یک داستان بسیار زیبا ماورائئ و جذاب که با خواندن آن جهان زده میشوید
پارت 1 نام : وقتی شناختمش (تیدا) من: اخ آخ! باز خواب موندم. پاشدم صبحانم رو خوردم. اومدم ک حاضر شم رم سر کار ک تو ی کمد یونی فرم دانشگاه رو دیدم. لباس دانشگاهم رو پوشیدم. _ اگ اینجوری برم بیرون هم میکشنم هم سرما می خورم پس زیر کت پسرونم ی جليقه پوشیدم دست کشام هم دستم کردم خب حاضر بودم _ اگ کلاه جلیقم رو سرم نذارم شبیه استاد لایتو میشم، اما حیف که نمی شه بشه، راستی باید حواست باشه تیدا چان اگ ی وقت استاد لایتو کلاهت رو از سرت بکشه لو می ری ' بعدشم مهرت می کنن پس حواست باشه تیدا _ چشم بانوی من. وای??♀ من اصلا دارم باکی صحبت میکنم؟? باخودم. ?خدا شفام بده ? کتاب ? زیستم رو زدم زیر بغلم حرکت کردم سمت دانشگاه. (هارو) جلوی آینه وایمیسم به خودم نگا میکنم * خب هارو امروز اولین روز دانشگاهه باید عالی به نظر بیای مو هامو شو نه میکنم کتاب زیستو که خیلی دوست دارم میزنم زیر بقلم راه میفتم . به دانشگاه که نزدیک میشم ذوق میکنم میدوئم که سریع تر برسم میخورم زمین * آخ پام درد گرفت یه دست میاد جلوی صورتم . صورتم رو بلند میکنم یه پسره با موهای سفید چشمای آبی چه خوشگله خودم سعی میکنم بلند شم ولی از درد پام نمیتونم آخ پام دست پسرو میگی رمو بلند میشم پسره با صورت نگران میپرسن خوبی : آره ممنون فقط پام یکم درد گرفت پسره وای من چقدر بی ادبم خودمو معرفی نکردم من : کیریشیما ماکاتو هستم لبخند میزنم باهاش دست میدم منم ناگیسا هارو هستم خوشبختم. ماکاتو:خب میاید باهم دوست بشیم ناگیسا سان من :حتما ولی لطفا منو هارو صدا بزنید ماکاتو دیگه داری دیر میشه بیاید بریم سر کلاس ، راه میفتیم میریم سر کلاس روی یه صندلی کنار ماکاتو میشینم (تیدا ) تو کلاس همه بچه ها ی 3 سال قبل هستن فقط ی دختر خیلی خوشکل بهمون اضافه شده، همین جوری داشتم کلاس رو دید می زدم ک یهو...
پارت 2 اسم داستان : وقتی شناختمش ی دست میاد رو شونم و حسم می گه ک ی دست دیگ ی طرف می ره ب سمت کلاهم بدنم داش مور مور می شد ک ی دفعه همون دختر خوشکله پاشد ایستاد فهمیدم ک استاد لایتو تا اومد دستش رو برداره بگه خانم خشکلا بشنین من از دستش در رفتم و رفتم نشستم سر جام ته کلاس??♀ استاد لایتو اصلا پسرا رو تحویل نمی گیره ? در عوضش دختر ها رو یکی کلوچه ? یکی رو پیراشکی ?یکی رو پنکیک ? صدا می کنه ??♀ فکر کنم اگ می دونست من دخترم یا ترشی صدام می کرد یا شیرینی ? خانم کوچولو هم خودشو معرفی کرد و نشست. خب کلاس هر جور ک بود تموم شد کلاس از نظر هارو : برا احترام ایستادم و بعد با اجازه ی استاد خودمو معرفی کردم. هر بار ک استاد خانم کو چولو صدام می کرد احساس می کردم ماکاتو بلند تر میشه?? بالا خره زنگ خورد منو ماکاتو باهم از کلاس خارج و وارد حیاط شدیم. حالا از نظر تیدا : منتظر مدیر بودیم تا تکلیف خوابگاهها رو روشن کنه ک دیدم همون دختر خوشکله اومد سمتم ک یهو دوستش جلوش رو گرفت شروع کرد از من بهش گفتن من سرم رو انداختم پایین و شروع کردم لعنت فرستادن ب وعضم و کسایی ک باعث شدن من اینجوری شم همین جوری داشتم لعنت می فرستادم ک بر خورد کردم ب ی تازه وارد دیگ ک موهاش توسی بود ی دفعه انقدر نفرینی ک روی گردنم بود درد گرفت