این داستان رو من نوشتم بر اثر تخیلاتم?امید وارم که خوشتون بیاد راستش بدونید وسط های داستان جالب میشه پس منتظر باشید عزیزان
سلام اسم من هلنا ست ??♀️??♀️ من یه ده روزی میشه که دانشگاه میرم و امشب خدا کنه خواب نمونم که فردا جا میمونم چند روزیه چیز های عجیبی حس میکنم انگار بعضی وقتا یه نفر میکوبه به پنجره تا میرم کسی رو صدا کنم قطع میشه اها راستی من با پدر بزرگم زندگی میکنم چون که پدر و مادرم فوت شدن?همیشه از به یاد اوردن این اتفاق ناراحت میشم هیییی حالا چندین سال گذشته و الان من میتونم با این اتفاق کنار بیام راستش من هیچ وقت اونا رو ندیدم و واسه همین هم ناراحتم?? حالا ولش کن باید سعی کنم بخوابم اما انگار حس خوبی ندارم انگار یکی نگام میکنه ولی بچه که نیستم بزار بخوابم که چشمام بسته شد ???
امممم ناممم همیشه وقت بیداری صد بار باید غلت بزنم وای خدا ?ساعت رو نگاه دیرم شددددد???بد بخت شدم سریع پتو رو کنار زدم و پریدم پایین از تخت و از پله ها رفتم پایین صورتمو شستم و خشک کردم مادربزرگ و پدربزرگم داشتن صبحونه میخوردن که گفتم :سلامممممم من اومدم مادربزرگم خندید و گفت بیا که چای داره سرد میشه رفتم رو صندلی نشستم و سرسری یه چای و دو تا لقمه خوردم و دوباره دویدم طبقه بالا لباسم رو عوض کردم و جلو اینه خودم رو نگاه کردم خوشگل بودم موهای قهوه ای روشن و چشمایی که به سبز میخورد و پوستی سفید لبخندی زدم و کوله ام رو انداختم و پیش به سوی دانشگاه......
(بیرون از خانه) سریع تاکسی گرفتم و رفتم دانشگاه یک عالمه ادم پراکنده داشتن میرفتن تو منم از پله های زیاد رفتم بالا? و رسیدم به کلاس رفتم تو چند نفر اومده بودن پس یعنی زیاد دیر نکردم? نشستم سر میزم که چند دقیقه بعد استاد اومد تو و شروع کرد به درس دادن و هر از چند گاهی به کل کلاس نگاه میکرد (فکر کنم میخواست بفهمه چقدر فهمیدن?) و از چند نفر پرسید اخ چقدر کلاس خسته کنندس ? اوففف دو ساعت بعد تموم شد و رفتیم بیرون من با بقل دستیم دوست شده بودم اسمش جولیکاست?و دختر خوبیه جولیکا گفت:به نظرت امتحان میگیره گفتم:نه بابا به هنوز زوده و از پله ها رفتیم پایین ازش خداحافظی کردم و منتظر تاکسی موندم که باز احساس کردم یکی داره نگاهم میکنه(میدونید که وقتی به یکی خیره میشیم حس میکنه) ولی اهمیت ندادم و تاکسی گرفتم به سوی خانههه
پیاده شدم و کمی پیاده روی کردم حس کردم چند نفر دارن تعقیبم میکنن خوب شد که رسیدم زنگ زدم و منتظر باز شدن در موندم که باز شد و رفتم تو سلام کردم و دویدم بالا (من کلا خیلی شیطون هستم?) لباسام رو عوض کردم و لباس راحتی پوشیدم و توی اینه نگاهی به خودم انداختم (چقدر خود شیفته س) و رفتم پایین که ناهار بخورم مثل همیشه برام ناهار کنار گذاشته بودن شروع کردم به خوردن و رفتم بالا یکم استراحت کنم یه کتاب دستم گرفتم مدتی گذشت که انگار اروم اروم چشمام گرم شدو ??
