خب دوستان اینم قسمت سوم داستان امیدوارم خوشتون بیاد و با نظراتتون همایتم کنید ♥️
وقتی درو باز کردم دیدم اونجا پر از وسایلی که که روش پارچه های طوسی و سیاه و سفید پهن شده و خاک گرفته ، یکم ترسیدم میخواستم برم بیرون که یکی درو از پشت قفل کرد ? ترسم بیشتر شد ولی یادم رفت چون گشنم شده بود گفتم بزار ببینم شاید چیزی برای خوردن باشه ولی وقتی پارچه رو برداشتم ......
دیدم یه کارتن اونجاست درش رو باز کردم و دیدم توش پر از قاب عکسه ? کنجکاو شدم بدونم و شروع کردم به نگاه کردم بقیه عکسا ، یه پسر با یک زن و مرد و یه پسر که اون ور ایستاده و به اون یکی پسر بچه اخم کرده ? من ترسیدم چون یهو یه صدا شنیدم اونجا یه پنجره بود ? ماه خیلی روشن بود و توی حالت کامل قرار داشت داشتم نگاهش میکردم که دیدم به سنگ افتاد جلو پام ? یهو ...
یهو یکی از پشت منو گرفت ، خیلی ترسیدم خواستم جیغ بزنم که جلوی دهنم رو گرفت ?? منم هی خودمو تکون میدادم تا آزاد شم اونم منو محکم گرفت جوری که نتونم توکون بخورم . تا میخواستم سرمو بیارم بالا یهو احساس کردم یه چیز تیز وارد گردنم شد .
این دفعه خیلی دردم اومد خودمو محکم تر تکون دادم و توی خودم جیغ کشیدم ، نمیتونستم جیغ بکشم دستش روی دهنم بود ... منم خودمو آزاد کردم اونم داشت قدم قدم میومد جلو منم با هر قدمش عقب میرفتم تا اینکه اومد نزدیک نزدیکم منم آروم گفتم میشه دور تر شید ? چیزی نگفت اومد نزدیک تر و دهنمو و با دستام گرفت و ...
بعد دوباره گردنم رو گاز گرفت و خونمو خورد ... فهمیدم خون آشامه ? دوباره گازم گرفت نزدیک 5 یا 6 بار گازم گرفت و خونمو خورد من سعی کردم بیهوش نشم ولی یه دفعه دیدم ..
از حال رفتم و نفهمیدم چی شد ،،، چشمام رو باز کردم دیدم توی اتاقم گفتم من مردم ؟؟؟؟ جیم اونجا بود بلند شد و گفت به هوش اومد ؟؟ گفتم من مردم این یه رویاست ? بعد جیم گفت نه این رویا نیست من تو رو از دست اون خون آشام آزاد کردم ? بعدش یه دستمو با دستش گرفت و گفت ...
گفت نترس من اینجا ام منم گفتم ممنون ? .......
منم داشتم میگفتم میخوام بلند شم که یهو ..
خب اینم قسمت 3 امیدوارم خوشتون اومده باشه
ببخشید کم نوشتم برام یه کاری پیش اومده بود ???
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود داستان من The secret of Clara رو هم دوست داشتی بخون