سلامم ?من اومدم با پارت سوم امید وارم خوشتون بیاد لطفا نظر بدید ?
سلامممم بار ششم که داستان رو مینویسم و خراب میشه??♀️ خب بریم ادامه داستان?
(فردا...... صبح پاشدم و دوباره رفتم قصر خوناشام ها توی راه بقیه یه جوری منو نگاه میکردن احتمالا به چشم غذا?? که (جادوگر یا پیرمرده یا دانشمند )گفت بشین وادامه داد : من در تو گذشته دیگری میبینم انگار تو تنها یک انسان نیستی و موجودی دیگر در گذشته زندگی ات وجود دارد (حالا قیافه منو بقیه ???) گفت من میتونم تو رو در حالتی بزارم که واقعیت روشن بشه اما...
ممکن خیلی چیز ها عوض بشه ایا قبول میکنی ؟ من گفتم:بله (اما یکم مردد بودم?)گفت چشمات رو ببند و احساس کردم سبک شدم و کمی از زمین جدا
و دوباره به حالت عادی برگشتم خسته شده بودم ?که بَ لِه کاترین رفته و سیر تا پیاز ماجرا رو تعریف کرده??♀️?مادر کاترین گفت خب به همین مناسبت ناهار میریم پشت بوم ?رفتیم بالا که من از شانسم?
من از شانسم یکم کنار لبه نشستم شروع کردم به گفت و گو که .....
احساس کردم جام تنگه اقا عقب رفتن همانا و پرتاب شدن همراه با جیغ من همانا ????(خونه ی خوناشاما چون پرواز میکنن سقفش خیلی بلنده اندازه یه اسمان خراش)داشتم سقوط میکردم مرگ رو به چشمام میدیدم که یهو.....
احساس کردم شدت پرتابم کم شد و چند تا پر دور و ورم بود فکر کردم یه نفر منو گرفته اما نه کسی نبود دیگه سقوط نمیکردم به جاش داشتم بالا میرفتم!!!!که رسیدم روی پشت بوم و وایسادم همه خشکشون زده بود ??که کاترین پرید و بغلم کرد گفت تو زنده اییییییییی ارهه هلنا پشت سرت رو نگاه کن با ...با.... بال داری??خودمم متعجب شدم پشت سر من.....
دو تا بال بود دورش و بیشترش مشکی و وسطاش چند تا پر صورتی و بنفش و کرمی بود ?(چقدر کیوتم من?) مادر ارکا گفت بال های سلطنتی ????گفتم چی؟؟؟؟ گفت این ها مال دسته ی خاصی از خوناشام هاست نگاه کن بال های من و بقیه مشکی توسی و خاکستری اند اما تو....راست میگفت بال های من با اونا فرق داشت ارکا گفت : بهتره تا فردا صبر کنیم ببینیم چه اتفاقی می افته هم ذوق کرده بودم هم تعجب هم کمی ترس یاد پدر و مادر بزرگم افتادم اونا خوناشام نبودن یعنی منو فریب داده بودن ؟ اما رفتار شون این رو نشون نمیداد حالا همه چی معلوم میشه
فردا دوباره پاشدم و یه سره رفتم تو هال که با چهار جفت چشم متعجب رو به رو شدم?????گفتم چیزی شده؟ اتفاقی افتاده ؟ بازم جواب ندادن ترسیدم گفتم من مردم؟ من من روحم???که ارکا گفت نه وکاترین بلند شد بی هیچ حرفی منو برد جلوی اینه ... و با چی رو به رو شدم چشمام شده بود توسی روشن موهام مشکی مشوی و صورتم کمی سفید و رنگ پریده تر شده بود نه باور نمیکردم گفتم خیلی خب این یه خوابه کاترین گفت نه نیست تو واقعا عوض شدی یعنی خوناشام شدی فقط میمونه دو تا دندون نیش بهت تبریک میگم خیلی قشنگ شدی هلنا دهنم باز مونده بود
لطفا نظر بدید از ۳ تا کمتر باشه نمینویسم قهل میکنم?????
لطفا بعدی
عالیییییییییییییییی❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤?❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤ زودتر بعدی رو بذار