سلام دوستان ممنون از نظراتی که دادید راستش نمی خواستم داستانو ادامه بدم ولی فقط بخاطر شما
:« اسم من ریاتوئه ، تو چی ».. اگاتا :« اسمم اگاتاست ».... «که این طور . خب اگاتا میشه بهم بگی برای چی مقاومت کردی وقتی می خواستی تسلیم شی ؟؟»... :« من چند ماه پیش فهمیدم یه قدرتایی دارم ولی بلد نبودم کنترلش کنم به خاطر همین خیلی می ترسیدم تا اینکه همکلاسیم مریلا بهم پیشنهادی داد منو مریلا رفتیم سراغ مردی به نام ماکوما اون قدرتمو مهر وموم کرد ولی به جاش بدنمو تسخیر کرد از اون موقع مجبورم میکنه دزدی کنم اگه به حرفاش گوش ندم به خانوادم اسیب میزنه ، اگه موقع دزدی کسی سرراهم قرار میگرفت یا من سعی میکردم فرار کنم اون کنترلمو به دست میگرفت مثل امروز من ... ».... ریاتو :« می خوای باور کنم ؟؟ پس اون همه تمرینی که برای کنترل قدرت هات داشتی کجا رفت ؟؟».... اگاتا متعجب به ریاتو نگاه کرد :« منظورت کدوم تمریناست من تازه چند ماهه فهمیدم قدرت دارم ..»... ریاتو:« هیچی چیز مهمی نیست ...».. به فکر فرو رفت باخودش گفت :« از چشماش معلوم بود که دروغ نمیگه پس یعنی واقعا چیزی یادش نمیاد .. یعنی ممکنه تسرا حافظشو ... حتما برای این کارش دلیلی داشته پس فعلا نباید بهش چیزی بگم »... اگاتا به قندیل های روی سقف نگاه کرد همین لحظه یکی از قندیل ها شکست بر سرش فرود امد اگاتا از ترس چشمانش رابست .. اما اتفاقی نیفتاد چشمانش را باز کرد سرش را بالا گرفت قندیل در هوا معلق مانده بود به ریاتو نگاه کرد . ریاتو دستش را تکانی دادو قندیل خرد شد و به تکه هایی الماس مانند تبدیل شده به زمین افتاد ..
صدایی از بیرون می امد . ریاتو ارام بیرون رفت پشت درختی ایستاد :« لعنتی » به داخل تونل برگشت :« دوستات اومدن دنبالت »... اگاتا بهت زده به ریاتو نگاه کرد :« دستامو باز کن تنهایی از پسشون برنمیای بذار کمکت کنم .. »... ریاتو سرش را تکان داد :« فکر میکنی دونفری از پسشون برمیایم ؟؟»... :« نه ولی دونفری شانسمون بیشتره »... ریاتو به یاد حرف های او افتاد :« تو باید یه روز بهش اعتماد کنی این تو سرنوشتته »... ریاتو مشتش را به دیوار کوبید پوزخندی زد :« ازدست تو نگو که میتونستی اینده رو همبخونی !!!!»...
اگاتا نقابش را به صورتش زد و همراه ریاتو به سرغ انها رفتند .. جنگی بین دوگروه در گرفته بود .. مریلا :« اگاتا داری چیکار میکنی ؟؟» .. :« کاریو که لازمه »... دردی در قلبش احساس کرد روی زمین افتاد .. ریاتو :« اهای چت شده ؟؟» .. :« داره کنترلمو به دست میگیره دیگه نمی تونم مقاومت کنم لطفا کمکم کن »... سیاهی داشت دوباره چشمانش را میگرفت . ریاتو دستش را به طرف اگاتا گرفت و زیر لب چیزی گفت :« هنر اب ، سبک تسخیر ، ارتباط ذهنی »...... نور چشمان اگاتا از سیاه به ابی تغییر رنگ داد اگاتا از جایش بلند شد لبخنی زد و گفت :« ممنون »..