و سوخت ک پاهام شل شد و دو زانو افتادم رو زمین تقریبا می خواستم دیگ فریاد بکشم و اشک بریزم ک اون پسر ازم دور شد همین ک رفت دیگ احساس درد و سوزش نداشتم این نفرین فقط وقتی اینجوریم می کنه ک اونایی ک منو این جوری کردن میدیدم یا بهشون نزدیک می شدم. از زبان هارو: یکی رو تو حیاط میبینم توجهم بهش جلب میشه پسره ، دختره اصلا معلوم نیست ماسک زده هیم ماکاتو به سمتم بر میگرده میگه : از اون دور بمون هیچ کی هیچی ازش نمی دونه خطر نا که و مرموزه من : مرموز بودن یه آدم دلیل نمیشه خطر ناک باشه من میخوام باهاش دوست بشم ماکاتو: هارو نزدیکش بشی معلوم نیست چ بلایی سرت بیاره، من برای امنیت خودت میگم من : تا حالا کسی سعی کرده باهاش دوست شه ماکاتو: نچ چون همه ازش وحشت دارن، معلما حتی متوجه حضور اون توکلاسا نمیشن البته ب جز استاد لایتو ک اونم عجیبه، اینو منی دارم بهت می گم ک هر 3 سال قبل رو باهاش گذروندم تازه ببین رفته پس بیخیالش شو من : خب تا حالا کسی باهاش دوست نشده ببینه بده یا خوب فقط به خاطر ظاهر و رفتارش در بارش پیش داوری شده ابن ظالمانس من حتما باهاش دوست میشم البته الان که رفت ولی به وقتش حتما باهاش دوست میشم
پارت 3 اسم رمان:وقتی شناختمش همه صف بستن داشتن می کفتن کی باکی هم خوابگاه می شه لیست رو چسبوندن همه جمع شدن من بعلت چشمام می تونستم از همونجا ببینم استی تیدا = ناگیسا هارو وای فک کنم همون دخترس ک خوشکل بود و می خواست بیاد طرفم خبر اگ مجبور نبودم خوابگاه نمی رفتم اما صاب خونه تا آخر فردا بهم وقت داده خوبه ک خونه رو مبله اجاره کرده بودم بذار ببینم کی محلت تحویل محلت تحویل : 3 ساعت دیگ وای خیلی برامن خوب بود باید تا 3 ساعت دیگ هم مو هامو کوتاه کنم هم وسایلم رو جمع کنم ، (هارو) کلاسامون تموم شد با ماکاتو رفتیم سمت جایی که بچه ها جمع شده بودن مثل اینکه تکلیف خوابگاه ها روشن شده بود . به برگه نگاه میکنم خب خب من و کجام باکی افتادم. استی تیدا = ناگیسا هارو به ماکاتو نگاه میکنم میگم : ماکاتو یه لحظه اینجا رو نگاه کن اسم خودم رو با اون یکی اسم نشون میدم تو این و میشناسی ماکاتو: نه نمیشناسمش یعنی چجوریه خوبه ، بده ازمن خوشش میاد نمیاد خدا الان وقت ندارم به این فک کنم . فکر کردن باصدای بلند :خب خداروشکر قبلا با صاحب خونم درباره ی خواب گاه حرف زده بودم که امروز تحویل میدم خون رو ولی باید برم با صاحاب کارم حرف بزنم ببینم ساعت کاریمو برام عوض میکنه یا نه ، سنگینی نگاه یه نفرو حس میکنم برمیگردم سمت ماکاتو من :بازم داشتم بلند فک میکردم نه ماکاتو : اره تو خونه اجاره کردی مگه پیش خانوادت زندگی نمیکنی لبخند میزنم من:زندگی میکردم البته تا 10 سال پیش ، من : لطفا چیزی در بارش ازم نپرس درد ناکه خب من دیگه برم خداحافظ سریع میرم از ماکاتو دور میشم خب هارو آروم باش الان فقط برو خونه وسایلت رو جمع کن برو با صاحاب کارت حرف بزن برگرد دانش گاه . می رم خونه وسایلم رو جمع جور کردم گذاشتم تو چمدونو کیلیدو به صاحب خونه تحویل دادم پیش به سوی محل کار ، رفتم محل کارم پیش نانامی ساما،توموئه دونو (صاحب کارامن یه زن شوهرن که یه کافه به اسم روباه شیطانی دارن من اونجا به عنوان گارسن کار میکنم) سلام نانامی ساما ،نانامی ساما:سلام