سلام اینم از پارت دوم که وارد اصل ماجرا میشیم ???امید وارم داستانم دنبال شه ???
زنگ زدم به دوستم و بهش گفتم که میان و رفتم یه کوله پشتی ببندم???بتری اب و ذربین و خوراکی کلاه افتابی و عینک دودی و یه دفترچه یاداشت و دوربینم ??????وقتی ۴ا سالم بود با پول توجیبی هام خریده بودم و هنوز سالم بود ? همه چی و برداشتم و یه ساعت دیگه صدای بوق ماشین اومد سوار شدم و برو که رفتیم از رسیدیم به جنگل پیاده شدیم و رفتیم یک عالم گل و درخت بود و یدونه سنجاب هم دیدیم که توی فرصت مناسب ازش عکس گرفتم بعد دو ساعت خسته شدیم و رفتیم روی یه تنه درخت نشستیم و شروع به حرف و گفتگو که بعدش دوباره هر کی رفتیه طرف برای عکاسی و یاداشت همه هم یه گوشی با شارژ کامل برداشتن و قرار گذاشتیم که زیاد دور نشیم
من رفتم گه از یه گل عکس بگیرم که یهو یه نفر دهنم و دستم رو گرفت و بی هوشم کرد
یه احساس گیج و منگی داشتم انگار به صندلی بسته شده بودم چشمام بسته بود هنوز تو شوک بودم که یادم افتاد اتفاق توی جنگل بیهوش شدنم که به خودم اومدم خواستم تکون بخورم که نشد بعد صدای در اومد تا حد مرگ ترسیدم دو نفر اومد تو(از صدای پا شون فهمیدم دونفرن) یکیشون به اون یکی گفت:هی به نظرت خودشه این که اصلا شبیه ش نیس اون یکی بهش گفت:مگه قدرتت رو از دست دادی خودشه دیگه صدا شون کلفت بود و یکی حالت مثله خشن بودن داشت
یکیشو ادامه داد:حالا چیکارش کنیم ؟ دومی گفت :هیچ کارشو تموم کن? با ابن حرف بدنم لرزید دوباره صدای پا اومد یکیشون داشت میومد به طرف من ?? که انگار گردنم داشت خراشیده میشد احساس سوزش رو حس کردم که یهو
یهو صدای شکستن شیشه اومد و صدای دعوا و درگیری چند دقیقه بعد بعد یه نفر اومد دست و پاهامم رو باز کرد و دستمو کشید این وسط من هنوز تو شوک بودم که احساس کروم دارم سقوط میکنم که دوباره همون شخص نگهم داشت و اروم فرود اومد گردنم خونریزی داشت که انگار از خونریزی از هوش رفتم
به هوش اومدم دیدم یه دختر با چشمای طوسی و موهای مشکی به من زل زده?? و یه چیزی شبیه دارو تو دستشه گردنم بسته شده بود دو ثانیه بعد که به خودم اومدم جیغ کشیدم و پریدم عقب که گفت چیکار میکنی دیونه یه نفر رو صدا زد گفت ارکا بیا ببین چیکار باید بکنیم موقع حرف زدن بهش دقت کردم دیدم که دندون نیش داشت ??یکم بیشتر دیدم که ای وای بال هم داره بریده بریده گفتم : تو تتو کی ی هَ هَ هستی؟ خندید و گفت اسم من کاترینه (خواهر ارکا) و اسم تو من فکر کردم انگار اسم خودم یادم نمی اومد با تعجب گفت نمیدونی؟؟ ??یهو داد زدم هلننننننن کاترین گفت: باشه باشه فهمیدم? که یهو یه پسر با چشم های طوسی و موهای مشکی اومد پایین خیلی هم شبیه کاترین بود گفت :سلامم ?? کاترین هم گفت: سلام ارکا منم گفتم سلامم بعد رو به کاترین گفتم امم من شمارو نشناختم شماها کی هستین ارکا گفت ببین یه چیزی بهت میگم ولی شوکه نشو نترس و فرار نکن بزار حرفام تموم شه خب؟ من مردد نگاهش کردم ? و گفتم: باشه گفت ببین دنیا فقط به ادم ها محدود نمیشه و موجودات دیگه ای هم هستن
که ادم ها خبر ندارن راستش ما امم چطوری بگم?? خوناشام هستیم ☺? گفتم منو که نمیخورین ☺ گفت نه نه معلومه که نه پرسیدم خب چی بود من کجا بودم ارکا گفت ببین بعضی از خوناشامای لعنتی تت رو گرفته بودن دلیلش هنوز برای ما مشخص نیست من جزو خوناشام های نجات دهنده هستم و اوردمت اینجا من کمی از تعجبم کم شده بود که کاترین هی بو کشید و دور من راه رفت و گفت تو چرا زیاد بوی انسان نمیدی?گفتم چی ؟ کاترین به ارکا گفت:نظرت چیه ببریمش پیش دانشمند قصر ارکا گفت اره فکر خوبیه و به من گفتن باید ببریمت پیش اون داره یکم عجیب میشه
خواهر ارکا منو برد اتاقش و گفت چه خوب سایزت مثل منه بیا چند تا لباس بهت بدم یه لباس مشکی که پایینش گل داشت و یه شلوار طوسی روشن بهم داد رفت و عوضش کردم کاترین گفت خیلی بت میاددددد????گفتم ممنونننن و رفتیم تا رسیدیم به یه کاخ بزرگ چند تا نگهبان اون جا بودن که ارکا رفت باهاشون صحبت کرد و من نشنیدم چی گفت رفتیم تو و از چند تا راه پله رفتیم بالا که در یه اتاق رو باز کرد و ما رفتیم توش دیدم یه پیر مرده و یک عالم کتاب عجیب و قریب پیرمرده گفت برای چه کاری به اینجا امده اید؟ (با لحن کتابی حرف میزد که یکم خندم میگرفت) ارکا گفت ایشون رو اوردیم به نظر انسانه ولی میتونه گدشته دیگه ای هم داشته باشه ؟ پیرمرده به من نگاه کرد و اروم گفت بشین روی یه صندلی نشستم گفت چشماتو ببند بعد حس کردم دستش رو گرفت جلوی پیشونیم و دو دقیقه نگه داشت بعد گفت باید بیشتر فکر کنم فردا دوباره بیاید و ما رفتیم بیرون وقتی دوباره رسیدیم خونه کاترین گفت ترسیده بودی گفتم زیاد نه خب متعجب بودم خندید وگفت یه کم داشتی میلرزیدی ها??
لطفا نظر بدید?????
???????ادامه در پارت بعد?????
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
جان من ادامه اش را بنویس