هورا رسیدیم به فصل دوم ???
از زبان پلین
چشامو باز کردم تویه اتاق بیمارستان بودم مامانم و بابام نشسته بودن تا فهمیدن من بیدارم گفتن دخترم خوبی بلند شدم گفتم اره حال سینان چطوره؟ گفتن به هوش اومده الان ابراهیم پیششه گفتم بابا چیزی شده پریشون میزنی گفت دحترم منو کادرت و تو امشب بر میگردیم خونه خودمون من گفتم نه مامانم گفت ولی اینجا امن نیست گفتم خست لطفا بزارید بمونم یهو دیدم ایلین پرید تو اتاق گفت عمو رضا بزارید بمونه سینان با تمام وجودم مواظبشه گفتم اره جک اومد گفت سینان ارزش ندارع من خودم مواظبشم که ایلین حلش داد اونور که نزدیک بود بیفته ایدا از روی پای جک رد شد ?
از زبان ایدا
شنیدیم پلین میگه نه لطفا و عمو رضا بهش میگه باید بریم من به ایلین گفتم و اونم بدون صبر پرسد تو از حرف جک حرصم گرفت و دیدم ایلین حلش داد من تا میتونستم وزنمو گذاشتم رو پام و با تمام قدرت رفتم رو پاش عمو رضا قبول نکرد اما ما خیلی پا فشاری کردیم و گفت فقط چند کلمه باید با سینان حرف بزنم ما متمعن نبودیم اما گذاشتیم بره
از زبان سینان
داشتم با ابراهیم حرف میزدم که بابای پلین اومد به ابراهیم اشاره کردم بره اونم رفت عمو رضا گفت پسرم میشه یکم وقتتو بگیرم گفتم معلومه حتما گفتش من دخترو دستت میسپارم مواظبش باش گفتم مثل چشام ازش مواظبت میکنم خلاصه بریم وقتی مرخص شدن داشتم گوشیمو چک میکردن که دیدم امروز ۲۴ اردیبهشت بود تولد پلین ۳۱ اردیبهشت سریع گوشی رو گذاشتم و از ایدا خواستم ببینه پلین چیکا میکنه رفت پلین رفته بود دوش بگیره ثاقعا لازم بود منم به بچه ها گفتم که تولد پلین نزدیکه و با هم نقشه خواستیم بچینیم اما نمیدونستیم که چجوری باید پلینو دک کنیم علی گفت جک و کاترین چطورن گفتم امرا من با دستای خودم پلینو به جک نمیدم علی گفت کاترین پیششه و نمیزارع گفتم باشه (خب بریم روز تولد پلین) من دیروز میتونستم راه برم امروز بهتر شده بودم قرار بود جلوی بزج ایفل تولدشو بگیریم جک و کاترین پلینو بردن بیرون و منم یواشکی به کت جک یه دوربین مخفی زدم و میبینم چیکا مسکنه و همه داریم کار میکنیم
از زبان پلین
سینان دیروز کاملا خوب شد همه رفتارشون یکم عجیب بود امروزم جک منو برد بیرون کاترینم باهاش بود من فکرم مشغول اون شماره بود که رسیدیم وای خدا اصلا یادم نبود امروز تولدمه بچها یادشون بود مشغول تولد بودیم که یهو یکی دست زد نگاه کردم اون اون
اون رها بود خواهر نا خوندم که وقتی من هنوز به دنیا نیومده بودم کلا وجود نداشتم رها رو مامان بابام از پرورش گاه گرفتن اما وقتی من به دنیا اومدن دبگه به اون توجه نمیکردن اونم خواسته منو بکشه که بابام اینا جلوشو گرفتن برگردوندنش
اینم اخر پارتمون دوستون دارم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پا ت بعدی رو گذاشتم اما تایید نشده هنوز
عالی.