اینم چهار فقط ببخشید دیر شد جایی بودم ?????
معلم حالش بد شد منو و لوسی گفتیم که برگردیم و چاسو و جاسو معلم رو بردن بیمارستان و ما هم دم در بیمارستان منتظرشون بودیم وقتی امدن سریع گفتم چی شد چاسو یه لبخند نازی بم زد گفت خانم بچه دار شدن که انم دختره منم داشتم اشک خوش حالی از چشمام اروم اروم میمد پاین و رفتم راه رفتم هدفون رو گذاشتم رو گوشم و رفتم دیدم که لوسی با ماشینش امد دنبالم بوق زد گفت برسونمت تو ماشین چاسو هم بود گفتم البته و خواستم بشینم که دیدم
جاسو هم تو ماشین بود گفتم نه لازم نیست لوسی یه چشمک زد با چشمش به منو و جاسو که یعنی به به خانم نشون داد گفتم چرا این جوری فکر میکنی ? بعد گفت خودت میدونی رفت کم داشت بارون میمد رفتم و صورتم رو زیر بارون گرفتم حس خیلی خوبی داشت که
یه نفر دستش رو روی شونم گذاشت گفت که سلیقه هامون عین همه برگشتم دیدم جاسو هست یه نفس عمیق کشیدم گفتم اره و سرم رو روی شونش گذاشتم با این حرکت جاسو گفت تز اینی که چاسو و لوسی با هم هستن خوش حالم منم گفتم منم بعد از چند دقیقه سرم رو از شونش بر داشتم گفتم ممنون واقعا حالم بهتر شد که یهو
جاسو بغلم کرد گفت لوسی خیلی ازت تعریف میکنه و منم مشتاقم بدونم که منو دوست داری گفتم تو بهترین پسری هستی که باهاش اشنا شدم اره تو خیلی کمکم کردی ت چی تو منو دوست داری گفت
تو بعد از لوسی بهترین هستی من خیلییییییییییی خوش حال شدم و سفت تر بغلش کردم گفتم من کلید ندارم میشه حرفم قط کرد گفت البته و از بغل کردن در امدیم و دستم گرفت
راه افتادیم وقتی رسیدیم در زدیم و هیشکی در باز نکرد خدا رو شکر که جاسو کلید داشت در باز کرد با یه صحنه رو به رو شدیم لوسی و چاسو هم عین ان موقع ما همو بغل کرده بودن من چشم خودم و جاسو رو گرفتم گفتم بیا بریم راحشون بزاریم گفت باشه و از خونه رفتیم بیرون نمیدونم اما امشب حس عجیبی داشتم توی راه لیا رو دیدیم که داره با ناراحتی میره رفتم طرفش گفتم چرا گریه میکنی یه پرنسس هیچ وقت گریه نمی کنه برگشت سفت بغلم کرد گفت پدر و مادر مردن گفتم چرا گفت تو اتش سوزی خونمون اتیش گرفت مردن خیلییییییییییی ناراحت شدم که کم کم داشت اشکم در میمد میگین چرا چون مادر و پدر منم اینجوری مردن
گفتم بیا بریم رفتیم طرف جاسو جاسو گفت چی شده دخترا .کل ماجرا رو براش توضیح دادم گفت فکر کنم یه مهمون جدید بمون اضافه شد گفتم نه لازم نیست بزار چاسو و لوسی با هم باشن در ادامه گفتم لوسی کلید خونمون رو داره به لیا گفتم میشه لطفا بری خونه ی لوسی و کلید خونمون رو بگیری گفت باشه و رفت وقتی امد گفت بفرمائید گفتم ممنون رفتیم خونه ی ما تو راه جاسو گفت چرا دیشب یادت نیفتاد گفتم والا خودمم یادم رفته بود رفتیم خونه در باز کردم به جاسو یه لباس از لباس های چاسو دادم و به لیا یه لباس با عکس پیشی دادم خیلی ناز شده بود و خودم هم یه لباس با عکس یه دختر پوشیدم و رفتم سمت اشپز خونه و به لیا و جاسو گفتم چه طوره با هم اشپزی کنیم گفتن البته و دست به کار شدیم و یه پیتزا ی خوش مزه درست کردیم و جاسو یه فیلم گذاشت با هم دیدیم