هارو چان خوبی بله ممنونم میخواستم که ساعت کاریم رو تغیر بدید نانامی ساما:آ هاروچان تو ساعت کاریت رو هر جوری دوست داشتی عوض کن کافه ما همیشه به خاطر بودن تو شلوغ میشه چون مهربونی با همه خوب رفتار میکنی البته ناگفته نماند که خیلی کیوت و خوشگلی هارو چان همه پسرا میان اینجا مخ تورو بزنن من: خندیدن نه دیگه همشون نانامی ساما خب پس ساعت کار یه من باشه از ساعت 12:30 ظهر تا ساعت 6 بعد از ظهر قبوله نانامی ساما باشه هارو چان فعلا برو به کارای دانشگاهت برس خداحافظ ، خدا حفظ نانامی ساما توموئه دونو ،
پارت 4 وقتی که شناختمش وارد خوابگاه شدم، ناگیسا هم انگاری اومده بود. طوری ک متوجه نشه رفتم داخل اتاقم. خیلی دلم می خواست باهاش درمورد گرگینه بودنش صحبت کنم. اما این چیزا ب این شخصیتم نمی خورد? وسایلم رو چیدم شب بود و من احساس قدرت میکردم. ازین حس می ترسیدم اما دوسشم داشتم. ب زور خودمو خوابوندم (هارو) رسیدم رفتم به خواب گاه وارد اتاقم شدم لباسام رو گذاشتم تو کمد یه دروار با آینه تو اتاقم بود عکس پدرو مادرم گذاشتم روشو براشون بوس فرستادم . مامان ،بابا من میخوام برم باهم خواب گاهیم اشنا بشم برام دعا کنید ، میرم سمت اتاق هم خواب گاهیم همون تیدا در میزنم منتظر جوابش برای رفتن به داخل میمونم . هیچی نمیگه وارد اتاق میشم عه این همونی نیست که عزممو جزم کردم باهاش دوست بشم چه خوب ه خوابگاهی هم شدم باهاش به زور خوابیده بود روش به او نور بود دستم رو گذاشتم رو شونش تکونش دادم استی سان خوبی، (تیدا) دست ی نفر اومد رو شونم شروع کرد ب تکون دادنم وشروع کرد ب صدا کردنم چشمام رو باز کردم دستم رو کردم داخل جیب هودیم و ی کاغذ در آوردم ک روش نوشته بود: بیرون لطفا از قبل می دونستم ک ی روزی میاد تو اتاقم برای همین اون کاغذ رو آماده داشتم از کاری ک باهاش کردم ناراحت شدم اما این برای خودش بود دیگ خوابم نبرد اون شب ماه کامل بود و خونین از اتاق رفتم بیرون رفتم لبه پنجره ی پذیرایی و شروع کردم ب نگاه کردن ماه ک ی دفعه صدای آواز بچگی های بنیتا، دنیل، بوگوتا، آندره و جورج و دختری ک باما زندگی میکرد ک اسمش نیا هم بود ب گوشم رسید اشکام جاری شدن همین جوری داشتم ب آواز گوش می دادم ک ی لحظه اونا رو دیدم ک داشتن با خنده از من دور می شدن دیگ حالم خیلی بد بود فقط دنبالشون دویدم متوجه نبودم کجا میرن فقط رفتم توی خوابگاه خونه ی من و هارو کنار جنگل ممنوعه بود داشتم وقتی ب خودم اومدم ک با ی فرد بر خورد کردم ازم پرسید کی هستم اما من سکوت کردم اما بعد از چند ثانیه بابت برخورد بدی ک باهاش داشتم عذر خواهی کردم بهم گفت صدات قشنگه بذار صورتت رو ببینم، ببینم اونم قشنگه ی مشت خوابوندم توشکمش بهش گفتم من از کسی عذر نمی خوام حالام ک خواستم برو تا یکی دیگ نصیبت نکردم بهم گفت این خود اصلیت نیست می خواست ادامه بده ک باز همون آواز دنبال صدا رفتم دیگ برام مهم نبود کیه می خواستم فقط ببینمش ب وسط های جنگل ک رسیدم صدا قطع شد و متوجه ی نفر شدم اون ناگیسا بود! (هارو) تیدا برگشت سمتم که کاغذ از تو جیبش در آورد داد بهم روش نوشته بود لطفا بیرون منم لبخند زدم از تو اتاقش اومدم بیرون حتما نیاز داری تنها باشه شب شده بود رفتم دم پنجره اتاقم که تیدا رو دیدم با تمام سرعت سمت جنگل میرفت منم سریع هودیم روتنم کردم رفتم سمتش به نظرم حالش خوب نبود وسط راه گمش کردم دوباره یافمتش وسط جنگل وایساده منم همونجا وایسادم نگاهش کردم برگشت منو دید . من:استی سان خوبی با نگرانی نزدیکش میشم
