داستان میا دختری با روحیه جنگنده .
مقدمه : داستان دختری به نام میا که روحیه ای جنگنده دارد . وقتی به میدان نبرد می رود پسر ها او را قبول نمی کنند . ولی طی اتفاقاتی او با پیر های با نام های ( جک ، تام ، تیم ) آشنا می شود . این پسر ها قدرت های ماورایی دارند . ( جک / کنترل باد \ تام / کنترل زمان «می تواند زمان را متوقف کند و هر کس را که به خواهد می تواند توسط زمان وایساده نشود» \ تیم / کنترل گیاه ها / ) اما در طی این ماجرا او توسط این ۳ پسر متوجه می شوند خود میا نیز قوی ترین قدرت را دارد . یعنی قدرتی که می تواند ( گیاه ها را کنترل کند ، ذهن هر کسی که می خواهد را بخواند ، پرواز کند ) بریم سر داستان *
از زبون میا / دارم یه سر می رم میدون نبرد . رسیدم . مایک : * میا چند بار باید بهت بگم دختر ها نمی تونن مبارزه کنن ؟ دیوونه ام کردی . * من : * می دونم مایک . اما خواهش می کنم .* مایک : * هیچجوره نمیشه . * من :* برو بابا * و رفتم . مایک داد زد :* چی گفتی ؟ دختره ی سرتق . اگه یه روز پاتو اینجا بزاری تورو به مبارزه می تلبم . * من : * بی صبرانه منتظر اون روزم * اوه ببخشید . سلام من میا هستم . من مو های قرمز بلند یا آتشین با چشمای قرمز آتشین دارم . یه شمشیر هم دارم . شعار من اینه « دختری با روحیه ای جنگنده » باحاله نه !!!؟؟؟
رسیدم خونه . دیدم در بازه . من یه دختر شجاعم . یکی از دلایلش اینه که من توی ۳ سالگی پدر و مادرم رو از دست دادم و ۱ سال بعدش همه ی اقوامم یک بیماری به نام آنفولانزا گرفتن .
رفتم تو اتاقم . ۳ نفر تو اتاق نشینمن بودند و من قامکی رفتم تو اتاقم . شمشیرم رو برداشتم . رفتم پایین . ۳ تا پسر بودند . شوخیت گرفته ؟ من * اینجا چیکار می کنین ؟ کی هستین ؟ * چشمام قرمز بود و از خشم می درخشید . جک * تند نرو دختر کوچولو من جکم اینم تام و این یکی هم تیم هستند . * تام :* ما اومدیم تا دختر کوچولویی به نام میا رو ببریم . * من :* و با اون چیکار دارین ؟ * تیم :* دختر کوچولوی شیطون رو میخوایم یا میدیش یا به زور می گیریمش * من :* خوشم اومد من میا هستم به شرطی میام که کارتون مبارزه ای باشه و منم توش دست داشته باشم . * قیافه تیم و تام و جک " ????? قیافه من " ????? اونا ءب دهنشون رو قورت دادن بعد با حالت تمسخر آمیزی گفتن :* قبوله?* من میدونستم دارن سرم شیره می مالن پس نقشه ی یهویی کشیدم رو رفتم .
