واقعا ببخسید امتحان داشتم یادم رفت بزارم ولی الان میزارم امیدوارم دوست داشته باشید
گشنم شده بود ساعت دیدن ساعت ۳ بود رفتم توی اشپزخانه تخم مرغ برداشتم خوردن وقتی از صندلی بلند شدم اومدم روم برگردونم یهو? لوکاس دیدم دستشو گذاشت روی دهنم گفت اروم منم بعد برداشت گفتم اینجا چیکار میکنی گفت چیز من....... تو اینجا چیکار میکنی
گفتم من گشنم بود گفت منم دستشوری داشتم الان میرم بای گفتم کجا گفت خواب گفتم خب درست ولی داری از در میری بیرون? گفت چیز حواسم تبود بعد رفت توی اتاق منم رفتم توی اتاق ملیکا و بعد دوباره گشنم شد داشتم میرفت توی اشپز خانه که دیدم در اتاق لوکاس باز و لوکاس نیست
یکم نگرانش شودم رفتم لباسم عوض کردم گفتم برم دنبالش شاید مچشم گرفتم? همه جارو گذشتم پیداش نکردم درم در رستوران لوپ ( نام رستوران نزدیک مدرسه) صدای شنیدم مثل صدای باد سریع بود برگردونم دیدم یکی دوره میره توی مدرسه? منم اومدم برم و خیللی جالب بود اینگار یه چیزی داشت از مدرسه مخافظ میکرد
رفتم توی مدرسه تا وارد دشدم صدای خیلی ها میامد خیلی ها توی مدرسه بودن از یکی پرسیدم چرا همه اینجا هستند گفت امروز مدرسه هست دیگه?دیگه گفتم اهان فرم هاشون سیاه بود خیلی قشنگ بود یکن حسودی کردم?
یکیشون پرسید چرا فرم نپوشیدی گفتم چیز من.... ،فت یادت رفت فرم بیاری نه عیبی نداره امروز دوباره فرم میدن بیا منو برد و یه فرم دادم موهام درست کرد گفتم نمیخواهد پول بدیم گفت معلوم که نه? قبلا دادی درگه درسته گقتم نه گقت عیبی ندارخ متوجه نمشن ? گفتم باشه
بعد گفت بیا باید توی صف باشیم گفتم من قبلا ثبت نام نکردم گفت اینگار تازگی ها خون اشام شدی نه? اصلا نمیدونی چطوری هست گفت خون اشاشام گفت دختر حالت خوب نی واقعا بیخیالش الان که مدیر مارو بکشه که نرفیتم توی صف بدو بریم رفتیم بعدش عمه من یکی از? معلم ها بود منو شناخت و برد پشت مدرسه گفت اینجا چه غلطی میکنی گفتم چیز من........ اومدم دونبتل یکی از اینجا سر در اوردم عمه من خیلی بوم کرد گفت تو تو به مامانت نرفتی ?? تو مثل پدرت یه خون اشام شدی گفتم واتتتتت گفت در حقیقت پدرت قانون شکنی کرد و با یه ادم ازدواج کرد ? و ما همه فکر کردیم تو یه انسان هستی گفتم خون اشام ها داری چی میگی دیوانه شدی توی زندان بودی جالت بد شده ? عمم گفت پاشو بیا توی مدرسه بعدا برات میگم من بدبختم رفتم توی کلاس عمم? بعدشم عمه انقدر درمورد خون اشام گفت توی کلاس که نگو بعد تلاس به بچه ها گفتم همتون دیوانه شدید خدن اسام که وجود نداره همه تعجب کردن???? گفتم چیه خب
یکی گفت چیزی که هستی میگی وجود نداره همه زدن زیر خنده??? منم گفتن هرهر هر گفتن خدن اشام نه انسان عمه تومد توی کلاس گفت کاترین با من بیا گقتم چشم خانوم و رفتم همه بچه هاهم داشتند میخندیدن?
عمه گفت خب راستش تو واقعا خون اشتم هستی گفتم هر هر خندیدم درست بگو چخبر گفت هستی دستو بیار جلو و هنتم باز کن منم انجام دادم و بعد یه عکس گرفت با فلش و بی فلش و کنار هم گذاشت گقت خودت ببین اونی که فلش داشت روی دستم یه طرح عجیب به رنگ ابی یکم روی دستم بود و بدون فلش خیلی عکس واضع کرد و معلوم شد یکم نیش دادشتم?
گفتم نه این من نیستم عمه گفت وقتش با خانواده واقعیت رو به رو شی? بعد مدرسه لوکاس دیدم گفتم لوکاس توهم گفت تو اینجا چیکار میکنی
قسمت بعدی دختر خون اشام 5
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی چرت بود!!
چرا
خب بخشید اما بهتر بود طولانی ترش میکردی! من قصد بدی ندارم ملیکا!
عزیزم دارم طولانیش میکنم هنوز بقیرو نخندی
عالی بود.اگه میشه داستان من The secret of Clara رو هم بخونید
باشه تو ساختی؟