داستان عاشق شدن من❤ می خواهم داستان عاشق شدنم را تعریف کنم ... داستان از آنجایی شروع می شود که مثل همه بچه ها دبیرستان می رفتم. در روز اول کلاس دهم ، پسر جدیدی به مدرسه فرانسوا دوپن آمد ، یعنی به مدرسه من. در ابتدا فکر کردم او پسر بدی است زیرا با کلویی دوست بود . کلویی در دبیرستان دختر بدی بود و همه آن را می دانستند . کلویی آدامس خود را به نیمکت من چسباند و آدرین ، پسری که عاشقش شدم ، می خواست آدامس را از روی نیمکت بکند که من رسیدم و فکر کردم او آدامس را روی نیمکت من چسبانده است و من از او عصبانی شدم. آخرین زنگ که به صدا درآمد ، باران می بارید. او رو به من کرد و گفت مرا ببخشید ، می خواستم آدامس را از روی نیمکت شما بردارم ، اما نتوانستم. این چیز ها برای من تازه هستند چون اولین بارم است که به دبیرستان آمده ام ... و او چتر خود را به من داد ، سخنان او من را تحت تأثیر قرار داد ، و من از آن زمان عاشق او شدم ... اکنون ۴ سال از آن زمان گذشته است و من ۱۸ ساله هستم و هنوز نمی توانم به او بگویم که عاشق او هستم ، و وقتی او را در مقابل دختر دیگری می بینم ، حسادت می کنم و ناراحت می شوم ، او چه می داند که چه شب ها و چه روز هایی برای او گریه کردم و ... امیدوارم روزی بیاید که بتوانم احساساتم را به او ابراز کنم و با او رویاهایم را به حقیقت تبدیل کنم ... از زمان ورود او به مدرسه ، تنها آرزوی من ازدواج با او و گذراندن اوقات خوش با او و بچه دار شدن از او است و من می خواهم اسم فرزندانمان را اِما ، لوئیس و هیوگو بگذاریم و امیدوارم که او نیز مرا دوست داشته باشد .
باور کن خیلیییی قشنگ نوشتی 🙃
فالویی
مرسی✨️🤍
چطور بود بچه ها