سلام دوستان می خوام یه داستانیو براتون روایت کنم که یکی از رویاهام بوده امیدوارم خوشتون بیاد
دختر دوازده ساله ای به اسم اگاتا درشهر کوچکی زندگی می کرد . روزی از روزها ...
:« بگیرینشون . دارن همه ی پولا رو می برن ».. این صدای یکی از نگهبانان بانک بود . اگاتا به سرعت می دوید و دوستش مریلا در کنارش در حال دویدن بود :« اگاتا برنامه داره خراب میشه چیکار کنیم ؟» .. « نمیدونم . به نظرم تو از اون طرف برو منم ازین طرف میرم خوبه ؟» همین طور که می دوید به مجتمعی رسید هوا کمی بارانی بود . ایستاد به پشت سرش نگاه کرد :« هوف گمم کردن .».. صدایی امد :« نه کاملا »..
صدای پسری بود، برگشت :« تو کی هستی ؟» .. پسر :« یکی که مامور شده بزرگترین تیم دزدی کشورو دستگیر کنه ». اگاتا گفت :« متاسفم ولی پولا دست من نیست ، دست همکارمه »..... :« من دنبال پولا نیستم ، اومدم تورو دستگیر کنم ، به نفعته تسلیم شی »... اگاتا اسلحه اش را روی زمین گذاشت :« باشه من تسلیمم ».. پسر تعجب کرد که اگاتا اینقدر ساده تسلیم شد .. :« اروم بیا جلو و دستاتم ببر بالا ، نقابتم بردار ». اگاتا دستش را به طرف نقابش برد اما اتفاقی افتاد چیزی به او اجازه نمیداد تسلیم شود در دلش گفت :« نه خواهش میکنم بذار برم ». اما تاریکی اورا احاطه کرده بود نور سیاهی در چشمانش روشن شد و به طور کامل چشمانش را گرفت . دساش را ازروی نقابش برداشت و به طرف پسر حمله ور شد
اگاتا (شنل مشکی بلند . موهای بلند سیاه که خرگوشی بافتشون . بوت به همراه شلوار جین مشکی ... ) .. پسره ( موهای مایل به قهوه ای ، کت مشکی بسیار بلند ، شلوار نشکی به همراه کفش رسمی ) ..
نقاب اگاتا از صورتش افتاد . چشمان پسر برقی زد . اگاتا از فرصت استفاده کرد اسلحه اش را از روی زمین برداشت و به سرعت به طرف پسر نزدیک شد و اسلحه. را روی پیشانی اش گذاشت . پسر دو انگشتش را روی پیشانی اگاتا گذاشت و چیزی زیر لب گفت .
نوری ابی رنگ از انگشتانش ساتع شد و اگاتا ازاد گشت . خود را در ان وضعیت دید ترسیده بود باید ماشه را می کشید اما نمی توانست . اسلحه را به زمین انداخت :« نمی تونم ». ... همان لحظه صدای مریلا از پشت سرش امد :« اگاتا ».... اگاتا برگشت :« نه مریلا فرار کن »... پسر اورا از پشت گرفت :« اگه می خوای دوستت نمیره برو عقب ». مریلا عقب و عقب تر رفت . اگاتا از جیبش چاقویی کوچک بیرون اورد ...
مریلا به دستان اگاتا نگاه کرد . پسر دریچه ای ابی رنگ پشت سرش باز کرد و ارام ارام عقب رفت . مریلا به اگاتا اشاره داد اما اگاتا لبخندی زد و چاقو را به زمین انداخت و ان دو در نور دریچه ای که بسته میشد ناپدید شدند ..
پسرو اگاتا در تونلی کهنه در میان جنگل نشستند :« باید صبر کنیم تا بارون بند بیاد ، تقصیر توئه عصبانیم کردی داره این جوری میباره ، دیگه منم نمیتونم جلوشو بگیرم »... بادست بند هایی که از انها نور ساتع میشد دستان اگاتا را بست و برروی سکوی روبروی اگاتا نشست :« اسم من ریاتوئه تو چی ....
این داستان ادامه دارد...
دوستان ببخشید خیلی کوتاه بود اخه داستانش مال یک سال پیشه تا یادم بیاد طول میکشه .. لطفا نظر بدید . دوست دارید داستانو ادامه بدم یا نه ؟؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام خوب بود ولی واقعا یکی از رویا هات است؟
بعله .. ولی خیلی قدیمیه دیگه زیاد تو فازش نیستم
این که خوب های بد بد های خوبه
این کجاش اونه اخه اون راجع بهکملاتو شاهو شاهزاده بود اصلا چه ربطی داره دلبندم