جنگ بین دوگروه ساعتها ادامه داشت هرچقدر هم که ان دو قوی بودند حریف ان همه نمیشدند .. ریاتو به زمین افتاد به درختی تکیه گرد ، ضربه ی محلکی خورده بود دیگر توان تکان خوردن نداشت ، داشت بیهوش میشد نور در چشمان سارا خاموش شد او به حالت عادی باز گشته بود ، تسلیم شد ... یک نفر گفت :« باید اونا رو بکشیم »... مریلا به اگاتا نگاه کرد می توانست حرف های اگاتا را از پشت نقاب بدون اینکه چیزی بگویید بخواند ... :« نه نیازی نیست این که قیافه ی اگاتا رو ندیده ( چیزی که تو دلش میگفت :« معلومه که دیده مگه ممکنه از دست تو اگاتاااااا»).. پس نیازی نیست بکشمیش همین جا ولش کنیم هم خودش میمیره . اگاتا هم کار خطایی نکرده دیدین که تحت کنترل اون پسره بود پس اگاتا رومیگیریمو میریم»....
اگاتا همین طور که به همراه افراد فرقه می رفت به پشت سرش نگاه میکرد ( ریاتو ) در پشت نقاب ارام اشک می ریخت .. ریاتو با اخرین توانش دستش را به طرف اگاتا بلند کرد و چشمانش به ارامی بسته شد ، چشمانش را باز کرد دردی احساس نمیکر از جایش بلند شد به اطراف نگاهی انداخت ، انگار که در فضا بود اما از ستاره ها و ماه و خورشید خبری نبود کف پایش تمام اب بود اری او در ذهنش بود یا به عبارتی دیگر در ارتباط ذهنی بود . صدای گریه می شنید جلوتر رفت دختری روی زمین نشسته بود و گریه میکرد اورا شناخت کنارش نشست و گفت :« اگاتا ..»...
اگاتا سرش را بالا گرفت :«بهم قول داده بودی که نجاتم بدی بهم قول داده بودی اما دیگه مهمنیست تو تمام سعیتو کردی اما مپفق نشدی حالا باید قولتو فراموش کنی باید فقط به زنده موندن فکر کنی ».. از جایش بلند شد .. ریاتو :« کمکم کن یه ادرس یه مکان پیدات میکنم نجاتت میدم . خواهش میکنم ».. «متاسفم دیگه هیچ راهی نیست شاید باید دست از مقاومت کردن بردارم »... ریاتو فریاد کشید :« اگاتااااا».. اما اگتا دیگر رفته بود .
:« اینقدر دادوبیداد نکن اوندیگه رفته ».. ریاتو برگشت به طرف صاحب صدا :« تسرا »(تسرا : پیراهن قرمز بلند ، چشمان مشکی ، موهای مشکی فر که تا زانوهاش میرسه پوست سفیدو لبخند به لب ».... :« تو می تونی بهم کمک کنی درسته ؟؟» ... :« نه اجازه این کارو ندارم میدونی که ما... »... ریاتو :« تو ازم قول گرفتی ، قول گرفتی که مراقبش باشم ، حالا می خوام به قولم عمل کنم »... تسرا لبخندی زد : درست میگی این قولیه که دادی و باید بهش عمل کنی حتی اگه من نخوام خیلی خوب اسم مدرسه ای که توش درس میخ.نه کافیه ؟؟».. اوهوم .... «اسم مدرسش اینه.. ».. ریاتو :« کاملا متوجه شدم ».. ...
این داستان ادامه دارد....
نظرتون راجع به این قسمت داستان چی بود لطفا برام کامنت کنین
ببخشید که کم بود داستان قدیمیو تا یادم بیاد طول میکشه شرمنده
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خوب بود ولی من ک ی اوتاکوعم خوب میفهمم چی دیدی ک اینا میان تو ذهنت داستانش قشنگه ولی اگ خودتم یکم دست کاریش کنی و تغییرش بدی بهتر میشه
مرسی که هستی ولی مگه نگفتم نخون به درد نمی خوره بچه