یک ساعتی گذشته بود که انگار بازم کسی چسبیده به پنجره داره نگاه میکنه همین که مرده رو زدم کنار باز همه چی عادی شد و فقط چند تا ماشین تو خیابون بود????.... بیخیال ..... رفتم پایین سلامی کردم و رفتم تو حیاط به درختا نگاه کردم ابپاش رو پر از اب کردم و گلا ????و درختا رو اب دادم اخیی حسابی حس خوبی بهم دست داد (و منم بهش دست دادم?) یکم روی صندلی نشستم و بر گشتم داخل رفتم بالا و نشستم به فکر کردن چند وقتی بود که احساس عجیبی میکردم و فکر های عجیبی ،??شاید چیز عجیبی تو خودم حس میکردم.....
لطفا نظر بدید نظراتتون دلگرمم میکنه ?????(بر گردیم سر اصل مطلب) در مورد احساسم شاید این بود که چیزی فراتر توی خودم حس میکردم انگار انگار اممم نمیدونم چجوری بگم یه چیز عجیب اه شاید خیالاتی شدم ولش کن رفتم پایین یکم اب جوش گذاشتم و سینی و ۳ تا فنجون و پودر نسکافه برداشتم رفتم روی مبل نشستم و یه کتاب دستم گرفتم و شروع کردم به خوندن????تا صدای سوت کتری رو شنیدم رفتم شعله رو خاموش کردم و عصرونه رو اماده کردم چند تا بیسکوییت و کیک و کلوچه گذاشتم توش و گذاشتمش رو میز غدا خوری و یکم نشستم که صدای دینگ دینگ، دینگ دینگ،اومد رفتم و درو باز کردم پدربزرگ و مادربزرگم اومده بودن سلام احوالپرسی کردیم و حسابی از عصرونه خوشحال شدن ها راستی یادم رفت بزارید پدرو مادربزرگم رو توصیف کنم(مادر بزرگ مو های سفیدی که همیشه بسته بود ولی عجیب بهش میومد و چند تا چین و چروک های کوچیک با این که پیر بود اصلا زشت نشده بود)پدر بزرگ ریش های کوتاه جو گندمی و موهای سفید و تک و توک طلایی ای داشت و اخلاقش شوخ و بامزه بود
فردا صبح دوباره باید میرفتم دانشگاه از خواب بیدار شدم و تاکسی بگیر و برو که رفتیم..
بعد از این که رفتم تو و بعد از تموم شدن درس استاد جولیکا اومد پیشم و چند تا دختر های دیگه الیس هم بود با اون هم دوست بودم جولیکا گفت:هلنا گفتم :بله گفت ما میخوایم بریم یکی از جنگل های اطراف زیاد دور نیست میخواستم بپرسم تو هم میای؟ من گفتم :وای چه عالی !!!! به احتمال بیشتر میام برم خونه بهت زنگ میزنم نتیجه رو میگم? از سالن دانشگاه رفتیم بیرون و روی یه نیمکت نشستیم و گرم حرف زدن که بلاخره گفتم :بچه ها من باید برم چند نفر دیگه گفتن من هم باید برم و خدافظی و اینا??که تاکسی گرفتم و رفتم خونه که سریع این خبر رو برسونممم واییییی چقدر خوشحالم چند روز بود حسابی حوصلم سر رفته بود ?? از فکر این که قراره چقدر خوش بگذره خیلی خوشحال شدم????
بچه ها ادامه رو توی پارت بعد میزارم چون دستم بی حس شده??
امید وارم خوشتون اومده باشع قسمت اصلی وقتی میشه که میره جنگل و اون وقت ......ادامه در پارت بعدیه ممنون که تا اینجا دنبال کردید لطفا نظر بدید ???خیلی دوستون دارم بای بای
خیلی باحال بود💜
جالب بود?