکی میتونه با یکی از اعضای خانواده بیاد.۳_اینکه خانوم کارمن،شما نمیتونید بیاید??
-خانم،ولی چرا؟-سفارش مدیره،گفته شما از خونه به بیرون پا نذاشتین برای همین گفته که ممکنه برای شما خطرناک باشه...بعد لوییز بلند شد و با جدیّت کامل گفت:اونم مگه یکی از اعضای این کلاس نیست؟!پس حق داره که با ما بیاد.از کجا معلوم،شاید تونست با محیط بیرون خونه آشنه بشه و عادت کنه...همونوقت سالی بلند شد و گفت:همینطوره!اون ممکنه یه آدمی باشه که با بیرون غریبه باشه،امه اونم دوستمه و دست کم عضوی از این کلاسه.اون دوست منه و من بدون کارمن از اینجا تا در کلاسم حرکت نمیکنم!
بعد معلم گفت:آفرین به شما که انقدر به دوستی اهمیت میدین،باشه پس من مدیر رو راضی میکنم تا خانوم کارمن هم بتونه با ما به سفر بیاد.بعد همونوقت زنگ خورد.گفتم:سالی ممنون که استاد رو راضی کردی...-خواهش میکنم دوستا برا همین وقتاست!بعد با سرش به لوییز اشاره کرد که فکر کنم یعنی از اونم تشکر کن.دویدم و پریدم بغل لوییز:ممنون که استاد رو راضی کردی???
-خوا...خواهش میکنم!..،بعد پیش سالی رفتم دیدم داره ریز ریز میخنده...بعد با آرنجم بهش زدم و گفتم:نخند!?-کی من میخندم؟نهههه!???من نمیخندم که??
بعد بیرون رفتیم که سالی گفت:خیلی به هم میاین...بعد باز خندید?گفتم نخَََََند!!?بعد رفتیم و خوراکی موراکی خوردیم و گپیدیم(گب زدیم)?
سالی گفت:یه لحظه صبر کن تو کلاس یه چی جا گذاشتم.بعد رفت.منتظر موندم که زنگ خورد و وقتی اومدم داخل کلاس که دیدم لوییز داره به نقاشی ای که ازش کشیدم رو نگاه میکنه??!لوییز.داری چیکار میکنی؟...-هیچی فقط خواستم ببینم نقاشیت به خوبی گفته ی سالی هست یا نه??سالی رو چپ چپ نگاه کردم و از تو دلم گفتم:سالی!میکشمت???
بعد روزم اینجوری تموم شد و بقیه ی زنگ ها مثل بقیه ی روز های عادی گذشت و رفت...رفتم خونه و سر ناهار به مامانم قضیه سفر و کارایی که تو دانشگاه کردم به غیر از بغل کردن لوییز رو بهش گفتم.وقتی شنید یه هفته تو نیویورکم یکم نگران شد...-چیزی شده مامان؟...-نه هیچی فقط یکم نگرانم که میتونی یه هفته بدون من زندگی کنی یا نه.?-نگران نباش سالی و بقیه ی بچه ها و مدیر و معلمم میان دیگه.آها راستی خودتم میتونی باهام بیایی...-کی من؟نه دخترم این سفر مدرسست من چیکار دارم؟تازه وقتی خودت رو پای خودت وایستی منو میخوای چیکار،من مزاحمت ندم.تو برو با سالی و اون یکی «دوستت»سفرو لذت ببر?-مامان!...-باشه باشه?
کل شب تو فکر بودم که چی میشد اگه بجا من لوییز نمیتونست بیاد و یا اینکه عشقم یه طرفست یا نه.یا اینکه اصلا عاشقشم یا فقط دوستیه؟?
خب دوستان اینم پایان قسمن سوم این یکی رو کوتاه نوشتم ولی قسمت چهارم جبران میشه و نظرات فراموش نشه???
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بابا دمت گرممم🤟🏻💯خیلی داستانه باحالیه♈
ممنون خوب بود😊
احتمالا سه فردا چهارشنبه مورخ ۲۹\۷\۹۹ بیاد تو سایت
واقعا میگم...از داستانام خوشتون میاد؟صادقانه بگید تا الکی تست نذارم?????و لطفا مراقب مومو باشید??
ببخشید مشکل تنظیمات خود منه نمایش نتیجه رو نذاشتم...ولی علامت زده بودم تو داستان frozen دو یا سه هم همین بود.نمایش نتیجه آخر تست رو زدم ولی نمیاره...هر چند فقط نتیجش نوشته بودم نظر فراموش نشه.ممنون خیلی ممنون که نظر دادین??
????????