سلام واقعا معذرت میخوام دیر گذاشتم سرم شلوغ بود???
از زبان ادرین: سلام کت نویر به دور و بر نگاه کردم و سریع رفتم بیرون و اروم گفتم تو از کجا میدونی من کت نویرم گفتش مگه تو الان کی هستی گیج شدم گفتم پلگ پنجه ها بیرون رفتم روی ساختمان و گفتم تو کی هستی و برای چی زنگ زدی خندید صداش اکو میشد گفت اگه میخوای عشقت را مرده نبینی به این ادرس که میگم بیا گفتم چی تو کی هستی اما قطع کرده بود و همان موقع پیام ارسال شد از زبان لیدی باگ:ساعت 6 صبح بود اروم چشمام را باز کردم و بیدار شدم که دیدم یک مار زنگی داره به سمتم میاد(مار زنگی ماری هست که خیلی زهرش کشنده است) داشت به سمتم میامد انقدر ترسیده بودم که نمیدونستم چی کار کنم داد زدم کمک! کسی اینجا نیست اینجا یک مار هست اما تنها صدایی که شنیدم صدای خودم بود
گوشواره ام صدا زد و تیکی امد بیرون گفتم تیکی یک کاری بکن گفت چیشده تا مار دید حرفش را پس گرفت گفت وای این دیگه چیه صبر کن و رفت و با شاخه طنابم را باز کرد گفتم ممنون تیکی و فقط دویدم گفت از یویوت استفاده کن گفتم همرام نیست گفت چیی این که خیلی بده پس تنها راه این هست که فرار کنی گفتم میدونم همینجوری داشتیم میدویدیم که گفتم تیکی باید الان تغییر شکل بدیم بدون یویوم در حال دویدن بهش چند تا ماکارون دادم و گفتم تیکی خال ها روشن همینجوری داشتم میرفتم و مار هم پشت سرم که روبان مویم به شاخه گیر کرد و پاره شد (موهایش باز شد) اما اهمیت ندادم و ادامه دادم از زبان کت نویر: داشتم میرفتم که احساس کردم صدای خش خش برگ میاید دور و برم و نگاه کردم و گفتم هرکسی که هستی
گوشواره ام صدا زد و تیکی امد بیرون گفتم تیکی یک کاری بکن گفت چیشده تا مار دید حرفش را پس گرفت گفت وای این دیگه چیه صبر کن و رفت و با شاخه طنابم را باز کرد گفتم ممنون تیکی و فقط دویدم گفت از یویوت استفاده کن گفتم همرام نیست گفت چیی این که خیلی بده پس تنها راه این هست که فرار کنی گفتم میدونم همینجوری داشتیم میدویدیم که گفتم تیکی باید الان تغییر شکل بدیم بدون یویوم در حال دویدن بهش چند تا ماکارون دادم و گفتم تیکی خال ها روشن همینجوری داشتم میرفتم و مار هم پشت سرم که روبان مویم به شاخه گیر کرد و پاره شد (موهایش باز شد) اما اهمیت ندادم و ادامه دادم از زبان کت نویر داشتم میرفتم که احساس کردم صدای خش خش برگ میاید دور و برم و نگاه کردم و گفتم هرکسی که هستی
سریع بیا بیرون رفتم تا اینکه به یک درخت با طناب پاره شده خوردم گفتم وای این دیگه چیه دوباره صدای خش خش آمد به راهی که معلوم بود کسی از آنجا رد شده اروم رفتم از زبان مرینت:احساس کردم یکی داره از دور میاد گفتم به من نزدیک نشو و یک ماهیتابه قدیمی که کنارم بود را پرت کردم و دویدم موهایم نمیذاشت جلوم را ببینم و پام به سنگ گیر کرد و افتادم زمین و سایه ی یک مرد را دیدم که آمد سمتم از زبان کت نویر:داشتم میرفتم که یکی گفت به من نزدیک نشو چقدر صداش شبیه لیدی باگ بود آنقدر خوشحال بودم که پیداش کردم که زبانم بند اومده بود که یهو یک ماهیتابه خورد توی سرم و به خودم اومدم و گفتم امیدوارم یروزی این کله شغیت را بذاری کنار و ادامه دادم و به یک شاخه رسیدم که رویش روبان قرمز بود حالا مطمیئن تر بودم برش داشتم و گفتم بانوی من منم کجایی؟! که به یک مار زنگی ای که سرش قطع شده برخوردم گفتم واااایییی این دیگه چیه؟ ??