پارت 5 وقتی شناختمش (تیدا) جلوی پاش ی تله بود و دقیقا با پاش نخ تله رو کشید ب لطف اون 6 نفر ظاهر شدن و ما توی تور گیر افتادیم چون تله مال 5 سال قبل بوده وضع خوبی نبود من افتاده بودم رو هارو و او سعی داشت صورت منو ببینه سریع خودمون رو تکون دادم و جامون درست شد? هارو سعی کرد با دستاش طناب ها رو پاره کنه اما دستاش تاول زد فهمیدم ک این تله مال گرگینه هاس و انسان ها اما برای ما روح های سرگردان نبود اما برای ما روح های سرگردان نبود آروم از تکنیک انتقال جسم استفاده کردم زیر تور ظاهر شدم چشمم ب یکی از افراد افتاد امکان نداشت اون اون دنیل بود اروم از قدرت توهمی استفاده کردم همه رو خوابوندم رفتم طرف دنیل وای نگا کن چقدر داداشم بزرگ شده اونو آزادش کردم برعکس چیزی ک توقع داشتم بهم حمله کرد ینی اون منو نشناخته بود؟ مجبور شدم سریع ناگیسا درد سر ساز رو آزاد کنم اون پسر مو قرمزه بعد داشت ب ناگیسا نگاه می کرد از دندون های اون فهمیدم ی خون آشامه با چشمام قدرتش رو آنالیز کردم اون اون خون آشام مرگ بود ب دنیل نگاه کردم و ارتباط مغزیم رو بر قرار کردم بهش گفتم کیم اما اون می دونست بهش گفتم هرچی بخواین براتون انجام میدم دنیل ب ی دختر اشاره کرد و بهش چیزی گفت دنیل رو ب ما گفت ی نفر هست ک دیوونه تر از خودته باید ی کاری کنی ک بی خیال اعضای بدن ما هم گروهی ها ش بشه وقتی فهمیدم منظورش چیه کلی ذوق کردم دستای ناگیسا رو چک کردم اوضاعشون خوب نبود بهش علامت دادم دنبال ما بیاد اون هم انگاری از خدا خواسته قبول کرد ب ی مکان رسیدیم ی نفر اومد بیرون خیلی شر بود دقیقن عین خودم عاشق اعضای بدن بود رفتم جلو و محکم خوابوندم تو سرش گفت هعی تو قراره موش من باشی پس ب چ جرعتی می زنی گفت هعی تو قراره موش من باشی پس ب چ جرعتی می زنی ؟ دنیل اومد جلو گفت اون موش تو نیست وقتی این حرف رو زد احساس کردم دوباره شد همون دنی خودم داداش مهربون خودم روی تختی ک اونجا بود ی گرگینه بود ک داشت روی اعضای بدنش کار می کرد ایندفه انقد محکم کوبوندم توسرش ک اخش هوا رفت این دفع با صورتی بانمک گفت دیگ چرا می زنی ؟ رفتم بالاسر اون گرگینه اون حالش رو ب راه نبود بهش اشاره کردم می خوای بکشیش؟ بهم گفت مگ لالی؟ ادا در میاری؟ گردنش رو با سرعتی ک تا حالا هیچ کدوم از اونا ندیده بودن چسبوندم ب دیوار ی تیغ جراحی ک قبلا دنی برام کش رفته بود میزارم رو شاهرگش و باصدای مردونه ای ک تمام این سال ها روش کار کرده بودم گفتم : حنجرم رو برای ابلح های پر حرف خسته نمی کنم دنی داشت ب اون تیغ نگاه می کرد ناگیسا با تعجب دارم به شما نگاه میکنم _ خوب نگهش داشتی نگاهی ب ناگیسا انداختم می خواست حرف بزنه اون زردانبو رو انداختم زمین و ب ناگیسا سان نگاه کردم تا حرفش رو بزنه ام استی سان تو کی هستی ایناکین ماکجاییم شما چرا دارید همو میکشید با خون همون ی مقدار برشی ک روی گردن زردانبو زدم نوشتم نزدیکم بمون البته اگ نمی خوای بمیری