رسیدیم به یه معبد . من : * اینجا چجور جاییه ؟ * تام :* نترس بهت خوش میگذره * من نسبت به اون معبد یه حسی داشتم . وقتی پامو گذاشتم داخلش ، چند تا تصویر جلوم ظاهر شد . (( تصویر ها : آتش سوزی یک معبد شبیه همین معبد - مردن تمام افراد داخل معبد به غیر از یک دختر شبیه میا و ۶ تا دختر و ۶ تا پسر حدود ۱۸ ساله . ) تام : * چیزی شده ؟ * من : *شاید بعدا بهت گفتم . * تام : * بچه ها شما برین من میا رو می برم پیش کاهن معبد . * تیم و جک :* باشه * وقتی خیلی دور شدن تام گفت :* خب حالا میتونی بگی * من هم همه چیو بهش گفتم و اینکه اون دختر منم . تام دهنش وا موند . بعد منو برد پیش کاهن معبد . کاهن :* سلام دختر جوان اگه اشتباه نکنم تو میا هستی درسته ؟* من :* بله * تام خیلی شکه شد . بعد یه صحبت طولانی با کاهن معبد رفتیم بیرون . من : * تام چرا من وقتی گفتم بله شوکه شدی ؟ * تام :* آخه همه وقتی میان اینجا و کاهن معبد اسمشون رو میگه تعجب میکنن . تو تنها کسی هستی که تعجب نکردی که کاهن اسمت رو می دونه . * من :*که اینطور .* یهو
یهو یه دود سبز همه جا رو گرفت . بعد یکی منو گرفت . صدای تام رو شنیدم که گفت :* نههههههه تیم جک گرفتنش * خوب شد شمشیرم پیشم بود . اونی که منو گرفته بود یه پسر بود . چند تا ریشه از موی پسر رو با شمشیر کندم و به دستش محکم شمشیرزدم . بعد منو ول کرد و رفت . دود های سبز هم از بین رفتند و تام ، جک و تیم رسیدند . تام و جک و تیم :* حالت خوبه ؟* من :* فقط بگین اون دود سبز حال بهم زن چی بود . * تام :* یه گاز حال بهم زن . * من :* اینو ببینین * و مو رو بهشون نشون دادم . تام با ترس بهم نگاه کرد و بدنم رو وارسی کرد . من :* ااااا . چیکار میکنی ؟ تام میخوام ببینم زخمی نشدی ؟ * من حتی یه خراش هم برنداشتم . جک :* واقعا عجیبه . هروقت کای کسی رو بگیره باز اگه زخمی نشده باشه یه خراش کوچیک بر میداره ... * تیم :* ولی تو حتی اونم برنداشتی * من مو ها رو ریختم زمین و رفتم .
تو راه داشتم فکر میکردم که یهو یه صدایی شنیدم . ــ اون دیگه چیه ؟ اون سگم بود . من اونو غیر از اسم واقعیش لیا هم صدا می زنم . من :* لیا !! چطوری منو پیدا کردی ؟ اینجا ۷۸ مایل تا خونه راه داره .* تام :* واقعا خوب اندازه گرفتی . * من :* ممنون . * لیا رو بغل کردم . رفتم دم دره و به پایین خیره شدم . یهو یکی منو گرفتم . تیم بود .تیم :* مواظب باش . * من :* اونجا چیه ؟ * تیم :*جایی که کای زندگی میکنه . * من رفتم نزدیک و پریدم پایین . ــ نههههههههه . صدای جک بود .
وقتی دیدم هیچی اونجا نیست رفتم بالا . با صحنه ی زشتی رو به رو شدم .کل دهکده حتی کاهن هم اومده بود و همه خوشکشون زده بود . و به پایین نگاه می کردن . من یکم دور تر بودم . پس رفتم نزدیک و به پایین نگاه کردم .بعد گفتم : * دنبال چی میگردین ؟* همه برگشتن طرفتم و من یه لبخند خشکی زدم . یهو تام و جک و تیم افتادن تو بغلم . من هر ۳ تاشونو روی ۲ تا دستم بلند کردم و زدمشون زمین . بعد برگشتم و گفتم :* دفعه ی بعد یه دختر دیگه رو برای بغل کردن پیدا کنید * دستم رو بهم زدم که خاکش بریزه و رفتم . با خودم فکر کردم داشید هم واقعی گفتن قبوله .
تمام با ۲ نظر مثبت بعدی رو میزارم .
تا دختر جنگجوی ۲ !
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عاااالی بود فقط سعی کن یکم با احساس تر کنی دختر رو
و همینطور بدلیل اینکه جوابم براتون دیر میاد و میخوام یه داستان دیگه بنویسم ترجیح میدم با شما همکاری نکنم خدانگه دار
عزیزم من جوابتو دیدم اما ببخشید خودم دارم یه داستان می نویسم ممنونم خودت بنویس اگه کاری چیزی هم داشتی برو توی تست عشق ابدی و بهم بگو اسمم محیاست
باشه گلم ایتا داری بریم؟ تو ایتا بنویسیم پلیز
میگم میشه باهم بنویسیمش منم یه نویسنده و هستم اسمش عشق ابدیه من حدس میزنم بعدش چی میشه میشه منم پارت بعدیشو بنویسم بعد توی تستم تستت رو معرفی میکنم و میگم حتما اول باید اونو بخونید میشه پلیز پلیز قبول کنننننن تروخداااااااااااا?
البته عزیزم می تونی کمکم کنی می خوای پارت های ۲ و ۴ و ۶ رو بنویسی ؟
به دلیل اینکه جوابم دیر اومد من پارت ۲ را نوشتم و تصمیم دارم شما هیچ پارتی را ننویسی غیر از پارت ۹ یعنی نظر سنجی
فوق العاده بود اینم دوتا
عالی بود