سلام امیدوارم دوست داشته باشین لایک و کامنت فراموش نشه ....
یادم رفت معرفی ببخشید خب تو یه دختر خاص هستی که اسمتم چاجون سو هست و اینکه چند نفر هم مثل تو هم وجود دارد داشتی لب دریا که ماهی میگیرن پیاده روی میکردی که دیدی یک پسر بچه اوفتاد تو دریا و داره غرق میشه که تو هم مونده بودی چیکار کنی و گفتی که من شنا بلدم و سریع رفتی اون پسر بچه یه ۵ ساله رو نجات دادی و یادت اومد یه چیزیرو که این صحنه خیلی برام اشناس و یادت اومد و تو نفس کم اوورده بودی و یک فقیری اومد تورو نجات بده که اون هم غرق شد و باهم دیگه رفتین به گذشته اون خدمتکاره امپراطور بود و توهم تو خونه ی. امپراطور و فرود اومده بودی اونم اینکه هشت تا برادر بودن و باهم رفته بودن دوش و تو هم اونجا فرود اومده بودی تونستی بدن همه رو ببینی 😄و باهم جیغ کشیدینو و تو فرار کردی این یه غدمی که برداشتی یه جایه دیگه بودی تویه قصر و تو یه نگاهی به دور و برت انداختی هیچکس نبود و یه نگاهت به خودت که دیدی یه لباس خوشگل پرنسسی تنته که یهو یکی دستتو گرفت. و کشوند به خودش و توهمم با کله رفتی تو سینش و اهیی کشیدی که دیدی امپراطوره که اومد بوده دنبالت و تو نمیدونستی همین جوری بهش زل زده بودی که امپراطور گفت احیانا تو همونی نیستی که و اونموقع فهمیدی حرفشو با بوسه قطع کردی و بدو بدو رفتی و وقتی که ......
وقتی رسیدی به خونه یهو به خودت اومدی و با خودت میگفتی وای حالا چیکار کنم واییی نه من چیکار کردم که همون موقع یک خانومی اومد گفت بری حمام امپراطورو درست کنی اونجا یکیرو گفتم بهت بگن چجوری درست کنی بیا بامن تو رفتی خوشحال بودی بری چجوری باشه مغذت خالی شد شده بود از اعصبانیت و تورفتی وقتی رفتی همونی که بوسش کردی بود و تو سرتو انداختی پایین ورفتی که درست کنی وقتی رفتی امپراطور اصلن بهت نگاه نکرد ( بیچاره شوکه شده ) و وقتی درست کردین رفتین تا بقیه کارا را انجام بدین و اشنا بشی تو این قصر بزرگ تو اوتجا خدمتکار بودی تا اینکه شب شد رفتی تا قدم بزنی که همون موقع امپراطور هم اومده بوده تا قدم بزنه تو اومده بودی پیش مادرت که اون بالا بود و امپراطورم اومده بود پیش پدرش بهش محل ندادی و کاری کردی که تو ندیدیش و باهم عبادت میکردین تو فکر کردی رفته و با چشمایه بسته یه سنگ برداشتی زدی اونور که امپراطور بود و تو فکر کردی رفته که یهو جیغ امپراطور برپا شد و تو چشاتو با تمام تعجب و گندع نگاه کرده بودی و امپراطور تا تورو دید سریع بدو بدو کرد با اون پا و تو هم دنبالش امپراطور راهو اشتباهی رفته بودین که یهو اوفتادین تو حوض.....
تو شنا بلد نبودی داشتی غرق میشدی که امپراطور نذاشت غرق بشی و نجاتت داد و تو یخ زده بودی و نمیتونستی راه بری و امپراطور بغلت کرد راهم خیلی دور بود تو دل امپراطور) ( خب کی بهش بگم که حسایی دارم الان میگم اوفف خب شروع میکنم تو هم یه حسایی. داشتی بهش که با هم اعتراف کردین
از اون به بعد همدیگرو ملاقات میکردین و غرار میذاشتین و خیلی بهتون خوش میگذشت تا اینکه تصمیم گرفته بودین باهم ازدواج کنید
امپراطور در سنی بود که ازدواج کند شما تصمیم گرفته بودین به پدر مادر هم دیگه بگین مایه جایی رو رزرو کرده بودیم که به پدر مادر خود بگیم
شما ها باهم خیلی میومدین و پدر مادرایه شما خوشحالیتونو میخواستن و مخالفت نکردن و اجازه دادن که بهم برسین ما از قبل همه چیو رزرو کرده بودیم تا این که یک هفته گذشت و ما عروسی کردین روزهایه خوشی رو داشتین تا اینکه حالت خراب شد وحال تهوو داشتی و دکتر اوردن برات و گفتن تبریک میگم دارین بابا میشین
امپراطور اومد بغلت کردو گفت وااای خیلی منتظرع این لحظه بودم ممنونم ازت هردوتامون انقدر خوشحال بودیم و همین طور مادر امپراطور و همین طور پدر من
تا اینکه نه ماه گذست و بچه مون بدنیا اومده بود بیهوش شده بودم ولی بازم چشمامو باز کرده بودم و امپراطور پیشونیمو بوسید و بچه رو داد بغلم دوقلو بود
یه دختر و یه پسر تامام
انسدوارم خوشتون اومده باشه بقیه تسچی یامم بخونید و لایک و کامنت فراموش نشه لایک و کامنت فراموش نشه کیوتا
نظرات بازدیدکنندگان (0)