پارت 6 وقتی شناختمش (هارو ) با حرفی که استی سان میزنه میرم پشتش قایم میشم استی سان دستامو می گیره و می شونه رو ی صندلی ی چیزایی برمی داره و میاد طرفم دستامو می گیره شروع می کنه اونارو گذاشتن و ریختن کف دستام بعدم با ی باند پانسمانم میکنه صورتم از درد جمع میشه (تیدا) حالا نوبت اون گرگینه بدبخت و اون زردانبو ابلح بود هرچی اعضای بدن گرگینه بدبخت بود رو از زردانبو گرفتم و شروع کردم درمان اون گرگینه، گرگینه در عرض 5 دقیقه درمان شد دنیل نگاهم میکنه دست میزنه به به _پیشرفت کردی تیدا از تشویق دنیل ذوق زده شدم خب تو کار درمان زردانبو بودم ک دادش هوا رفت? دنی اومد تشویقش رو پس بگیره محکم و سریع بدون اینکه کسی ببینه بازدن تو سرش بیهوشش کردم? داخل فکر تیدا احمق! داداشم بعد از سالها ازم تعریف کرد حالامی خوای منو بد جلوه بدی حقته جوجه خب چی کار کنم دلم برای تشویق کردنشون تنگ شده? (هارو ) روی صنددلی نشستم همینجوری دارم به کاری استی سان نگاه میکنم که میزنه اون پسر چش زردرو، بیهوش میکنه من واقعا نمیدونستم باید تو این موقعیت باید چیکار کنم استی سان گفت از پیشم تکون بخوری مردی ?? کار استی سان با اون پسر چش زرده تموم شد ، استی سان برگشت سمتم از رو صندلی بلندم کرد و یه کاغذ داد دستم که روش نوشته بود استی تیدا هستم و شما؟ لبخند زدم گفتم: ناگیسا هارو هستم بهم بگو هارو از آشنایی باهات خوشحالم امید وارم باهم دوست بشیم (تیدا) ی کاغذ دادم دست هارو چان ک توش نوشته بود امیدوارم ک ی دفعه نفرین روگردنم شروع ب سوختن و درد گرفتن کرد ینی اونا اینجا بودن سریع دستکش هام رو در آوردم و ی لایه حسی از آب دورمون میسازم ب دنیل از طریق ارتباط مغزیم میگم دشمن بهت نیاز دارم سوزش نفرین بیشتر می شد ب دنیل نگاه کردم و گفتم دارم از پادر میام واحتمالا کنترل بدنم میوفته دست اونا دستم رو بریدم و ی قطره خون ریختم رو دست هارو چان ارتباط مغزیم کامل شد با صدای مردونم میگم هارو! هارو! نزدیک دنیل بمون همون پسر خوشکله ک خوشتیپه اون برادرمه ازت محافظت می کنه (هارو ) لبخند میزنم باشه تیدا ولی تو خوبی ؟ تیدا:اره من خوبم. فقط برو! باشه مراقب خودت باش میرم سمت همون پسر خوشگله نزدیکش وایمیسم . (تیدا) لایه حسی آبم شکست و مثل بارون ریخت رو سرم همه داخل کلبه بودن
پارت 7 وقتی شناختمش یواش یواش سوزش نفرین و بی حسیم تموم شد اما هنوز می لرزیدم راه افتادم سمت کلبه ک ی دفعه دردی توی پهلوم احساس کردم دستم رو گذاشتم رو پهلوم بعد کف دستم رو دیدم. پهلوم پاره شده بود و خونریزی داشتم همون جا دوزانو نشستم و منتظر دوستان خون آشام و گرگینه ام شدم هیچی برای درمان خودم نداشتم اگر هم داشتم نمی تونستم خودم رو درمان کنم. منتظر بودم ک همون مو قرمزه اومد گفت من دئوسم و انگاری توجون مارو نجات دادی اون یکی از چشم رو با چشم بند بسته بود اون رو باز کرد و اونکی چشمش رو با چشم بندش بست جالب بود چشم بندش رو ک باز کرده بود اونکی چشمش مثل اونکی قرمز نبود بلکه سفید بود بعد ب رنگ مو هاش نظرم جلب شد موهاش هم سفید شد گفت می خوام زخمت رو درمان کنم و در زمن خیالت بابت گرگینه ها و خون آشام ها راحت راحت اینجا بارون اومده و اونا توبارون حس بویاییشون رو از دست میدن اومدم بلند شم از درد افتادم پامم پیچ خورد ی دفعه دیدم ی