سلام این پارت آخر این داستان هست امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه کامنت فراموش نکنید
صبح روز بعد حمید رضا مشغول تعمیر «تولد» میشه و تا ظهر تعمیر ادامه پیدا میکنه.
ظهر ساغر از سفر خود برمیگرده و حمید رضا فراموش کرده بود که قرار هست ساغر امروز برگرده.
_ حمید رضا پس بیا بالا ساغر اومده _ آخ یادم رفته بود باشه بابا الان میام
حمید رضا سریع بالا رفت و به ساغر گفت:«سلام خوبی؟»_ سلام حمید رضا چرا زیر زمین رفته بودی؟ _ یه لحظه میای پایین _ نه حمید رضا خیلی خستم _ لطفاً قول میدم زیاد طول نکشه _ باشه
_ کار ها خوب پیش رفت؟_ بله بگو چه کارم داشتی؟ _ اینو میبینی اینو من اختراع کردم ولی دیشب خراب شد یکم دیگه مونده تا درست بشه _ جدی؟ خیلی خوبه ... حالا کارش چیه؟ _ یکم دیگه صبر کن... ساغر میشه به مامان و بابا بگی اینو من درست کردم؟اونا فکر میکنن خریدمش _ آره حتما
_ خب بزار یه نگاهی بهش بندازین...بیا این تولد _ تولد؟ _ اسمشه _ آهان خب روشنش کن ببینم _ بیا روشن شد حالا یه چیزی بگو _ عه نگاه کن چیز هوایی که گفتی نوشت وای! ببین داره جملات منو مینوسه خیلی اختراع خوبیه ببیارش بالا تا مامان بابا هم امتحانش کنن.
_ مامان بیا ببین حمید رضا چی درست کرده! بابا شما هم بیاین _ چی درست کرده؟_ ببین اینجا تایپ شد:« چی درست کرده؟» خمین حرفی هم که من الان زدم تایپ شد ببین کلمه به کلمه داره تایپ میکنه
_ پسرم خیلی اختراع خوبیه من فکر میکردم که خریدیش ولی الان فهمیدم که درستش کردی _ ممنون مامان _ حالا به ما بگو کی ایده این اختراع به ذهنت رسید؟
_ سال پیش یادتونه روزی که تولدم بود فرداش کنکورم بود؟_ بله من یادمه _ از اونجایی که اون روز، روز استراحتم بود پس درسی نخونده بودم اما من به یک خلاصه کوچولو از چند تا درس احتیاج داشتم تا صبحش یه مروری داشته باشم ولی از جشن تولد خیلی خسته بودم و با خودم گفتم ای کاش یه دستگاهی برام خلاصه مینوشت ولی همچین دستگاهی نبود و صبح کنکور من از خلاصه های قبلی استفاده کردم.
اینجوری شد که من این دستگاه را درست کردم _ آفرین داداش گلم واقعا که تو نابغه ای.
نظرات بازدیدکنندگان (0)