سلام می خوام یه داستان زیبا بنویسم فقط اولین پارتش یکم کمه ببخشید امیدوارم خوشتون بیاد بریم برای داستان راستی درباره ی میراکلس هست
از زبان مرینت صبح وقتی بیدار شدم دیدم ساعت ۹:۳۰ هست مرینت: ای وای تیکی بد بخت شدم خیلی دیر شده و سریع رفتم مدرسه و بعدش خانوم بوستیه گفت چرا این قدر دیر اومدی گفتم ببخشید خواب موندم بعدش گفت صفحه ۵۶ کتاب تاریخ رو باز کنید بعد گشتم توی کیفم وای گند زدم هم دیر اومدم هم کتابم رو نیاوردم بعدش گفت اشکال نداره برو امروز خونه و به الیا گفت که بعد کلاس به من درس رو یاد بده بعد من رفتم به سمت خونه
بعد دیدم که لایلا پیش ادرین نشسته مرینت: این دفعه چیکار داری لایلا لایلا: مرینت دوپن چنگ بازم تو مرینت : زود باش از اینجا برو این دفعه چه کلکی داری ؟ لایلا : خداحافظ ادرین < ازت متنفرم مرینت {توی دلش}> مرینت : راستی سلام ادرین ادرین : سلام مرینت خوبی مرینت : اره ممنون من باید برم
از زبون لایلا داشتم می رفتم که یهو دیدم یه چیزی می گه سلام ولپینا من ارباب شرارتم بعد دیگه شرور شد و ......... از زبان ادرین دیدم یکی شرور شده : پلگ تبدیل گربه ای بعد لیدی باگ هم اومد
بعد دیگه گردونه خوش شانسی انداخت و تیله اومد بعد اونو پاره کرد و ریخت زمین بعدش ولپینا لیز خورد و بعدش من پنجه برنده زدم و دیگه شرور رو شکست دادیم گربه : بانو ی من هنوز هم نباید هویت همو بدونیم ؟؟؟؟ کفشدوزک: نه پیشی هنوز وقتش نرسیده بعد داشت می رفت که دستشو گرفتم و گفتم اما باید بالاخره بفهمیم کفشدوزک: پیشی نه من دستش رو ول کردم و اون سریع رفت منم رفتم خونم
ادامه از زبون مرینت من دفتر خاطراتم رو نوشتم : امروز فقط یکم مونده بود که هوییتم برای گربه افشا بشه و ..... بعد خوابیدم و بادم رفت بگم الیا هم اومد به من درس داد بعد صبح بیدار شدم و رفتم مدرسه الیا گفت امروز دیگه وقتشه باید به ادرین حستو بگی بعد مدرسه تموم شد رفتم به ادرین بگم مرینت : ادرین صبر کن من یعنی من ادرین : چی مرینت چیزی شده مرینت : ااااا نه هیچی بعد رفت ادرین و من رفتم پیش الیا الیا : دختر چرا بهش نگفتی مرینت : نتونستم بعد رفتیم خونه و ناهار خوردم
تموم شد امیدوارم خوشتون اومده باشه ببخشید کم بود بعدا زباد می نویسم اگه خوشتون اومد لایک رو بکوبونید و نظرات فراموش نشه بگید که چطور بود ممنون که خوندین
آفرین خوب بود
ایول خیلی خوب بود بازم بزار فوقالعاده ❤️❤️❤️❤️
خب عالی بود