نفر از پشت داره نزدیک دئوس می شه با صدایی مردونه گفتم دئوس حالت دفاع از پشت دئوس گفت تو این حالت حمل و دفاع رو نمی تونه انجام بده اما از من محافظت می کنه تا اومد کارش رو شروع کنه هارو دوید و جلوم ایستاد (هارو ) رفتم سمت تیدا رو به اون پسره گفتم : من نمیتونم از تیدا محافظت کنم ولی میتونم در مانش کنم به حالت عادیت برگرد تا از تیدا محافظت کنی من درمانش میکنم. پسره : هعی جونی مطمئن باشم با لحن خیلی جدی : آره فقط کاری که گفتم رو بکن پسره : خب بابا دستور نده به پسره توجه نمیکنم دور دستم تماما آب میگیرم دستم رو میدارم رو پهلوی تیدا کار درمان رو شروع میکنم بعد چند ثانیه آب میدرخشه پهلوی تیدا درمان میشه آب رو از دستم رها میکنم به تیدا نگاه میکنم میگم :خوبی درد نداری تیداسرش رو به معنی آره تکون میده من :خب خوبه ماکاتو : هارو از اون فاصله بگیر بهت گفتم اون خطرناکه نگاه کردن به ماکاتو * نه تیدا خطر ناک نیست اگه اون نبود من الان مرده بودم (تیدا) در فکر تیدا هه نمی دونستم می تونه ازین کاراهم بکنه بلند شدم و خودم رو مثل رعد رسوندم پشت سر ماکاتو و با قدرت زمین بستمش بهش گفتم الکسندرا کیه و اینکه الکسندرا مادر و پدر هارو رو کشته و این ماکاتو نبوده ک مادر پدرش رو مهر کرده بلکه الکسندرا این کارو کرده و حافظه ماکاتو رو دست کاری کرده تا از خودش متنفر باشه اما همه اینارو دور از چشم هارو گفتم چون می دونستم حالش بد میشه ماکاتو ازم. پرسید از کجا همه اینا رو می دونم بهش گفتم بدون اجازه کل خاطرات الکسندرا رو قبلا خوندم اون زردانبو ابلح تازه از خواب نازش پاشده بود و می گفت چ خبر??♀? همشون خودشون رو معرفی کردن
پارت 8 وقتی شناختمش (هارو) همه دونه دیونه میان تا خودشون رو معرفی کنن اون پسر چش زرده میگه :یو من زدم ،اون یکی پسر خوشتیپه میاد جلو میگه: من دنیلم اون پسر چشمبند داره هم میاد جلو میگه :من دوئوسم من : من هارو هستم به سمت ماکاتو اشاره میکنم اینم ماکاتو عه به سمت تیدا اشاره میکنم،اینم تیداعه از آشنایی باهاتون خوشبختم . تیدا هارو من و خودشو و ماکاتو رو معرفی کرد و دنیلم ی اتاق بهمون داد _ این برا هارو و تیدا، ماکاتو هم تو اتاق من می خوابه ماکاتو اومد مخالفت کنه ک زردانبو یا همون زد دستش رو گذاشت رو شونه ی ما کاتو _ اگ مخالفی می تونی تو اتاق من بخوابی بعدشم قیچی ک تو اونیکی دستش بود رو باز و بسته کرد ب طور عجیبی ماکاتو موافقت کرد و سمت اتاق دنیل راهی شد ? (زد) همه یا اجباری یا دلخواه خواب بودن، ازون پسره تیدا خوشم اومده خدارو شکر ک دختر نیست وگرنه دخل هممون میومد داشتم همین فکرای جیگولی رو می کردم ک از جلوی اتاق هارو چان و تیدا سان رد می شدم صدای هارو میومد ک تیدا سان رو صدا می کرد، می خواستم سرم رو بی توجه بندازم پایین و رد شم ک هارو با وضع آشفته ای از اتاق خارج شد. بهم گفت _ تو دکتر بودی نه؟ = ها؟ آره، ینی نه ? چون الان خوابم میاد ? نچ من دکتر نیستم محکم گوشم رو می گیره و می کشه داخل اتاق _ تیدا حالش رو ب راه نیست ، کمکش کن (دنیل) از داخل راهرو صدا هایی میومد، بلند شدم ببینم چ خبره! از اتاق خارج شدم و دیدم ک در اتاق تیدا و هارو بازه اومدم برگردم ک صدای زد رو شنیدم ک می گفت = هعی درمان کردن تیدا سان اجباریه؟