ساعت ۱۲ بود دیگه گفتم بخوابیم جاسو گفت حالا کجا بخوابیم گفتم لیا بره تو اتاق من من میرم اتاق چاسو و شما هم روی مبل اگه راحتی گفت کوچیک نیست گفتم تخت میشه و رفتم ملافه براش اوردم و کمکش کردم که بکشه روی مبل وقتی کارمون تموم شد گفت ممنون گفت خواهش میکنم?رفتم فردا بازم خواب نازنینمو ان ساعت رو مخ چاسو خراب کرد رفتم دست صورتمو شستم و رفت صبحانه درست کنم که دیدم جاسو کرده و سفره هم چیده گفت یک یک برابر خندیدیم رفتم لیا رو بلند کنم که دیدم انم بیدار شده داره گريه میکنه گفتم چرا گریه میکنی نکنه بهت خوش نگذشته بغلش کردم در گوشم گفت تو دختر خیلی خوبی هستی گفتم همچنین رفتیم پایین جاسو گفت دیگه داره دیر میشه ها زود باشین رفتیم و صبحانه رو خوردیم یه لباس خوش گل به لیا دادم و خودمم رفتم یه لباس پوشیدم خواستم امروز مو هامو ببافم اما نمی تونستم به جاسو گفتم و جاسو گفت ok فقط خیلی سرت رو تکون نده گفتم چشم و بافت لیا داشت فیلم می گرفت و اخر وقتی بافتن جاسو تموم شد فیلم قط کرد فرستاد واسه لوسی و چاسو گفتم
نههههههه گفت دیگه دیر شده خندید جاسو گفت فکر کنم دیگه دانشگاه شروع شد گفتم اره بریم و کلید رو برداشتم و در رو قفل کردم رفتیم تو راه چاسو و لوسی رو دیدیم که دارن فیلمی که لیا براشون فرستاده بود رو میدیدن میخندیدن وقتی منو جاسو رو با هم دیدن گفت خوب امشب هردومون راحت بودیم گفتم منظورتون چیه لوسی بازم ان نگاه رو کرد گفت خودت میدونی قیافه من ??♀️??♀️قیافه لیا و چاسو و جاسو ??قیافه لوسی?? بعد رفتیم دانشگاه معلم گفت بچه ها جاتون رو اوز کردم کلارا باجاسو ردیف اخر سمت پنجره ووهمین جور ادامه داد وقتی زنگ تموم شد رفتیم حیاط
به جاسو ، لیا ، چاسو ،لوسی گفتم از ماجرای دیشب هیچی نمیگین گفتن باشه بعد جاسو با کاچو رفتن و لیا هم رفت یه گوشه با گوشیش من موندم لوسی به لوسی گفتم لوسی ماجرای دیشب وقتی همو بغل کره بودید چی بود گفت تو از کجا میدونی گفتم قبل از اینکه لیا بیاد و کلید خونه مارو بگیره منو و جاسو در زدیم اما در رو باز نکردید جاسو کلید داشت در باز کرد و منو و جاسو شما ها رو دیدیم اما من جلو چشم خودم و جاسو رو گرفتم گفت بزار راحت باشن لوسی گفت به هچ کی نمیگی گفتم باشه گفت ماجرای مو بافتن چی بود گفتم من میخواستم مو هام رو ببافم اما نمی تونستم پس به جاسو گفتم لوسی گفت خوب باشه حالا قبل اینکه بیاید در خونه مارو بزنین چی کار می کردید گفتم هیچی گفت اگه نگی به همه این فیلمو نشون میدم گفتم باشه باشه داشت بارون میمد منم که از بارون خوشم میاد رفتم صورتمو زیر بارون گرفتم که جاسو امد گفت پس سلیقه هامون عین همه گفتم اره گفت از اینی که لوسی وچاسو با همن خیلی خوش حالام منم گفتم منم و بعد سرم رو روی شونه ی جاسو گذاشتم بعد از چند دقیه جاسو بغلم کرد گفت لوسی خیلی ازت تعریف میکه و من خیلی مشتاقم بدونم منو دوست داری یا نه منم گفتم اره دوست دارم بعد هم گفتم تو چی گفت بعد از لوسی تو بهترین هستی و از حالت بغل کردن در امدیم و دست همو گرفتیم و رفتیم دم در خونه شما که بقیه شو هم که میدونی لوسی خیلی تعجب کرده بود که یهو
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
مال من ۱ و۲ و۳ و ۵ رو نیمیاره😐😕