از زبان مرینت:
توی یک گونی گیر افتاده بودم اره بهتر از این نمیشه که یهو افتادم در یک جایی اما اهمیت ندادم و گفتم این مرد دیگه کیه چرا من را برد داخل گونی، ای کاش حداقل میدیدم کیه که دیدم داره داخل گونی اب میره گفتم صبر کن ببینم ما الان دقیقا کجاییم صدای مرد را شنیدم که گفت خداحافظ لیدی باگ اب داشت دائم توی گونی میرفت نفسم را حبس کردم و دست و پا زدم که راهی برای خروج از این گونی پیدا کنم
از زبان کت نویر : داشتم اروم با نوک پا به مار میزدم که نکنه زنده باشه? که یهو یکی زنگ زد همان شماره ناشناس جواب دادم قبل اینکه چیزی بگم گفت اگه نمیخوای بمیره معجزه گرت را بده بیا دم پارکی که کنار خانه ی من.. ااا یعنی اقای اگراست هست بیا و قطع کرد مثل اینکه خیلی عصبانی بود من هم همینطور اون چطور میتونه مرینت را بدزده باید فکر میکردم اروم اروم داشتم راه میرفتم و فکر میکردم که با خودم گفتم من برای مرینت هرکاری میکنم حتی بزرگ تر از معجزه گر با میله ام شروع به رفتن کردم و سر موقع رسیدم اون یک شنل سیاه روی خودش انداخته بود تا من اون را نشناسم با شکاکیت بهش نگاه کردم و انگشترم را جلو اوردم و گفتم اول بگو کجاست گفتش اول معجزه گر را بده گفتم باشه اما نمیخوام هویتم را بفهمی پس رفت پشت یک دیوار انگشتر را در اوردم و دادم بهش و گفتم حالا بگو لیدی باگ کجاست خنده ای کرد و گفت پیشی کوچولو همکارت مرده و کاری هم از دسته تو بر نمیاد انقدر ناراحت شدم که میخواستم فقط مرینت پیشم باشه که ناراحتیم به خشم تبدیل شد و از پشت گرفتمش و گفتم نه خیلی کار ها دست منه مثلا من الان بهت معجزه گر الکی دادم و الان تنها چیزی که دست تویه یک انگشتر معمولی با طرح انگشتر من هست و ان را ول کردم و رفتم تا رسیدم به خانه گفتم پلگ پنجه ها داخل و شروع کردم به گریه کردن از زبان مرینت:وقتی چشمانم را باز کردم در یک ویلا خیلی زیبا روی یک تخت خیلی قشنگ بود تیکی گفت مرینت خوبی گفتم من خوبم تیکی چه اتفاقی افتاده گفتش من نمیدانم وقتی گوشواره ات زمانش تموم شد و من بیرون امدم همینجا بودیم گفتم بزار بهت ماکارون بدم اما تا در کیفم را باز کردم توی تمام ماکارون ها اب رفته و بود و له شده بودن گفتم ااا وای بزار برم بیرون شاید بتونم برات ماکارون پیدا کنم رفتم انجا انقدر بزرگ بود که نمیدانستم کجا برم که یهو به یک پسر بچه 8 ساله برخوردم گفتم سلام عزیزم اونم گفت سلام دنبال اشپزخانه هستی گفتم خب اره میشه بهم بگی کجاست گفت البته دنبالم بیا داشتم دنبالش میرفتم که گفتم خب اسمت چیه گفت تونی اسم تو چیه گفتم مرینت از دیدنت خوشبختم اونم گفت منم همینطور گفتم میتونی بهم بگی ما الان کجاییم گفت البته اینجا ویلا داداش بزرگترم جیک هستش وقتی جیک اومد داخل تو بیهوش بودی و تو رو برد داخل اتاق گفتم من را میگی که یهو پام رفت روی یکی از اسباب بازی هایش و با سر افتادم زمین سریع بلند شدم و پشت سرم را خاروندم و گفتم خب راستش من یکم دست و پا چلفتی ام??
از زبان ادرین صبح بیدار شدم و با راننده شخصیم رفتم برای عکاسی اما تمام لبخند های من بخاطر مرینت بود الان هم عکاس دائم داره میگه ژست بگیرم، لبخند بزنم ... بالاخره تموم شد رفتم مدرسه همه ی بچه ها بودن جز مرینت بعد مدرسه گفتم الیا میشه لطفا دو دقیقه بیای گفت البته ادرین و امد سمتم گفتم در مورد مرینته گفت وای خدای من ،چه خبره❤️❤️ گفتم خب راستش خبر خوبی نیست سرم را پایین انداختم و گفتم مرینت مرده دو دقیقه همینجوری نگام کرد و بعد غش کرد سریع نینو امد و گرفتش منم سریع به امبولانس زنگ زدم نینو گفت یهو چیشد
امیدوارم دوست داشته باشین این پارت را برایش یک ساعت و نیم وقت گذاشتم لطفا نظر بدین ???
خدانگهدار ??
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود حالا میرم پارت بعدی
کی میزاری پس؟؟؟
خیلی عالی بود???
چشم حتما مرسی که خواندین???
سلام لطفا نظر بدین