مستقیم رفتم داخل اتاق زد افتاده بود زمین و اخم ب ابرو داشت. هارو سان هم دست ب کمر داشت اشاره می کرد ب تیدا، تیدا هم عین بید می لرزید. زد خواست بره سمتش % هر کاری می کنی بهش دست نزن وگرنه ی بلایی سرت میاره (هارو) بی توجه به حرف دنیل تیدارو بغل میکنم ، با دستم سرش رو نوازش میکنم ، تیدا آروم باش چی شده باهام حرف بزن (زد) هارو سان ب حرف دنیل توجه نکرد رفت طرف تیدا و شروع کرد به صحبت کردن با تیدا تیدا نشست - ممن خ.. و ببم ی دفعه ی دیوونه از پنجره پرید وسط اتاق گفت ناگیسا سان و بقیه برید عقب =هعی دیوونه چرا باید... داشتم حرف می زدم ک یهو دیدم تیدا گلوی پسر رو چسبونده ب دیوار درست مثل وقتی ک اینکار رو با من کرد دنیل از پشت ب تیدا نزدیک شد و تیغ جراحی رو از تو جیبش برداشت همون دیوونه آروم دستش رو انداخت توی شال رو صورت تیدا سان و ی قرص گذاشت دهنش و بعد شالش رو مثل قبل براش بست تیدا دستش رو ول کرد ونشست زمین اون دیوونه اومد جلو و گفت "من کانکی هستم و عذر می خوام ک مثل دیوونه ها از پنجره پریدم تو. اگ اجازه بدین من تیدا رو ببرم!
پارت 9 وقتی شناختمش (هارو) یه پسره پرید تو تیدا بشه حمله کرد گلوشو گرفت چسبوندش به دیوار دنیل از پشت ب تیدا نزدیک شد و تیغ جراحی رو از تو جیبش برداشت همون دیوونه آروم دستش رو انداخت توی شال رو صورت تیدا سان و ی قرص گذاشت دهنش و بعد شالش رو مثل قبل براش بست تیدا دستش رو ول کرد ونشست زمین اون پسره که از پنجره پرید تو گفت: من کانکی هستم عذر می خوام ک مثل دیوونه ها از پنجره پریدم تو . اک اجازه بدین من تیدا رو ببرم . رفتم تیدا رو بلند کردم نشوندمش رو تخت جلوی تیدا به حالت دفاع وایسادم رو به پسره با لحن ترسناکی گفتم : و اگه اجازه ندیم ؟ کانکی "ب زور می برمش! چون باید درمان شه. (تیدا) انتقال من روح خودم رو ب جسم هارو انتقال دادم. -اگ نخواد درمان شه چی؟ " اگ نخواد نمی تونه قدرتش رو کنترل کنه،چون درد نمی ذاره ب درستی روی قدرتش متمرکز شه. بر گشتم ب جسم خودم دردم تقریبا تموم شده بود هارو ک تازه ب خودش اومده بود _هعی جوابم رو ندادی؟ همه تعجب کرده بودن حتی دنیل البته ب جز کانکی کانکی "پس از انتقال استفاده کردی؟ حالا خودت بگو میای یا نه؟ البت میزان قدرتت ب خودت بستگی داره تیدا سرم رو ب علامت میام تکون دادم " تیدا من هم صداتو شنیدم هم قیافت رو دیدم، پس لازم نیست این جوری رفتار کنی دوباره سرعتم ب دست اورده بودم، با همون سرعت خودم رو ب زیر گوشش رسوندم - ایناش ب تو مربوط نیست " باش! حالا راه بیوفت. - باید وایسی تا کوله پشتیم رو بردارم و لباسام رو هم عوض کنم. " باش اما زود برگرد، وقت نداریم. با نتقال جسم خودم رو ب خونه رسوندم لباسام رو عوض کردم کولم رو هم برداشتم و برگشتم. هارو رو بغل کردم و ازش جدا شدم چند لحظه بعد احساس کردم چند نفر پشت سرمون در حال حرکتن اونا بچه ها بودن ایستادیم اومدن جلو و گفتن ماهم باهاتون میایم (هارو) به قدم از بقیه بچه ها رفتم جلو تر رو به کانکی با لحن تندی گفتم:من دوست تیدام به هیچ عنوان نمی زارم با یه فرد قریبه که بهش اعتماد ندارم تنها باشه، پس چه بخوای چه نخوای بتونی جلوی بقیرو هم بگیری جلوی من و نمی تونی بگیری? (کانکی) "هعی تیدا، دوستات ب غیر از اون هارو و ماکاتو فرق نکردن؟ تیدا باصدای مردونم گفتم - اونا گرسنه ان برای دوستی نیمدن برا خون اومدن " اونا میدونن خون ی روح سرگردان رو بخورن فلج میشن. - دنیل می دونه اما مثل اینکه برای خون ما اینجا نیستن ی دفعه دئوس و سیکو بهم حمله کردن دنیل و بقیه هم بهشون اضافه شدن تنها راه من بودم رفتم وسط شالم رو دادم پایین و باصدای مردونه فریاد زدم: - من از شما گرسنه ترم پس کاری نکنین اول بی حستون کنم بعدم خودم رو سیر، دیشب دنیل فهمیده بود اون لرزش ب خاطر گرسنگی برای همین بهتون اخطار داد و کانکی هم اون رو برای اون موقع متوقف کرد. راستی! الکس کجاست ؟
پارت10 وقتی شناختمش ی دفعه احساس کردم زیر پام داره تکون می خوره. ب سمت بالا حرکت کردم. قدرتش ساعقه بود از بالا ی توده آب انداختم پایین و بهش برخورد کرد و اون توده شد زندان آبی. تو این مدت کلاه رو فراموش کرده بودم. وقتی رسیدم روی زمین متوجه نبود کلاه رو سرم شدم اومدم کلاه رو سرم بذارم کانکی دستم رو گرفت و در گوشم گفت" چون موهات کوتاه معلوم نیست دختری نگران نباش. (هارو) به سمت تیدا میرم چرا چهره خودتو مخفی میکنی ؟ و درزم گرسنه ای ؟ (تیدا) رنگ چشمام رو ب سبز و رنگ موهام رو ب قهوه ای درختی تغییر دادم و بعد برای جواب سوال دومش سرم رو ب علامت آره تکون دادم (هارو ) لبخند میزنم موهامو میدم کنار به گردنم اشاره میکنم من : خب اگه گرسنه ای بیا بخور ، تیدا محکم میکوبونه رو پیشونیش میره یه طرف دیگه ، کانکی: "اون ب خون علاقه ای نداره اگ داشته هم خیلی وقته علاقش رو کور کرده، اینجوری داری اذارش می دی، مشخص نیست؟ به کانکی نگاه میکنم میگم: من نمیخواستم اذارش بدم فقط میخواستم کمکش کنم ، (زد) از فرصت استفاده کردم و اومدم ک از خون هارو خودم رو سیر کنم ک احساس کردم خون توی دندونامه فکر کردم گردن هارو اما وقتی چشمام رو باز کردم موچ دست تیدا بود (هارو) یه صدایی از پشت سرم میاد برمیگردم میبینم زد دندوناشو تو دست تیدا فرو کرده ، خون جلو چشمامو میگیره خیلی سریع میرم سمت زد با کنار دستم کنار میزنم تو گردنش تیدارو ول میکنه یه مشتم کوبم تو شکمش بایه لگد چر خشی تو سرش پخش زمینش میکنم باصدای خیلی عصبانی میگم: دوباره نزدیک تیدا بشی مردی سیکو و دئوس هم زمان باهم میگن:جججوووننن قدرت و نگاه کنین تازه به خودم میام تو ذهنم میگم :من با کدوم زور زدم اینو پخش زمین کردم (تیدا) مطمئنم زد مدت کوتاهی حس فلجی داشت اما همیشگی نبود چون قبلش تمام زهر خون این مچ دستم رو ب پام منتقل دادم اما وضع خودمم زیاد خوب نیست باید تا قبل از اینک دیر بشه ی گوشه بشینم فکر کنم دئوس این فهمید آخ پیشنهاد داد یکم استراحت کنیم بعدم بریم غذا پیدا کنیم اومدم حرکت کنم فهمیدم زمین داره بهم برخورد میکنه و تازه فهمیدم ک من افتادم زمین دیگ صدایی نمی شنیدم همه چی داشت تار می شدو دیگ چیزی ندیدم (هارو) همینجوری داشتیم به راهمون ادامه میدادیم که دئوس پیش نهاد داد استراحت کنیم و غذا پیدا کنیم ، منم یه گوشه به درخت تکیه دادم متوجه شدم تیدا افتاد زمین سریع رفتم سمتش ، به صورتش سیلی زدم هیچی نمی گفت بیهوش شده بود . با نگرانی کانکی رو صدا زدم تا بیاد تیدا رو ببینه.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (7)